eitaa logo
هیچ²
1.6هزار دنبال‌کننده
434 عکس
33 ویدیو
1 فایل
-سوداگرِ خیالم‌ و سرمایه‌دارِ هیچ‌ خودمونی تره: @hhhhhan
مشاهده در ایتا
دانلود
_
"جمعه را از بیخ و بن تعطیل باشید؛ فکر تعطیل، دلتنگی تعطیل، مرور خاطره تعطیل، بروید لب آبی، دشتی، دمنی، کوهی، چیزی بنشینید، و به اندازه‌ی یک هفته با خود خلوت کنید، نه گریه کنید، نه جای کسی را خالی کنید، یک نفس عمیق بکشید، و لبخند بزنید. آن وقت می فهمید، آدم تا می تواند خودش را کامل داشته باشد، حیف است نیمش را پیش کسی جا بگذارد که معلوم نیست الان کجاست."
میگن هیچوقت نمیدونی چی داری تا وقتی که از دستش بدی ولی من فکر میکنم همه میدونن چی دارن، فقط فکر میکنن هیچوقت از دستش نمیدن؛
انگار با خودش میجنگید و از خودش شکست میخورد.
یادها رفتند و ما هم می‌رویم از یادها کی پر کاهی بماند در میان بادها..
سال دوم دبیرستان، عاشق دختری به اسم مهتاب شدم. از بچگی باهم هم محله ای بودیم، اما تازگی ها بهش حس پیدا کرده بودم عشق دوران جوانی بود دیگه یادمه وقتی بچه بودیم، چون کسی حاضر نبود باهام فوتبال بازی کنه، مهتاب به جای خاله بازی و لی لی می اومد با من فوتبال بازی میکرد منم همیشه بهش میگفتم خوش به حال شوهرت همیشه ام از مامانش به خاطر اینکار کتک میخورد حالا دیگه مهتاب بزرگ و خانوم شده اسه میرفت، اسه می اومد دیگه نمیتونستیم باهم فوتبال بازی کنیم همیشه احساس میکردم مهتاب هم دوسم داره شاید از همون بچگی میدونستم اگه بخوام برم خواستگاریش، نه نمیگه بعد اینکه سربازی رفتم و کنکور دادم، مامانمو فرستادم بره برام خواستگاری به خاطر اینکه فوتبال کار میکردم، چند سال باید میرفتم یه شهر دیگه پدرش تا فهمید، مخالفت کرد سه سال تموم رفتم و اومدم وقتی دیدم مهتاب واقعا داره آسیب میبینه، یه روز بی خبر ساکمو جمع کردم و با تیم رفتم یه شهر دیگه شاید سال های زیادی طول نکشید تا بشم یه فوتبالیست موفق یه روز که تو خونه نشسته بودم، خبر رسید شهرمون زلزله اومده میگفتن کلی کشته داده وقتی مطمئن شدم خانوادم سالمن بعد چند روز دلم طاقت نیاورد و رفتم شهرمون برای کمک نه برای اینکه بگم ادم خوبیم، انگار دلم رو توی اون شهر جا گذاشتم یه هفته ای موندگار شدم روز اخر که میخواستم بیام، خبر شنیدم که اینجا یکی هست که دیوونه شده میگفتن شوهرش زیر آوار مونده صبح تا شب... تنهایی میخواد آوارو برداره تا شوهرش رو پیدا کنه محلی های اونجا میگفتن ۳۰ روزه که مدام آواز میخونه تا شوهرش جوابش رو بده‌‌ چون رسم داشتن زن برای شوهر آواز میخوند و شوهر هم جواب میداد اگر شوهر یا زن موقع آواز خوندن سکوت میکردن و ادامه نمیدادن، یعنی قهر کردن با همسرشون البته همه میدونستن شوهرش مُرده، ولی اون نمیخواست باور کنه من از سر کنجکاوی با دوستام رفتم کمک تا بتونیم شوهرشو از زیر آوار نجات بدیم امداد رسان های اونجا میگفتن احتمال زنده موندنش صفره از دور زن عاشق پیشه رو که دیدم همونجا ایستادم داشتم با بهت نگاهش میکردم زن عاشق پیشه ی شهر، مهتاب بود انقدر لاغر و نحیف شده بود، که به سختی میشد از اون دختر سرزنده، تشخیصش داد سرگردون میرفت و برمیگشت آواز بلندی سر میداد میگفت اگه شوهرش زنده باشه، قطعا جوابشو میده چون عادت نداشتن باهم قهر کنن نمیدونم چقدر گذشت که داشتم به زن عاشق پیشه نگاه میکردم ولی بالاخره بعد ۳۴ روز تلاش شوهرشو از زیر آوار مُرده کشیدن بیرون همچنان از دور داشتم به مهتاب نگاه میکردم وقتی شوهرش رو روبه روش گذاشتن نگاه مهتاب برای همیشه خاموش شد و دست از آواز خوندن کشید برگشتم، چون نمیخواستم غمشو بیشتر از این ببینم انگار غمش کل سلول های بدنم رو درگیر کرده بود چند سال از اون ماجرا گذشت محلی های اونجا میگفتن هنوز صدای مهتاب میاد که برای شوهرش آواز میخونه تا شاید جوابش رو بده ما تغییر کردیم بزرگ شدیم قسمت هم نشدیم ولی هنوز سر حرفم هستم خوش به حال شوهرت که تورو داشت
نگرانِ "چی بپوشم" ها نباشین تو زندگیتون. چون ادما خودشون واست میبُرن و میدوزن و از همه جالب تر، خودشونم تنت میکنن.
هنوز نفهمیدم سختیا با آدما بزرگ میشن یا آدما با سختیا بزرگ.
شما خونه دوبلکس داشته باشی با سه دست مبل سلطنتی آخرش باز من میرم رو اپن میشینم و پاهام و تکون میدم.
_