شب است و مورچه ها دارند اندوه زمین را جابجا می کنند
شب است و چهره ام بیش تر به جنگ رفته است تا به مادرم
شب است و آنکه تاریکی را با هزاران میخ به آسمان کوبیده، انتقام چه چیزی را از ما میگیرد؟
ابرها دارند ماه را در آسمان خاک می کنند
شب است و من باید این قصه را از جایی شروع کنم
کرگدنم اما دلی نازک دارم.
درختم ، اما تنگی ِنفس دارم.
اسیرم اما در بند نیستم.
رنج میکشم اما نقاش نیستم.
مچاله میشوم اما کاغذ نیستم.
شکسته میشوم اما بغض نیستم.
لگدمال میشوم اما پیاده رو نیستم.
افسوس میخورم اما گرسنه نیستم.
به ساز دنیا میرقصم اما رقاص نیستم.
آدمیزاد تو یه سنی، یه قبر میکنه، آرزوهاشو میریزه توش و میشینه به نگاه کردن، باور کنید حال سوگواریام نداره. بهتزده به مرگ آرزوهاش زل میزنه. گیج و منگ. میدونه هم که دیگه نمیشه. به قول فروغ؛ «چه میشود کرد؟ مگر میشود دنیا را پاره کرد و از تویش خوشبختی درآورد؟ همین است که هست».
دلم می خواهد
خودم را از تنم در بیاورم
بشورم ،بچلانم
و رویِ طنابِ حیاطمان پهن کنم،
فردا بیایم و ببینم که مرا
باد با خود برده است.
در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه،از خیابانی که نیست
می نشینی روبه رویم خستگی در میکنی
چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است؟
باز میخندم که خیلی...!گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم می دوزم به چشمت،می شود آیا کمی
دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست؟
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
#شعر