من نه به قدر فریادهای افکار درون سرم پرهیاهو و نه به قدر سکوتم در جمعها خاموشم، من فقط نمیتوانم بین ایندو وضع، تعادل برقرار کنم؛
یه اصطلاحی وجود داره به اسم «انتقام از زمان با طفره رفتن از خواب». برای فردیه که با وجود خستگی زیاد شب بیدار میمونه و مثلا توی شبکههای اجتماعی میگرده. چون فکر میکنه کنترل زیادی روی زندگی روزمرهش نداره، پس میخواد حس کنه زمان بیشتری به خودش اختصاص داده و از فردا هم فرار کنه.
این روزا از کسی دوست دارم شنیدی باور نکن؛ این جماعت اگه مصلحت باشه بلاکت میکنن.
-آشور
گیرم که به هر حال مرا برده ای از یاد
گیرم که زمان خاطره ها را به فنا داد
گیرم نه تو گفتی ... نه شنیدی ... نه تو بودی ...
آن عاشق دیوانه که صد نامه فرستاد
تقویم دروغ است ! تو اصلا ننوشتی
میلاد عزیز دل من پنجم مرداد
با آن همه دلبستگی و عشق چه کردی
یک بار دلت یاد من خسته نیفتاد
یعنی به همین راحتی از عشق گذشتی
یک ذره دلت تنگ نشد خانه ات اباد
این بود جواب من دل خسته ی عاشق
شیرین رقیبان شده ای از لج فرهاد
باشد گله ای نیست خدا پشت و پناهت
احوال خودت خوب دمت گرم دلت شاد
#شعر
چقدر این چند جمله بیتا قدوسی شرح حاله:
شبیهِ کاپشنِ سبزت بودم، معمولی بودم ولی گرم. ولی تو فقط وقتایی که سردت میشد یاد من میافتادی. بقیهی وقتها گم بودی بین لباسهای قشنگت
روانم مثل اون کشوی خونههاس که جای وسایلیه که جای مشخص ندارن و از انبردست تا نوار چسب توشونه و همیشه به همریختهان؛
حس میکنم توپم افتاده تو حیاط همسایه و با یه چاقو توی شکمش بهم تحویلش داده
حس میکنم اشتباهی توی چایی نمک ریختم
حس میکنم گلدون مورد علاقه مامانم رو شکستم
حس میکنم دست دراز کردم که سلام کنم اما چون بچه بودم منو ندیدن
حس میکنم پام یه پله رو جا گذاشته و ته دلم خالی شده
حس میکنم کل زندگیم خواب میدیدم دارم از ارتفاع میفتم پایین و هنوز هم به زمین نرسیدم.
هدایت شده از نـون خـامـه اے
- وقتی گریه میکنم احساساتم یه جوری زلال میشن که میتونم تا آخر آبو ببینم. با اینکه نمیدونم آخرش چه زمانیه ولی همه چی برام واضح میشه. ابهام ها کنار همدیگه تصویر واضحیو برام میسازن که روحمو میلرزونه.
برای چیزی که میبینم زیادی بچه ام. البته، فقط من نیستم. این ماییم که براش خیلی جوونیم. هممون؛ در حالی که اشک میریزیم دست های کوچیک همدیگه رو در آغوش میگیریم. حقیقت رو میبینیم و تمام درد هارو با هم احساس میکنیم؛ ولی، ولی این جسممون برای همه اش خیلی بچه اس. خیلی جوونه برای اینکه بتونه واقعیت رو قورت بده. توی گلوش گیر میکنه و خون بالا میاره. برای زنده موندن دست و پا میزنه و فکر میکنه اگه زمین بخوره واقعا سقوط میکنه. میدونی که نمیتونیم، اما این جهنمیه که باید از توش رد بشیم نه؟
دانشجوی عكاسی بود ، دلار چهار هزار تومان بود ؛ عاشقِ دخترِ همسايه شد ، دلار هشت هزار تومان شد . .
خواست به او بگويد ، پرايد پنجاه ميليون تومان شد ، نگفت و گَشت به دنبالِ كار ؛ دلار پانزده هزار تومان شد . .
پايان خدمت نداشت ، دلار هجده هزار را رد كرد ؛ دوسال با خودش جنگيد و برگشت ، دلار شد بيست و چهار هزار تومان . .
به بدبختی خودش خنديد ، پرايد شد صد و ده ميليون ؛ هنوز دخترِ همسايه را دوست داشت ، سكه هم شد يازده ميليون . .
رفت در آتليهیِ عكاسیِ سرِ خيابان مشغول كار شد ، ديگر به قيمتها توجه نميكرد . .
حسابی ناميد بود كه گولِ اخبارِ بورس را خورد و دوباره اميدوار شد ، حقوقش را ريخت در بورس ، سبزها قرمز شد ، پولش تمام شد . .
شروع كرد به روتوشِ عكسِ يک عروس و داماد كه اشكش سرازير شد . .
اشک شوق بود ، به سلامتی دخترِ همسايه هم عروس شده بود
#مناسب_پادکست