آنچه انسانها را از پا در میآورد
رنجها و سرنوشت نامطلوبشان نیست
بلکه بیمعنا شدن زندگی است
که مصیبتبارتر است.
و معنا تنها در لذت و شادمانی و خوشی نیست
بلکه در رنج و مرگ هم میتوان معنایی یافت.
″شب″
هر چقدر هم
که سیاه باشد،
تنهایی ام را نمی پوشاند.
دلتنگی
از گوشه هایش بیرون می زند
آویزان
واروونه
سرو ته
جوری که خون به مغز ناقابلم نرسد
و فکر و فکر و فکر
که در زندگی قبلیم چه بودهام
و در زندگی بعدیم چه خواهم بود؟
که این حجم از دلتنگی از کجا ریشه در جان من دوانده و این همه اشک سر چشمهاش از کدام اقیانوس است
فکر و فکر و فکر
و یک بی نتیجگی ممتد
و من چقد سر دارم برای درد
و چقد درد دارم برای یک سر
شاید در زندگی قبلیم جنون بودم
در سر هیتلر
و در زندگی بعدیم عروسکی باشم
دست بچگی های خودم !.
و من هرچقدر ساکت تر
اطمینان آدم ها به احمق بودنم بیشتر ،
کاش گاهی بتوانم خودم را از افکار ناتمامم جمع
کنم ببرمش جایی دور از یک مغز و یک دل بگذارم
به زندگیش ادامه بدهد
و چقدر دوست دارم جایی
گوشهی این دنیا
یک نفر به قد و قامت و شباهت من بخوابد
و فردای خود را نبیند
-گچپژ
هر لبخندی را که نمیشود قاب کرد.
هر برق نگاهی که به دل نمینشیند.
هر آغوشی که امن نیست.
دوستداشتن باید اصیل باشد.
آدماش باید ریشهدار باشد.
تا در او بمانی و پای رفتن نداشته باشی.
اینکه زندگی را در چشمانش ببینی.
اینکه حافظهی عاطفیات را پاک کند و از نو خاطره بسازد.
اینکه قدرت آدمیتاش تو را در کنارش نگه دارد.
اینکه تردیدت را کنار بگذاری.
اینکه دیگر به عقب برنگردی.
هرگز به عقب برنگردی.
این است جادوی عشق.
او نمیدانست که وقتی حالم را میپرسید؛ درختها سبزتر میشدند، شبها زیباتر میشد و خدا به من نزدیکتر.
یک وقت هایی باید "دوستت دارم " هایی که در گلویت مانده را قورت بدهی..
نه که مغرور باشی؛
نه که دست هایت را بسته باشند
نه که مُهر به لب هایت زده باشند؛ نه!
بعضی وقت ها فقط نمیشود و چاره ای جز سکوت نداری...
و کاش این "دوستت دارم" های خاک خورده ی ته دلت ، سر نخورد روی گونه هایت...
آدمهای حوصله سربرِ لعنتی، همه زمین را پر کرده اند و آدمهای لعنتی حوصله سر بر بیشتری تولید میکنند، چه نمایش وحشتناکی؛ زمین با این موجودات اشغال شده است