کاش میشد فکرهای شبانت رو بیهوده صرفِ فکر کردن به آدمها نکنی! آدمهایی که حتی اهمیت نمیدن فردا از خواب بیدار میشی یا نه...
درد دارم!
مثل درختی که بخاطر برخورد صاعقه ی دیشب از ریشه دراومده و افتاده وسط ی اتوبان خلوت که هیچ رهگذری نداره..
گم شدم!
مثل آدم شبگردی که راه افتاده تو خیابون و با چشای بسته از جاده رد میشه
استرس دارم!
مثل اخبار کشته شده های زلزله ی 7 ریشتری..
خسته ام!
مثل مسافری که توی کوچه های خلوت یه شهر بزرگ گم شده و زبان بلد نیست...
ملتهبم!
مثل یه ماشینِ زنگ زده ی سرد که چند ساله توی دریا غرق شده...
بی جانم!
مثل جنازه های رها شده تو یه تيمارستانِ نفرین شده ..
یخ زده ام!
مثل پروانه ی سفیدِ گم شده لای برف ها!
در روانشناسی یه اختلالی به اسم "Over Thinking" وجود داره که یک بیماری کشنده و دلیل افسردگیست، فرد بیش از اندازه به همه مشکلات فکر میکند و بجای اینکه اونهارو حل کنه ازشون کوهی از بدبختی میسازه، این روند باعث شب بیداری و استرس میشه و سلامتی فرد رو به خطر میندازه.
دیدین یه خواب خیلی ناراحت کننده میبینی و وقتی بیدار میشی و میفهمی همهش خواب بوده چقدر خوشحال میشی؟
از لحاظ روحی نیاز دارم بیدار شم و ببینم همهش خواب بوده.
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: اگه میخواین متوجه بشین قدرت ماورایی دارید یا نه کافیه برید پیش یه درخت و سعی
یه افسانه هست که میگه: قبل از اینکه بیایم روی زمین فرشته ها همه حقایق رو بهمون گفتن ولی بعدش انگشتشون رو روی لبامون گذاشتن تا فاش نکنیم، برای همین بالای لبهامون خط داره؛!
موندگار ترین زخما از همون کسایی بود که وقتی میخواستیم بگیم ناراحت شدیم ازشون تو دلمون گفتیم اشکال نداره دوسش دارم؛
مامان
با یه ظرف بیسکوییت و ماگ قهوم اومد تو اتاقم
و نشست رو تخت ..
بعد از یکم نگاه کردن به در و دیوار و سقف
خیلی بیمقدمه پرسید
'چند درصد احتمال داره دیوونه بازیات بخاطر عاشق شدنت باشه؟'
به پهنای صورت لبخند زدم و پرسیدم
حالا چرا فکر میکنی عاشق شدم ؟
گفت '' ساکتی
میای پیشمون
غذا میخوری
فیلم میبینی
حرف میزنی
ولی حرفات مثل یه صدای از پیش ضبط شدست
مخالفت نمیکنی
دیگه با خواهرت جر و بحث نمیکنی
هوا سرد شده
و ازم نخواستی لباسای پاییزی رو از کمد دربیارم؛
صبح به صبح زودتر از همه از خونه میزنی بیرون
و جلوی در منتظر رفیقات نمیمونی
داداشت میگه امروز قهوه ریختی برای خودت
چند دقیقه به بخارش خیره شدی
و بعد چاییو خالی کردی تو سینک ..
نمیای بریم قدم بزنیم؟
کی هست حالا ؟
باهاش در ارتباطی الان ؟ ''
ادا دروردم و خندیدم و یه بیسکوییت برداشتم
و به زور مجبورش کردم ازم بگیره و گفتم :
خیلی وقته که عشق دغدغهام نیست
اینکه چطوری حین زنده بودن
زندگی کنم ؛ دغدغمه مامان.