هم فوش دادن آسونه
هم احترام گذاشتن
هم هفت خط بودن آسونه
هم یک رنگ و ساده بودن
فقط بستگی داره سر چه سفرهای نون خورده باشی.
من
آدمِ دير رسيدن بودم
آدمِ دوست داشتن هاىِ دست دوم
آدمى بودم كه هر كجا پا ميگذاشتم
يك نفر قبل از من
قولِ ماندن داده بود و رفته بود.
كه دوستت دارم را
هر مدل به زبان مى آوردم
هزاران بار با گوشش بازى كرده بود
هر كدام از گل هاى شهر را برايش ميچيدم
هيچكدام برايش تازگى نداشت
هر عطرى برايش ميزدم
بويش
مشامش را قبلاً پُر كرده بود
هر بار به بهانه اى فاصله ميگرفتم تا ارزشم را بسنجم
اما براىِ هميشه از دستش ميدادم
من همیشه برای رسیدن دیر کرده بودم...
کسی زودتر از من مزه عشق را به معشوقهام چشانده بود
دروغ میگویند
هیچوقت دیر رسیدن بهتر از هرگز نرسیدن نبوده
ما همیشه از نفر دوم بودن بدمان می آمده
و بارها و بارها برسرمان آوار شده
کاش حداقل اگر اولین انتخاب کسی نبودیم
آخرین انتخاب کسی باشیم
کاش از تمام دنیا کسی بیاید
که چشمهایش طعم غزل بدهند و
دهانش مزهی عشق
میشه بدون توهین، اظهارِ مخالفت کرد.
میشه بدون تحقیر، ابرازِ وجود کرد.
میشه بدون تخریب، جایگاه پیدا کرد.
میشه بدون حسادت، به دست آورد.
میشه بدون چاپلوسی، ارتقاء شغلی گرفت.
میشه بدون چشمداشت، کمک کرد.
میشه بدون عصبانیت، حرف زد.
میشه بدون آسیب به دیگران هم زندگی کرد.
راستش من گاهی فکر میکنم شاید این یک جور قدرت باشد که بتوانی وانمود کنی از کسی نرنجیدی؛
نمیتوانی به عقب برگردی و به میلِ خودت دیگر دوستش نداشته باشی
نمیتوانی یک خطِ قرمز رویِ خاطرات بکشی نمیتوانی لبخند هایت را از عکسهایتان جوری پاک کنی که انگاری نبوده هیچگاه
نمیتوانی انکار کنی
نه حسِ آن روزهایت را و نه قدم هایت که کنارش روی طبقه یِ هفتم آسمان را
نمیتوانی حد و اندازه مشخص کنی برایِ اندازه گرفتنِ خوشبختیِ آن روزهایت
نمیتوانی گذشته را عوض کنی
و نمیتوانی قلبت را مجبور کنی که دلیلِ احوال خوبش را فراموش کند
گذشته را نمیتوان خط زد
اصلاح کرد یا انکار کرد فقط میشود پذیرفت
#مناسب_پادکست
میگی که بارون رو دوست داری ولی یه چتر باز میکنی.
میگی که خورشید رو دوست داری ولی یه سایه پیدا میکنی.
میگی که باد دو دوست داری ولی پنجره ات رو موقع وزش باد میبندی .
برای همین وقتی میگی که بهم علاقه داری میترسم.
تو باید به من حق بدی.
باید خودم را ببرم خانه
باید ببرم صورتش را بشویم ببرم دراز بکشد
دلداریاش بدهد، که فکر نکند
بگویم که میگذرد، که غصه نخورد
باید خودم را ببرم بخوابد، من خسته است.
مودی بودن اینطوریه که در عین حال میخوای کسی باهات حرف نزنه اما میخوای یه نفر باهات حرف بزنه و درکت کنه
دوست داری گله کنی و غر بزنی اما پشیمون میشی
دوست داری بخندی اما گریه میکنی
دوست داری بخوابی ولی تا صبح بیداری
دوست داری تلاش کنی ولی همه چیو میسپاری به سرنوشت
دوست داری زل بزنی تو چشاش و هیچ حرفی نزنی ولی توقع داشته باشی اون بفهمه نگات چی میگه
یه آدم مودی زیاد فکر میکنه و برنامه میریزه اما به هیچکدوم عمل نمیکنه و یهو یه تصمیم جدید میگیره
یه مودی موقع عصبانیت نمیفهمه چی میگه اما بعدش خیلی پشیمون میشه
یه آدم مودی بدون کمک کسی نمیتونه تصمیم درست بگیره
نه میفهمه دلش چی میگه نه عقلش
آخرشم یه کاری انجام میده که نمیدونه پشیمون باشه یا خوشحال!
و من همون مودیِ خود درگیرم که هنوز نمیدونم از زندگی چی میخوام؛