در نیم ساعت فرو ریختم
یک ماه است که آوار جمع میکنم
و هیچ فایده نمیکند.
مرز های کمکرسانی بسته است.
اندرونم هیچکس نیست.
صبح به صبح رو به آوار میایستم و بشمار سه حملهور میشوم.
شب که میشود انگار هیچ نکردهام.
نه من تمام شدنیام و نه این آوار.
من مطمئنم که اعضای بدن هم عاشق میشوند
مثل همین حافظه...
چطور است که شام دیشب را به یاد نمی آورد
ولی تورا ثانیه به ثانیه
به جان من می اندازد...
دوست داشتن هیچکس رو باور نکنید. من کسی و داشتم که تا صبح باهم راجب جزئیات زندگیمون و تک تک کارای روزمرمون حرف میزدیم، ولی الان حتى شماره همدیگه رو سیوم نداریم.