هدایت شده از - معانقه -
آنقدر خوب لبخند میزد و آرام بود،
که دیگران حتی احتمالِ غمگین بودنش را هم نمیدادند.
دمپاییهای مامان رو پوشیدم.
رخت خواب ها رو جمع کردم، صبحونه خواهرم رو دادم، بسته های فلفل دلمهای رو گذاشتم فریزر، بادمجون ها رو پوست کندم، سوپ بار گذاشتم، با مامان حرف زدم. بهش گفتم همه چی خوبه. بهش گفتم نگران نباشه و جلوی گریهم رو گرفتم، هویج ها رو خرد کردم، سس سالاد ماکارانی رو اضافه کردم، جارو برقی زدم، چای ریختم، به بابا لیست خرید دادم، واسه خوش طعم شدن سوپم ذوق کردم، ظرفا رو شستم، اتاق رو مرتب کردم، نشستم پای درددل های تموم نشدنی بابا، باهاش گریه کردم، چای ریختم، شربت خواهرمو دادم، پیاما رو جواب دادم، لباس چرک ها رو گذاشتم کنار تا فردا بشورم، به گل ها آب دادم، چای ریختم.
دمپایی های مامان رو در آوردم.
ساعت سه صبح بود که عروسک مورد علاقه بچگیم رو برداشتم. عادله ی ۵ ساله ای رو که گرسنهست و بهونه مامانشو میگیره بغل کردم و خوابیدم.
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: اینکه شما از زندگیتون راضی هستید یا نه مربوط به زندگی قبلی شماست و این زندگی
یه افسانه هست که میگه: ما وقتی به دنیا میایم خدا زمان مرگمونو بهمون میگه، ولی ما یادمون نمیمونه؛!
یک نوع سکوت هم داریم که بهش میگن "سکوت کردن در مقابل اذیت کردن های طرف مقابل صرفا بخاطر اینکه از دستش ندی" که غمگین ترین نوع سکوت کردن هستش.
از حضور پر رنگ و مداوم بعضی از آدما توی دوره های مختلف زندگیم، حالا فقط یک اسم و عکس توی سین استوری باقی مونده،
زندگی همینه گمونم.
پر از آدمای موقت بسته به شرایطی که داری، صمیمیت های مقطعی و خاطراتی که جا میمونه!