من مطمئنم که اعضای بدن هم عاشق میشوند
مثل همین حافظه...
چطور است که شام دیشب را به یاد نمی آورد
ولی تورا ثانیه به ثانیه
به جان من می اندازد...
دوست داشتن هیچکس رو باور نکنید. من کسی و داشتم که تا صبح باهم راجب جزئیات زندگیمون و تک تک کارای روزمرمون حرف میزدیم، ولی الان حتى شماره همدیگه رو سیوم نداریم.
- مثل سوختن غذای سرآشپز در اولین روز کاری اش،
مثل پنچر شدن ماشین عروس در شب عروسی،
مثل گم کردن تنها یادگاری به جا مانده از پدربزرگ،
مثل از دنیا رفتن پدر درست چند دقیقه قبل از به دنیا آمدن اولین فرزندش،
مثل نگاه پر حسرت دختر کار به کفش های صورتی دختری دست در دست پدرش.