انگار دنیام روی استوپ مونده دلم میخواد بعضی جاها رو بزنم جلو و بره مثل اون وقتایی که تو پلی لیستت انقد میزنی جلو تا به یه آهنگی که دوست داری برسی مثل اون وقتایی که انقد فیلم رو میزنی جلو تا برسه به جاهای خوبش؛ راستش خسته شدم از روز های تکراری اما نه میشه زد جلو نه میشه عوضش کرد، زندگیم توی کسالت آور ترین حالت ممکن استوپ کرده.
شب است و مورچه ها دارند اندوه زمین را جابجا می کنند
شب است و چهره ام بیش تر به جنگ رفته است تا به مادرم
شب است و آنکه تاریکی را با هزاران میخ به آسمان کوبیده، انتقام چه چیزی را از ما میگیرد؟
ابرها دارند ماه را در آسمان خاک می کنند
شب است و من باید این قصه را از جایی شروع کنم
کرگدنم اما دلی نازک دارم.
درختم ، اما تنگی ِنفس دارم.
اسیرم اما در بند نیستم.
رنج میکشم اما نقاش نیستم.
مچاله میشوم اما کاغذ نیستم.
شکسته میشوم اما بغض نیستم.
لگدمال میشوم اما پیاده رو نیستم.
افسوس میخورم اما گرسنه نیستم.
به ساز دنیا میرقصم اما رقاص نیستم.
آدمیزاد تو یه سنی، یه قبر میکنه، آرزوهاشو میریزه توش و میشینه به نگاه کردن، باور کنید حال سوگواریام نداره. بهتزده به مرگ آرزوهاش زل میزنه. گیج و منگ. میدونه هم که دیگه نمیشه. به قول فروغ؛ «چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟ همین است که هست».
دلم می خواهد
خودم را از تنم در بیاورم
بشورم ،بچلانم
و رویِ طنابِ حیاطمان پهن کنم،
فردا بیایم و ببینم که مرا
باد با خود برده است.