هدایت شده از - تاسیان -
[تقدیمیِ تاسیان🍁]
شما ضمن بازارسال کردن این پیام داخل کانالتون، لینک کانالتونُ<اینجا> میذارید تا من عکس پروانه به همراه یک بیت شعر تقدیم حضورتون کنم.
وقتی از من خواستگاری کرد به او گفتم:
«اگر با هم ازدواج کنیم، هیچوقت اجازه نمیدهم بروی.»
او خندید و گفت: «پس محکم نگهام دار.»
ما به ماه عسل رفتیم.
فکر شیرجه زدن از صخره در دریاچه احمقانه بود.
او بازنگشت.
وقتی او را به ساحل کشیدم
و احیای قلبی ریوی را انجام دادم
گریه میکردم و فریاد میزدم:
«نمیگذارم بروی…»
او صدای مرا شنید و شروع به نفس کشیدن کرد.
من ۱۹ ساله بودم و او ۲۴ ساله بود.
او اولین عشق من بود.
ما دو سال با هم بودیم و من عاشقش بودم.
یک روز به من گفت:
«دیگر نمیخواهم با هم قرار بگذاریم.»
من نابود شدم.
سپس یک حلقه درآورد و گفت:
«میخواهم با تو ازدواج کنم.»
پنج سال بعد به او گفتم:
«عاشق یکی دیگر شدهام.»
او درحالیکه پریشان شده بود، با تعجب پرسید:
«چه کسی؟» گفتم:
«پسر یا دخترمان، هنوز نمیدانم.»
انتقام شیرین است.
سه سال بود با هم زندگی میکردیم.
او اصلاً احساساتی نبود.
من در حال پختن شام بودم که از پنجره بیرون را نگاه کردم و دیدم روی زمین با گل رز نوشته شده:
«مری، دوستت دارم…»
من برای دختری که این پیام برایش نوشته شده بود
خوشحال شدم و بعد فهمیدم خودم هم مری هستم.
با خودم فکر کردم:
«یعنی کار اوست؟»
درست همان لحظه پیام داد:
«کمی گوشت سرخ کن
گرسنه هستم.
خیلی طول کشید با گلبرگهای رز بنویسم که دوستت دارم!»
گوشهی دفترش با نهایت حسادت و بغض نوشته بود :
همیشه سیگار کشیدنت عذابم میداد
راستشو بخوای بیشتر از روی حسادتم بود
نکه بخوام مثل شاعرها و نویسنده ها بگم چون لبات بهش میخورد حسودیم میشد نه ..!
حسادت میکردم
چون میدونستم آدما وقتی سیگاری میشن که خیلی غصه داشته باشن . .
و غصه داشتن میتونه از نداشتن یه آدم به وجود بیاد
من که کنارت بودم
پس مطمئنا اونی که غُصشو میخوردی من نبودم
عاشقها
به عصر جمعه مدیوناند
وگرنه کسی نمیدانست
شش روز مُردگی
یک روز زندگی هم میخواهد
نفس کشیدن
بدون دلتنگی که نمیشود.
-جلالحاجیزاده
می دونی
محاله یه روز صبح یکی درِ خونه رو بزنه یه جعبه بگیره جلوی آدم و بگه بفرما حال خوب حال خوب ساختنیه . .
دست کن ته خورجین دلتنگیا و زخما و بالا پایینای زندگیت
یه کم حال خوب از توش بکش بیرون
نمیگم آسونه
نمی گم اشتباه نکن
زمین نخور
اشک نریز
کم نیار
نمی گم جلوی یه حسرتایی رو می شه گرفت نمی گم همیشهی خدا علی بی غم باش
که نمیشه
اصلا غم واسه اینه که به آدم عمق بده . .
به قول یه بنده خدایی که می گفت:
درست بعد از اتفاق بود که فهمیدم اون لحظه ها که خنده میسر بود باید از ته دل و با صدای بلند می خندیدم، چه حیف که کم خندیدم
اونایی که از عمق زخم هاشون شادی بیرون کشیدن قدر لحظه لحظهی زندگی رو بیشتر دونستن
نه که فکر کنی از بدو تولد آدم های قدرتمندی بودن
نه
اونا این قدرت رو بعد از هر زخمی، ذره ذره در خودشون پرورش دادن
در لحظه هایی که امکان حال خوب داری حضور داشته باش و براش سنگ تموم بذار
دنیا همیشه بلبشوئه
بهونه واسه دلگیری زیاده و فرصت کم
تنهایی از رگ گردن به آدم نزدیکتره
و انتظار هیچ دردی رو دوا نمی کنه
و فقط خودتی که می تونی پازل بعضی لحظه هارو جوری بچینی که یه کم عشق کنی
یادت نره که هر چقدر دنیا سخت بگیره حق توئه که توش عشق کنی
حق گرفتنیه و حال خوب ساختنیه
منتظرش نباش، پیداش کن
#مناسب_پادکست
من نمیدونم با چه دغدغههایی سر و کله میزنی
و در طول شبانهروز با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنی
اما میخواستم یچیزی بهت بگم
شنبه هفت صبح
کلاس یک ساعت و نیمیه ریاضی که هیچ جوره نمیگذشت یادته؟
میبینی چقدر ازش گذشته و الان چقدر خندهدار به نظر میاد؟
مشکلاتی که الان داریام
یهچیزی تو همین مایه هاست
بهت قول میدم پاییز سال بعد
درحالی که داری دکمههای بارونیتو میبندی با خودت بگی:
کی فکرشو میکرد اون روزای بد تموم بشه؟