و من پی بردهام
بالشتها
بزرگترین مخزنِ آب شورِ جهاناند
چیزی به وسعتِ دهها اقیانوس
در کنارِ هم
یاد بگیرین وقتی یکی داره از بدبختیاش میگه تلاش نکنین بگین از اون بدبخت ترین سعی کنین درکش کنین، همین؛!
من خیلی وقته دارم با غمهام قایمموشک بازی میکنم؛ از بچگی هم بلد نبودم جایی قایم بشم که کسی پیدام نکنه
کاش میشد همانطور که شبها پدربزرگم دندانهایش را درون لیوان اب رها میکرد، منم شبها جمجمهام را باز کنم و مغزم را از سیمکشیهای مزخرف خونیاش جدا کنم و آن را در پارچ آبی رها کنم.
از اینکه شبها به "ایکاشها" فکرکنم بیزارم؛ هرچند این نوشته هم "کاشی" بیش نیست.
گمان میکردم آنکه دوستم دارد
حتی اگر غرقِ در تاریکیام باشم دوستم خواهد داشت
حتی اگر پر از زخمهای روانی باشم
حتی اگر قادر به دوست داشتن خودم نباشم،
او با وجود همه ی اینها دوستم خواهد داشت.
اما نه
من پاشیده شدم به دیوار مثل خون پاشیده شده موقع برخورد گلوله به سر، من پاشیده شدم به دیوار زندگی با بویی متعفن، با بوی متعفن جسدی زنده در لابهلای پس کوچههای شهر، من پاشیده شدم به متعفنترین زندگی، من پاشیده شدم در کالبد من!
-کوفبور