eitaa logo
هیچ²
1.6هزار دنبال‌کننده
434 عکس
33 ویدیو
1 فایل
-سوداگرِ خیالم‌ و سرمایه‌دارِ هیچ‌ خودمونی تره: @hhhhhan
مشاهده در ایتا
دانلود
گوشه‌ی دفترش با نهایت حسادت و بغض نوشته بود : همیشه سیگار کشیدنت عذابم میداد راستشو بخوای بیشتر از روی حسادتم بود نکه بخوام مثل شاعرها و نویسنده ها بگم چون لبات بهش میخورد حسودیم میشد نه ..! حسادت میکردم چون میدونستم آدما وقتی سیگاری میشن که خیلی غصه داشته باشن . ‌. و غصه داشتن میتونه از نداشتن یه آدم به وجود بیاد من که کنارت بودم پس مطمئنا اونی که غُصشو میخوردی من نبودم
ما دیگر روحمان محدود به غم است.
عاشق‌ها به عصر جمعه مدیون‌اند وگرنه کسی نمی‌دانست شش روز مُردگی یک روز زندگی هم می‌خواهد نفس کشیدن بدون دلتنگی که نمی‌شود. -جلال‌حاجی‌زاده
می دونی محاله یه روز صبح یکی درِ خونه رو بزنه یه جعبه بگیره جلوی آدم و بگه بفرما حال خوب حال خوب ساختنیه . . دست کن ته خورجین دلتنگیا و زخما و بالا پایینای زندگیت یه کم حال خوب از توش بکش بیرون نمیگم آسونه نمی گم اشتباه نکن زمین نخور اشک نریز کم نیار نمی گم جلوی یه حسرتایی رو می شه گرفت نمی گم همیشه‌ی خدا علی بی غم باش که نمیشه اصلا غم واسه اینه که به آدم عمق بده . . به قول یه بنده خدایی که می گفت: درست بعد از اتفاق بود که فهمیدم اون لحظه ها که خنده میسر بود باید از ته دل و با صدای بلند می خندیدم، چه حیف که کم خندیدم اونایی که از عمق زخم هاشون شادی بیرون کشیدن قدر لحظه لحظه‌ی زندگی رو بیشتر دونستن نه که فکر کنی از بدو تولد آدم های قدرتمندی بودن نه اونا این قدرت رو بعد از هر زخمی، ذره ذره در خودشون پرورش دادن در لحظه هایی که امکان حال خوب داری حضور داشته باش و براش سنگ تموم بذار دنیا همیشه بلبشوئه بهونه واسه دلگیری زیاده و فرصت کم تنهایی از رگ گردن به آدم نزدیکتره و انتظار هیچ دردی رو دوا نمی کنه و فقط خودتی که می تونی پازل بعضی لحظه هارو جوری بچینی که یه کم عشق کنی یادت نره که هر چقدر دنیا سخت بگیره حق توئه که توش عشق کنی حق گرفتنیه و حال خوب ساختنیه منتظرش نباش، پیداش کن
من نمیدونم با چه دغدغه‌هایی سر و کله میزنی و در طول شبانه‌روز با چه مشکلاتی دست و پنجه نرم میکنی اما میخواستم یچیزی بهت بگم شنبه هفت صبح کلاس یک ساعت و نیمیه ریاضی که هیچ جوره نمیگذشت یادته؟ میبینی چقدر ازش گذشته و الان چقدر خنده‌دار به نظر میاد؟ مشکلاتی که الان داری‌ام یه‌چیزی تو همین‌ مایه‌ هاست بهت قول میدم پاییز سال بعد درحالی که داری دکمه‌های بارونیتو میبندی با خودت بگی: کی فکرشو میکرد اون روزای بد تموم بشه؟
_
یه تن خسته وسط جهنم گیر افتاده بود. داشت میسوخت، داشت خاکستر میشد، فریاد میکشید ولی کسی صداشو نمیشنید، میخواست خودشو نجات بده ولی نمیتونست، اون جهنمو خودش با افکارش درست کرده بود و با هر فکرو خیال آتیش گُر میگرفت، همه به بهونه آب آوردن تنهاش گذاشته بودن و حالا خودش مونده بود و خودش، انتظار مرگو می‌کشید
پیرمرد را زیاد می‌دیدم تقریبا هر روز روی نیمکت سبز رنگ پارک می‌نشست و دفتری را ورق می‌زد. با اشتیاق می‌خواند مثل کودکانی که بعد از یادگیری حروف الفبا، اولین کتابشان را می‌خوانند گاهی لبخند می‌زد گاهی آه می‌کشید. گاهی چانه‌اش می‌لرزید هر از گاهی هم اطرافش را نگاه می‌کرد. با دقت ، با امید و با بُهت درست مثل آدم‌های منتظر. یک روز عصر که از سرکار برمی‌گشتم باز هم پیرمرد را دیدم‌. باز هم‌ روی همان‌ نیمکت نشسته بود. این‌بار بی‌قرار به‌نظر می‌رسید گویا چیزی را گم کرده باشد. نزدیکش شدم و گفتم: پدرجان خسته نباشی بدون اینکه نگاهی کند ، گفت: زنده باشی گفتم : آشفته‌این؛اتفاقی افتاده؟ نگاهش را از دفتر گرفت و به چشمانم دوخت. یکی از چشم‌هایش آب مروارید داشت دیگری اما می‌درخشید چین و چروک اطراف چشم‌هایش،هر کدام قصه ای برای گفتن داشتند. گفت: خانومم رفته یادم‌نیست کجا رفته و کی میاد گفتم: تو این دفتر نوشته که کجا رفتن و کی میان؟ گفت: باید نوشته باشم اما پیدا نمی‌کنم فقط می‌دونم که باید اینجا منتظرش باشم. گفتم می‌خواین یه نگاهی هم من بندازم؟ شاید پیدا شد دفتر را گرفتم‌ و بازش کردم در صفحه‌ی اولش، نوشته شده بود : " به نام خدا امروز عاشق شدم.نامش پریچهر است! " ۱۳۳۶ ' ۷ ' ۱۵ لبخند زدم و شروع کردم به ورق زدن صفحه‌ها. هر صفحه ، چند خطی از زندگی پیرمرد بود. فهمیدم پیرمرد با پریچهر ازدواج کرده. دو فرزند دارد گاهی تار می‌نوازد گاهی برای پریچهر اشعار سعدی را می‌خواند و ۷ سال است که مبتلا به آلزایمر شده. بیشتر ورق زدم دنبال یک آدرس و ساعت می‌گشتم‌. ناگهان به صفحه‌ی آخر رسیدم‌‌ و لبخند روی لب‌هایم خشک شد. پیرمرد همچنان امیدوارانه نگاهم می‌کرد. پریچهرش را می‌خواست و دلش برایش تنگ شده بود. بعد از چند دقیقه خواندن صفحه دفتر را بستم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم: پدر جان،اینجا نوشته رو همین نیمکت هر روز منتظر خانومتون باشین یه کار کوچیکی دارن تموم که شد خودشون میان پیرمرد خوشحال شد.گفت: خیر از جوونیت ببینی دستش را فشردم بی آنکه چیزی بگویم از کنارش دور شدم. از آن ماجرا چند سالی گذشته. پیرمرد را دیگر نمی‌بینم. شاید کسالت دارد شاید بخاطر آلزایمر،آدرس پارک را فراموش کرده و شاید هم از انتظار خسته شده و خودش به دیدن خانمش رفته باشد هر بار که چشمم به آن نیمکت می‌افتد، آخرین برگ‌ از دفتر پیرمرد را به خاطر می‌آورم. آخرین برگی که پیرمرد خواندنش را فراموش می‌کرد و همین فراموشی، امیدش می‌شد. در برگ آخر نوشته بود او رفت ، برای همیشه و دیگر نمی‌آید.
ـ