دستفروش مترو داد میزد
یه حبابساز ببرین،بازی و شادی حق بچه هاتونه
خودش ۱۲ سالشم نبود؛
حس کسیو دارم که سرطان داشت
ولی زودتر خواست تمومش کنه
از ارتفاع پرید، فلج شد.
سرطانش خوب شد.
یهوقتایی غروب که میشه
میگم ولش کنیم این بساط درام دنیا رو
کار و پول در آوردن و کوفت و زهرمارو
ها؟
بسه دیگه.
بیا بریم انقلاب بستنی بخوریم
بعد بچرخیم تو خیابونا
مثلا ولیعصر
خسته بشیم دوتا ساندویچ از این مغازه کوچیکا بگیریم
با نوشابه شیشهای
بشینیم لب جدول بخوریم و بخندیم به همهچی
مثلا لب سسی شدت
عکس بگیریم با اون دوربین قدیمیه.
ببینیم ته این خوشیا باز دنیا چی میخواد از جون ما؟
تا دوازده یک شب فکر کنیم
و آخرش یه اسنپ بگیریم و بریم خونه؛
اما هردفعه حوصله ندارم
نمیدونم شاید یهروزی دیر بشه.
ب هرحال!
هی میگذره و میگذره میگی دیگه از این بدتر که نمیشه، بزار بگذره منم کمکم عادت میکنم، هنوز درحال تلاشی که به شرایط عادت کنی یهو دنیا بهت نشون میده که از این بدتر هم میشه، بهت نشون میده که بالاتر از سیاهی هم رنگ زیاد هست!