زمانی سطل زباله خانهام پُر از عشق بود
ورق های مچاله شده ای که از عشق پُر شده بود
اما الان خودم سطل زبالهام.
خیلی از آدم ها تو زندگیشون یه نقطه تاریک درد دارن که بعد از اون دیگه اون آدم سابق نشدن، از يه جايى به بعد احساسشون يخ میزنه، ديگه دردى حس نمیكنن و هيچ كس هم نمیتونه يخ احساسشون رو باز كنه، و اين خودش از هر دردى دردتره؛
آدمها می میرند،
سکته میکنند یا زیر ماشین میروند
گاهی حتی کسی عمدا از بالای صخرهای
پرتشان میکند پایین.
اینها، البته مهم است
ولی مهمتر همان نبودن آنهاست .
اینکه آدم بیدار شود و ببیند که نیستش،
کنار تو خالی است.
بعد دیگر جای خالیشان میماند
روی بالش، حتی روی صندلی که آدم ها بعد از مردنشان خریده اند.
آن وقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد
بیشتر برای خودش
که چرا باید این چیزها را تحمل کند .
-هوشنگ گلشیری
کاش من دو نفر بودم.
یکی حرف میزد و یکی دیگر گوش میداد یکی زندگی میکرد و آن یکی به تماشای او مینشست.
چه خوب میتوانستم خودم را دوست داشته باشم.
میتونید با کارای کوچیک از راه دور
با یه پیام، یه بیت شعر، یه نقاشی
یه جوک یه توجه
یه توجه
یه توجه
به آدما زیبایی هدیه کنید.
مثل کسی بودم که غرق شده باشد، و غصه بخورد چرا کسی در ساحل نگران پیدا شدنش نیست؛
مثل کسی بودی که در ساحل به ماهیگیران التماس کند پیدایم کنند.
خدا يه چيز ساخت به نام مغز و يه چيزی به نام قلب و شايد فكر نميكرد كه ما چقدر بين اين دو در رفت و آمديم و چقدر باهاشون درگيريم انقدر كه دلمون ميخواد شب به شب هر دوشونو دربياريم بذاريم لب طاقچه و بعدش بريم سرمونو بذاريم روی بالشت كوفتی و بعدم خواب ببردمون.