ولی کاش میتونستم یه برگه بردارم موقع هایی که بی حوصلم و دوست دارم سر به تن آدما نباشه بزنم رو پیشونیم و روش بنویسم، میشه با من یکی کاری نداشته باشین؟
دوست داشتنِ مادرم را
وقتی دیدم که در حالِ درست کردنِ کتلت بود
و برای من سه تا برشته شده کنار گذاشت
یا وقتی که ادکلنام را سمتِ چپِ آینه گذاشت
میدانست که دوست دارم آنجا باشد . .
یا آلبالو پلوهایش برای پسری که از راهِ دور رسیده
و بوی غذا مستش می کند . .
یا صدای پدرم
که وقتی به خانه میآید و میگوید :
باباجان از آن آلوها که دوست داری خریدم
این هم بیسکوئیتهای چای عصرت
چون تو که قند نمیخوری
یا اصلا همان وسطِ هندوانه که مال من است
حتی سهمِ ته دیگِ سیب زمینیاش
بی آنکه بخواهم بی آنکه بر زبان آورم
میدانی چه میخواهم بگویم!؟
دوست داشتن همین ریزه کاریهاست
همین کتلتها و هندوانهها
همین بیسکوئیت چای عصر
دوست داشتن همین عمل کردنهاست
همین حواسم هستها
همین مواظب خودت باش ها
حرف را که همه بلدند بزنند.
طرز خودکشی در هر کس ، منحصر به خودشه
یکی دیگه شیک نمی پوشه
یکی دیگه ارزویی نمیکنه
یکی دیگه به تحصیل ادامه نمیده
یکی دیگه به خودش نمیرسه
یکی مداوم ترانه های غمگین گوش میده
یکی محبت نمیکنه
یکی دیگه محبت نمی پذیره...
جدا چرا فقط خانه سالمندان؟
نمیشه خانه نوجوانان وجود داشته باشه واسه ماها نوجوونهایی که نه رفیقی داریم تو زندگی نه چیز دیگه، واقعا اونجوری که باید باشه باهامون رفتار میکنه و کل روز رو یه تخت خوابیدیم و حالمون گرفتهاس، نمیشه واقعا؟
دلم میخواد ساعت خوابمو درست کنم، غذاهای متنوع و جدید بخورم، از جاهای مختلف دنیا دیدن کنم، کتابای زیاد بخونم، فیلمای قشنگ ببینم، با آدمای هم سطح و عقیده خودم معاشرت کنم، لباسای خوب بپوشم، ورزش کنم، همه وقتمو تو فضای مجازی هدر ندم، کار کنم و رو پای خودم وایسم، اما نمیشه، نه شرایطش هست نه پولش. به قول اون فیلمه که میگفت همیشه جمله بعد از "اما" چیز قشنگی نیست و همه چیزو خراب میکنه.
زمانی که تلفن را الکساندر گراهام بل اختراع کرد؛ اولین خط تلفن را به خانه معشوقه اش "آلساندرا لولیتا اوسوالدو "
وصل کرد. در هر تماس او را با نام کاملش میخواند.
گراهام بل مدتی بعد نام معشوقه اش را کوتاه کرد
"آله لول اس"!
و دفعات دیگر نیز کوتاهتر: الو.
از آن پس بل با گفتن "الو" تلفن جواب میداد.
بل به چند نقطه شهر خط تلفن کشید و انسان ها مانند بل موقع زنگ زدن تلفن "الو" میگفتند.