قصه ی ما به سر رسید
و سر تازه آغاز قصه هاست.
خیمه ها میسوزند
چادر ها از سر کشیده می شوند
تازیانه ها به بدن ها میخورند
سیلی ها بر صورت کودکان می نشینند
سنگ و خار بیابان پاهای برهنه را امان نمیدهند
قصه به اوج حزن میرسد
اهل حرم و چشم های حرامیان
دست های بسته و سر های به نیزه بلند شده بزم کوفیان و هلهله ی شامیان.
تنها منتقمِ حسینِ زهراست این قصه را پایان میدهد
#اربعین
دارم کارمو میکنم، کتابمو میخونم، فیلممو میبینم، یهو چی میشه؟ نیروی زندگی ازم خارج میشه. یهو دیگه دلم نمیخواد کاری کنم. میخوام هیچ کاری نکنم. من میخوام یه کاکتوس تنها باشم بشینم یه جا کاری نکنم و کسی هم بهم دست نزنه. نزدیکم نشه.
هدایت شده از - معانقه -
آنقدر خوب لبخند میزد و آرام بود،
که دیگران حتی احتمالِ غمگین بودنش را هم نمیدادند.
دمپاییهای مامان رو پوشیدم.
رخت خواب ها رو جمع کردم، صبحونه خواهرم رو دادم، بسته های فلفل دلمهای رو گذاشتم فریزر، بادمجون ها رو پوست کندم، سوپ بار گذاشتم، با مامان حرف زدم. بهش گفتم همه چی خوبه. بهش گفتم نگران نباشه و جلوی گریهم رو گرفتم، هویج ها رو خرد کردم، سس سالاد ماکارانی رو اضافه کردم، جارو برقی زدم، چای ریختم، به بابا لیست خرید دادم، واسه خوش طعم شدن سوپم ذوق کردم، ظرفا رو شستم، اتاق رو مرتب کردم، نشستم پای درددل های تموم نشدنی بابا، باهاش گریه کردم، چای ریختم، شربت خواهرمو دادم، پیاما رو جواب دادم، لباس چرک ها رو گذاشتم کنار تا فردا بشورم، به گل ها آب دادم، چای ریختم.
دمپایی های مامان رو در آوردم.
ساعت سه صبح بود که عروسک مورد علاقه بچگیم رو برداشتم. عادله ی ۵ ساله ای رو که گرسنهست و بهونه مامانشو میگیره بغل کردم و خوابیدم.
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: اینکه شما از زندگیتون راضی هستید یا نه مربوط به زندگی قبلی شماست و این زندگی
یه افسانه هست که میگه: ما وقتی به دنیا میایم خدا زمان مرگمونو بهمون میگه، ولی ما یادمون نمیمونه؛!