+حالت خوبه؟
-« دستام میلرزه. سرم بشدت درد میکنه. شبا دیگه راحت خوابم نمیبره و تا صبح بیدارم. مغزم رو به متلاشی شدنه. هیچ دوستی برام نمونده. احساساتم ته کشیدن. قدرت گریه کردن و خندیدن رو با هم از دست دادم. آهنگام برام زیادی تکراری و خز شدن. حالم از گوشیم بهم میخوره. وقتایی که از خواب پا میشم تمام تنم درد میکنه و سرم گیج میره. با خانوادم دیگه احساس نزدیکی و صمیمیت نمیکنم. علاقم به درس خوندن رو از دست دادم. از اجتماع متنفرم. همه چیز یهویی گرون شده و دنبال کردن علایقم خیلی سخت شده. اعتماد بنفسم افتضاحه. مدام احساس میکنم که دارم حالت تهوع میگیرم از استرس زیادی. هر روز بیشتر از روز قبل از خودم متنفر میشم. پردههای اتاقمو خیلی وقته کشیدم و اجازه نمیدم که نور بیاد داخل اتاقم، چون انگار زیادی رو مخمه و اذیتم میکنه. ظهرا که از خواب پا میشم دلم میخواد یه روز متفاوت رو تجربه کنم اما آخر شب که میشه به خودم میام میبینم، عه امروزم که همون دیروزه یکنواخت خودم بود. گاهی اوقاتم دلم میخواد با ینفر حرف بزنم اما تهش ترجیح میدم که سکوت کنم چون احساس میکنم که کسی من رو نمیفهمه. من خوب نیستم اما گفتنش به شما حالمو بهتر نمیکنه، پس لطفاً منو ببخشید.»
خوبم تو چی؟
خاطره مثل یه پیراهن خالیه
که اندازهی هیچکس نمیشه
باید آویزونش کرد به باد
و با رقصش پیر شد
وقتی ازت میپرسم روزت چطور بود یعنی میخوام حتی راجب خوب یا بد بودن قهوهای که صبح خوردی هم واسم حرف بزنی؛!
از دهن افتادهام
مثل چایِ سرد شده، مثل روزنامهی تاریخ گذشته، شبیه حرفایی که هیچ وقت زده نشد؛ قصهی ما "دیر شدهها" را چه کسانی میخوانند و مینویسند؟!
همون لحظهای که میخوام باور کنم همه چی قراره بهتر بشه؛ یه چیزی مثل پوتک کوبیده میشه تو مغزم و میگه هیچی بهتر نمیشه نهایتش بدتر میشه.