اعصاب و روانتو بهم میریزن بعد چند قدم میرن عقب بعد یه مدت با تعجب نگاهت میکنن میگن وا این چه طرز حرف زدن و رفتار کردنه، طوری طبیعی جلوه میدن یه آن خودتم شک میکنی نکنه من واقعا بی هیچ دلیلی انقدر اعصابم بهم ریخته؟!
آن ها دروغگو هستند
و میدانند که دروغگو هستند
و میدانند که میدانیم دروغگو هستند
با این وجود با صدای بلند دروغ میگویند
بچه که بودم پاییز.
با روپوش سرمه ای از راه میرسید.
بزرگتر که شدم،پسر همسایه بود.
سربازی که اسمم را توی کلاهش نوشته بود
مادرش ميگفت:
گروهبان جریمه اش کرده که هفت شب کشیک بدهد.
آن وقت ها دوستتدارم را نمیگفتند
کشیک میدادند.
من سعی کردم غصه هامو غرق کنم، ولی یادگرفتن چطوری شنا کنن و الان این منم که غوطه ور شدم!
DaniyalDaniyal - Khake Morde.mp3
زمان:
حجم:
10.4M
با خودت که زیاد حرف بزنی
از یجایی به بعد دیگه میشی دونفر؛
"@HHEECH"
هدایت شده از - تاسیان -
[تقدیمیِ تاسیان🍁]
شما ضمن بازارسال کردن این پیام داخل کانالتون، لینک کانالتونُ<اینجا> میذارید تا من عکس پروانه به همراه یک بیت شعر تقدیم حضورتون کنم.
وقتی از من خواستگاری کرد به او گفتم:
«اگر با هم ازدواج کنیم، هیچوقت اجازه نمیدهم بروی.»
او خندید و گفت: «پس محکم نگهام دار.»
ما به ماه عسل رفتیم.
فکر شیرجه زدن از صخره در دریاچه احمقانه بود.
او بازنگشت.
وقتی او را به ساحل کشیدم
و احیای قلبی ریوی را انجام دادم
گریه میکردم و فریاد میزدم:
«نمیگذارم بروی…»
او صدای مرا شنید و شروع به نفس کشیدن کرد.
من ۱۹ ساله بودم و او ۲۴ ساله بود.
او اولین عشق من بود.
ما دو سال با هم بودیم و من عاشقش بودم.
یک روز به من گفت:
«دیگر نمیخواهم با هم قرار بگذاریم.»
من نابود شدم.
سپس یک حلقه درآورد و گفت:
«میخواهم با تو ازدواج کنم.»
پنج سال بعد به او گفتم:
«عاشق یکی دیگر شدهام.»
او درحالیکه پریشان شده بود، با تعجب پرسید:
«چه کسی؟» گفتم:
«پسر یا دخترمان، هنوز نمیدانم.»
انتقام شیرین است.
سه سال بود با هم زندگی میکردیم.
او اصلاً احساساتی نبود.
من در حال پختن شام بودم که از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم روی زمین با گل رز نوشته شده:
«مری، دوستت دارم…»
من برای دختری که این پیام برایش نوشته شده بود
خوشحال شدم و بعد فهمیدم خودم هم مری هستم.
با خودم فکر کردم:
«یعنی کار اوست؟»
درست همان لحظه پیام داد:
«کمی گوشت سرخ کن
گرسنه هستم.
خیلی طول کشید با گلبرگهای رز بنویسم که دوستت دارم!»