ولی یه جاهایی میشه آدم دیگه حوصله خودشم نداره، فقط یه گوشه دراز میکشه
و با چشم هایِ باز به درو دیوار نگاه میکنه.
یه جوری میگه کاش تابستون تموم بشه و پاییز بیاد ، انگار قراره با دلبر جانش تو یه کلبه چوبی وسط جنگل از صدای بارون لذت ببره
نه عزیزم قراره از اول مهر ۷ صبح پاشی
از مردم متنفرم؛
ازشون میترسم؛
در واقع تمام عمرم ازشون میترسیدم؛
آدمای که دوستشون داشتم،
آدمایی که بهشون اعتماد داشتم،
بدترین بلاها رو سرم آوردن.
نه میتوانیم بمیریم، نه میتوانیم زندگی کنیم. نه میتوانیم همدیگر را ببینیم، نه میتوانیم همدیگر را ترک کنیم.
به تنگنای عجیبی افتاده ایم.
خیلی دلتنگ شما هستم
لطفا با من تماس بگیرید
من در دسترسم
من در حال مکالمه با کسی نیستم
مخاطب مورد نظر شما در حال انتظارِ غیر قابل قبولی ست، صدایش کنید؛
چقدر شب ها عجیب شدند
دیگر به جای خوابیدن
تا صبح دو زانوی خود را بغل میکنم
گوشه ای کز میکنم
و خیره به دیوار سفید روبرویم یادی از حماقت هایم میکنم.
راننده اسنپ تو ماشینش یه نوشته با این مضمون که ناشنواست گذاشته بود. وسط مسیر گوشیش زنگ خورد، برداشت و با گوشی صحبت کرد. گفتم: “پس چرا این کاغذو چسبوندی؟” گفت: “بعضی روزا حوصلهی آدما رو ندارم.”