هیچ²
یه افسانه هست که میگه: اگه میخواین متوجه بشین قدرت ماورایی دارید یا نه کافیه برید پیش یه درخت و سعی
یه افسانه هست که میگه: قبل از اینکه بیایم روی زمین فرشته ها همه حقایق رو بهمون گفتن ولی بعدش انگشتشون رو روی لبامون گذاشتن تا فاش نکنیم، برای همین بالای لبهامون خط داره؛!
موندگار ترین زخما از همون کسایی بود که وقتی میخواستیم بگیم ناراحت شدیم ازشون تو دلمون گفتیم اشکال نداره دوسش دارم؛
مامان
با یه ظرف بیسکوییت و ماگ قهوم اومد تو اتاقم
و نشست رو تخت ..
بعد از یکم نگاه کردن به در و دیوار و سقف
خیلی بیمقدمه پرسید
'چند درصد احتمال داره دیوونه بازیات بخاطر عاشق شدنت باشه؟'
به پهنای صورت لبخند زدم و پرسیدم
حالا چرا فکر میکنی عاشق شدم ؟
گفت '' ساکتی
میای پیشمون
غذا میخوری
فیلم میبینی
حرف میزنی
ولی حرفات مثل یه صدای از پیش ضبط شدست
مخالفت نمیکنی
دیگه با خواهرت جر و بحث نمیکنی
هوا سرد شده
و ازم نخواستی لباسای پاییزی رو از کمد دربیارم؛
صبح به صبح زودتر از همه از خونه میزنی بیرون
و جلوی در منتظر رفیقات نمیمونی
داداشت میگه امروز قهوه ریختی برای خودت
چند دقیقه به بخارش خیره شدی
و بعد چاییو خالی کردی تو سینک ..
نمیای بریم قدم بزنیم؟
کی هست حالا ؟
باهاش در ارتباطی الان ؟ ''
ادا دروردم و خندیدم و یه بیسکوییت برداشتم
و به زور مجبورش کردم ازم بگیره و گفتم :
خیلی وقته که عشق دغدغهام نیست
اینکه چطوری حین زنده بودن
زندگی کنم ؛ دغدغمه مامان.
از خودت زیاد عکس بگیر
میرسه روزی که تنها چیزی که ازت باقی میمونه
همین چندتا عکسه
که در نهایت تو یه فولدرِ دور افتاده
تو لپتاپِ دوستات ذخیرهست!
که هر از چندگاهی بر حسب اتفاق
دستش میخوره بهش و بازش میکنه و یه یادی ازت میکنه!
وقتی زیاد اهمیت بدی بین تموم ادمای دورش گم میشی
انقد گم که دیگه اثری ازت نمیمونه، میدونی چرا؟
آدما با اهمیت زیاد و مهربونی هار میشن، لیاقت مهربون بودن تورو ندارن، چون تو همیشه هستی و اهمیت میدی، هروقت که دلشون بخواد دارنت و میدونی کلا وقتی که راحت بدست بیارنت واسشون یه ادم دم دستی میشی که فقط موقع تفریح و خوشی میخوانت و بقیه مواقع اصلا انگار تویی وجود نداره براشون.
احساس میکنم که دچار دوگانگی شدم.
از یه طرف خستم و دلم نمیخواد که دیگه ادامه بدم و از طرف دیگهای دو دستی زندگی رو سفت چسبیدم.
یه لحظه خوشحالم و میخندم به زندگی نگرشم مثبته، به لحظه نکشیده همه چی تاریک میشه و میخوام بمیرم.
از یه طرف دلم میخواد تنها باشم و از طرف دیگهای از همیشه تنها بودنم ناراضیم.
از یه طرف میخوام با دوستام وقت بگذرونم و دایره ی ادمای دورمو بیشتر کنم، از یه طرف حوصله ی شلوغی ندارم.
از یه طرف دلم میخواد برم بیرون و از طرف دیگهای از داخل اجتماع بودن متنفرم.
دیگه اصلاً نمیدونم تکلیفم چیه و چی میخوام، نمیدونم خوبم یا فقط دارم بدتر میشم.