جهنم که الزاما "آتش" نیست
بعضی آدم ها
جهنمِ آدم هایِ دیگرند
با حرف هایی که می زنند
قضاوت هایی که می کنند
و خونِ دل هایی
که به خوردِ دیگران می دهند
بعضی آدم ها انصافا از آتش هم
بدتر می سوزانند
و حضورشان سخت ترین عذابِ الهی ست
اصلا بعضی آدم ها
تاوانِ عصیانِ آباء و اجدادیِ آدمند
نه گربه یا سگ دارم، نه روتین پوستی دارم، نه فن کسیم، نه تفریح درست حسابی دارم، نه از چیزای ترند و مد خبر دارم، نه تتوی خاصی دارم، نه استایل گرانج و خفنی، نه یوفوریا و سریالای معروفو می بینم، نه همه ی کتابای دنیارو خوندم، نه خرید آنچنانی می کنم، نه تیک تاک درست می کنم و از خودم عکس و فیلم می گیرم، نه به جزئیات اهمیت می دم، نه اتاقم قشنگه، نه برنامه درست حسابی دارم و نه هیچی.
فقط یه بچه کنکوریم که تلاش می کنه زنده بمونه.
و من پی بردهام
بالشتها
بزرگترین مخزنِ آب شورِ جهاناند
چیزی به وسعتِ دهها اقیانوس
در کنارِ هم
یاد بگیرین وقتی یکی داره از بدبختیاش میگه تلاش نکنین بگین از اون بدبخت ترین سعی کنین درکش کنین، همین؛!
من خیلی وقته دارم با غمهام قایمموشک بازی میکنم؛ از بچگی هم بلد نبودم جایی قایم بشم که کسی پیدام نکنه
کاش میشد همانطور که شبها پدربزرگم دندانهایش را درون لیوان اب رها میکرد، منم شبها جمجمهام را باز کنم و مغزم را از سیمکشیهای مزخرف خونیاش جدا کنم و آن را در پارچ آبی رها کنم.
از اینکه شبها به "ایکاشها" فکرکنم بیزارم؛ هرچند این نوشته هم "کاشی" بیش نیست.
گمان میکردم آنکه دوستم دارد
حتی اگر غرقِ در تاریکیام باشم دوستم خواهد داشت
حتی اگر پر از زخمهای روانی باشم
حتی اگر قادر به دوست داشتن خودم نباشم،
او با وجود همه ی اینها دوستم خواهد داشت.
اما نه