eitaa logo
هیچ²
1.6هزار دنبال‌کننده
379 عکس
24 ویدیو
0 فایل
-سوداگرِ خیالم‌ و سرمایه‌دارِ هیچ‌ خودمونی تره: @hhhhhan
مشاهده در ایتا
دانلود
انگشت به دهان میمانم از بهانه‌هایی که شب ها دلم میگیرد..
-چرا هر روز میای تو این قبرستون؟ +اون دیوار خرابه رو میبینی؟ با کلی بدبختی ننه باباشو راضی کرده بود تا بتونه بره آموزشگاه خیاطی.آموزشگاهه کنار همین دیوار خرابه بود،ما هم که منتظر هر فرصتی بودیم تو زل بزنیم تو سیاهی نابِ چشمای مشکیش، کار و کاسبی و ول کردیم و پاتوق زدیم دم آموزشگاه،درست بغل همون دیوار خرابه. -یعنی همینطور الکی صبح تا شب اونجا کشیک میدادی؟ +نه همچین الکی الکیم نه ها،زمستون بود،سردِ سرد،گفتیم برا اینکه کشیک دادنمون زیادی ضایع نباشه یه کار و کاسبیم همونجا راه بندازیم.باورت میشه؟طلا فروشی و ول کردیم و رسما زدیم تو کار شلغم و لبو ! -پس منظور آقاجون از عشق و دیوونگی هاش همین بود،تازه میفهمم چرا اینقد دیوونه و داغون شده بودی. +شاید.خلاصه که هر روز با رفیقاش میرفت و میومد و دلخوشی ما هم شده بود همون چند ثانیه نگاهای یواشکی،هر چند اونقد ضایع غرق دیدنش میشدیم که نمیشد اسمشو گذاشت یواشکی،یجورایی همه فهمیده بودن خاطرخواهشیم به جز خود لعنتیش! چندباریم در و همسایه با تشر بهمون گفتن:چشمت ناپاکه،منتها زیر بار نمیرفتیم با پرویی میگفتیم:طلا که پاکه چه منتش به خاکه.البته هیچوقتم ربطشو نفهمیدیما،منتها فقط برا خالی نبودن عریضه یچی سرهم میکردیم میگفتیم.هر چی زمان میگذشت بیشتر میفهمیدیم این حسه به این راحتیا ول کنمون نیست و حسابی فرق داره با بقیه،اصلا یه رنگ و‌ بوی دیگه داشت،کم کم فهمیدیم اونو بیشتر از خودمون میخواییم،خیلی خیلی بیشتر. -چطور فهمیدی بیشتر از خودت میخواییش؟ +تو یکی از روزای سال یه برف سنگین و شدید بارید و همه ی شهر و پوشوند،آموزشگاهم تعطیل شده بود و نمیتونستیم اون روز ببینیمش،خلاصه که طاقت نیاوردیم و بساط لبو رو برداشتیم رفتیم دم خونشون.چند ساعت تو اون سرما و سوز زمستون،تو اون هوایی که سگ پر نمیزد، نشستیم دم حیاطشون،اما خبری نشد که نشد.بند بند تنمون از سرما یخ زده بود اما دل نفهممون رضا نمیداد بدون دیدنش پاشیم بریم، آخر سر دله طاقت نیاورد، زنگ خونشونو زدیم گفتیم اومدیم آشغالاتونو ببریم ! وقتی مارو با اون قیافه ی داغون و یخ زده پشت در دید از تعجب زبونش بند اومد و گفت:عهه آقای لبویی ! چرا تو این هوا بیرون اومدین؟نمیبینین برف چقد سنگینه؟خوبین اصلا؟ هیچی دیگه،نگم برات تو دلمون چه غوقایی شد، یه لبخند به روش زدیم و از خوشی همونجا بیهوش شدیم. -جدی جدی بیهوش شدی ‌آقای لبویی؟ مرد گنده نگفته بودی اینقد بی جنبه ای +حرفشو نکش وسط،خودمونم نفهمیدیم چیشد که اونطوری شد -راستی دختره ازت لبو خرید؟ +آره،اینجای داستان شانس باهامون یار بود، زیادی لبو دوست داشت،اونقدی که به لبوها حسادت میکردیم و میگفتیم کاش مارو نصف شماها،نه اصلا یک صدم شماها دوست میداشت،ولی حیف که همونم نداشت. +وقتی اولین بار دیدیم با دوستاش داره میاد سمت بساط ما،از خوشحالی یه دور مردیم و زنده شدیم،آخرشم اونقد هول شدیم که قبل اینکه بخواد حساب کتاب کنه،اشتباهی گفتیم: نه این چه حرفیه،اصلا قابل شمارو نداره،عمرا از شما پول قبول کنیم! -چقد دست و پا چلفتی شده بودی،بعدش چیشد؟ +هیچی،اونا از تعجب کلی خندیدن و ما هم آب شدیم از خجالت -بهش گفتی چقد دوستش داری؟ +نه،یعنی نتونستیم.نشد،زود دیر شد. +اما،اون چرا هیچوقت نفهمید؟یعنی شک نکرد چرا طلا فروش محلشون اومده دم آموزشگاه خیاطیش نشسته لبو میفروشه؟اصلا این به کنار،نگفت این یارو چرا همیشه سرخ ترین و درشت ترین لبوهاشو برا من میزاره نه رفیقام؟نگفت چرا هر وقت میرم خونه این لبو فروشم جمع میکنه میره؟نگفت چرا خیلی وقتا تا دم خونمون با گاری لبوهاش دنبالم میاد و حواسش پی منه؟نگفت چرا این یارو منو این شکلی خیره و عجیب نگاه میکنه؟ خلاصه دیدیم دختره پرته و عشق مارو نمیبینه،گفتیم بهتره هر وقت میاد لبو بگیره رو باقی‌ پولاش براش نامه بنویسیم،اینطوری شد که رو نصف پولای دخلمون شعرای عاشقانه مینوشتیم و هر روز یکیشو بهش میدادیم تا بلکه بفهمه،اما باز نفهمید. یعنی هیچوقت با خودش نگفت چرا هر وقت باقی پولمو از این لبو فروشه میگیرم،رو پوله یه شعره و کنارشم نوشته:چشم من چشم تو را دید ولی دیده نشد؟ -شایدم میفهمیده اما منتظرت بوده.منتظر بوده که حرف بزنی،که باورت کنه،که مطمعن بشه از احساست،شاید اونم دوستت داشته باشه،شاید... +اگه منتظرمون بود و دلش به ما بند بود که دو هفته غیبش نمیزد و بعدش یهویی با حلقه و شیرینی نمیومد آموزشگاه... -چیییی میگی؟دختره ازدواج کرد؟ +آره.اتفاقا شیرینیشو به ما هم تعارف کرد،درسته شیرینی بود ولی برای ما حکم زهرمار و داشت.یادمه اون روز خیلی خوشحال بود.نامسلمون با هر قهقه اش یه تیزی به بند دلمون میزد و یه جون از جونامون کم میکرد.راستی اون روز عینکم زده بود،میگفت تازه فهمیده چشماش ضعیفه و تا قبل این همه چیو تار میدیده،همه چیو... درسته عینکه یه مانع جلو چشماش بود،ولی چشمای سگ مصبش از پشت ویترینم همونقد قشنگ بود.
هیچ²
-چرا هر روز میای تو این قبرستون؟ +اون دیوار خرابه رو میبینی؟ با کلی بدبختی ننه باباشو راضی کرده بود
-صبر کن ببینم،یعنی هیچوقت نامه و شعرایی که رو پولاش براش مینوشتی و ندیده؟! +مثل اینکه نه -عادلانه نیست،به هیچ وجه عادلانه نیست،این خیلی نامردیه،بیا اینجا ببینمت. +بیخیال،حالا میدونی شوهرش کیه؟ -قطعا نه،کیه؟ +شاگرد طلافروشیمون.نامسلمون میدونست خاطر دختره رو میخوام و بخاطرش طلافروشی و ول کردم.این چند وقتی که ما درگیر لبو و عشق نافرجاممون بودیم،اونجارو اون میچرخوند.بعدم مثل اینکه رفته خواستگاری دختره.باباعه هم تا دیده تو طلافروشی کار میکنه فکر کرده این یارو هر روز پول پارو‌‌ میکنه و در جا بله‌ رو بهش داده،بعدشم دختره رو. -لعنت بهشون،این ته نامردیه،حالا میخوای باهاشون چیکار کنی؟ +هیچی،میریم لبو بفروشیم. -مگه دیوونه ای؟پس طلافروشیت چی؟تا وقتی اونو داری چرا میخوای بری سراغ لبو؟ +نمیفهمی.میخواییم به همین بهونه ام که شده،حداقل وقتایی که دلش هوس لبو میکنه ببینیمش.درسته از اینجا رفته و معلوم نیست کی برگرده،اما از کجا معلوم دلش برای لبوهامون تنگ نشد؟اگه دلش لبو خواست و ما نبودیم چی؟میمونیم همینجا،شده تا آخر عمر
جهنم که الزاما "آتش" نیست بعضی آدم ها جهنمِ آدم هایِ دیگرند با حرف هایی که می زنند قضاوت هایی که می کنند و خونِ دل هایی که به خوردِ دیگران می دهند بعضی آدم ها انصافا از آتش هم بدتر می سوزانند و حضورشان سخت ترین عذابِ الهی ست اصلا بعضی آدم ها تاوانِ عصیانِ آباء و اجدادیِ آدمند
هیچ²
'!
'!
نه گربه یا سگ دارم، نه روتین پوستی دارم، نه فن کسیم، نه تفریح درست حسابی دارم، نه از چیزای ترند و مد خبر دارم، نه تتوی خاصی دارم، نه استایل گرانج و خفنی، نه یوفوریا و سریالای معروفو می بینم، نه همه ی کتابای دنیارو خوندم، نه خرید آن‌چنانی می کنم، نه تیک تاک درست می کنم و از خودم عکس و فیلم می گیرم، نه به جزئیات اهمیت می دم، نه اتاقم قشنگه، نه برنامه درست حسابی دارم و نه هیچی. فقط یه بچه کنکوریم که تلاش می کنه زنده بمونه.
درختِ آرزوهای ما از ریشه خشک شد.
و من پی برده‌ام بالشت‌ها‌ بزرگترین مخزنِ آب شورِ جهان‌اند چیزی به وسعتِ ده‌ها اقیانوس در کنارِ هم
_
‏یاد بگیرین وقتی یکی داره از بدبختیاش میگه تلاش نکنین بگین از اون بدبخت ترین سعی کنین درکش کنین، همین؛!
من خیلی وقته دارم با غم‌هام قایم‌موشک بازی میکنم؛ از بچگی هم بلد نبودم جایی قایم بشم که کسی پیدام نکنه