دلم میخواد ساعت خوابمو درست کنم، غذاهای متنوع و جدید بخورم، از جاهای مختلف دنیا دیدن کنم، کتابای زیاد بخونم، فیلمای قشنگ ببینم، با آدمای هم سطح و عقیده خودم معاشرت کنم، لباسای خوب بپوشم، ورزش کنم، همه وقتمو تو فضای مجازی هدر ندم، کار کنم و رو پای خودم وایسم، اما نمیشه، نه شرایطش هست نه پولش. به قول اون فیلمه که میگفت همیشه جمله بعد از "اما" چیز قشنگی نیست و همه چیزو خراب میکنه.
زمانی که تلفن را الکساندر گراهام بل اختراع کرد؛ اولین خط تلفن را به خانه معشوقه اش "آلساندرا لولیتا اوسوالدو "
وصل کرد. در هر تماس او را با نام کاملش میخواند.
گراهام بل مدتی بعد نام معشوقه اش را کوتاه کرد
"آله لول اس"!
و دفعات دیگر نیز کوتاهتر: الو.
از آن پس بل با گفتن "الو" تلفن جواب میداد.
بل به چند نقطه شهر خط تلفن کشید و انسان ها مانند بل موقع زنگ زدن تلفن "الو" میگفتند.
+واحد بغلیمون یه دختر داشتن
اسمش مریم بود.
هرشب ساعت دو به بعد سازش
رو به رخمون میکشید شروع می
کرد به زدن جآن مریم
حس می کردم خیلی خود شیفتس
انگاری تو دنیا فقط این اسمش مریمه و بس.
میدونی با اینکه ازش زیاد خوشم نمیومد ولی حس خوبی داشتم
نمیدونم چیچی بش میگین...
کم کم عادت کرده بودم به صدای قدماش تو راه پله ها.
میدیدم پاهاشو چپ و راست
میکنه
باله بلد بود رقص پاهاشو به رخ پله ها می کشید...
شبیه بقیه نبود، حتی گل سرخی های پیرهن چین دارش هم اینو لو میدادن
ساده بود ساده تر از موهای فرفریش.
بوی خرمایی موهاش،مظلومیت چشماش،پیرهن گلداراش خنده و کرشمه هاش حاضر بودم یه جا بخرم
دلم میخواست برم دم خونشون به باباش بگم:آقا این مریم گلیتون چند؟!
تازه چند باری هم خواب دیدم ولی بد سیلی خوردم تو خواب جوری که اگه بیدار نمیشدم لال می شدم
شبونه رفتن...
ولی من از پشت در شنیدم صدای پاهاشو دیگه به رخ پله ها نمی کشید
علم غیب نداشتم نه ولی دم غروبی دیدم تو تراس نشسته داره جآن مریم میزنه.
میدونستم رفتنیه اومده بود ازم خداحافظی کنه.
ولی من تمام مدت حواسم پی موهاش بود همون لحظه دلم می خواست کل زندگیم رو بدم و برای یک دیقه هم که شده دست بکنم تو موهای فرش دستم گیر کنه دیگه در نیاد
هی بخنده و بگه:شرمنده بخدا.
ولی خب همه میرن یه شب بدون صدا،
بدون هیچ حرف و ادا.
کلا آدما میان که برن، از اون به بعد جآن مریم رو ساعت دو شب پلی میکنم
خوشه ی غم توی دلم زده جوونه
دونه به دونه دل نمی دونه
حس میکنم خواننده میزنه پس گردنم و میگه:میدونه]
بغض میکنم میگم:دِ نمیدونه.
سال ها بعد
از ما به عنوان سر سخت ترین مردمان یاد
خواهد شد، در دلمان امید کشته شده بود
اما باز ادامه می دادیم
برای رسیدن به روزهای روشنی که فردایش
از امروزش تاریک تر بود.
رابطه مثل الاکلنگ میمونه
باید نوبتی یکی کوتاه بیاد
اگه همیشه فقط یک نفر کوتاه بیاد هر دو نفر زده میشن
یکی از بالا موندن و دیگری از پایین موندن .