eitaa logo
هیچ²
1.6هزار دنبال‌کننده
438 عکس
33 ویدیو
1 فایل
-سوداگرِ خیالم‌ و سرمایه‌دارِ هیچ‌ خودمونی تره: @hhhhhan
مشاهده در ایتا
دانلود
وقتي يه بچه ي ۵ ساله ميگه يه اسباب بازي رو ميخوام، يعني همون موقع ميخواد، نه اينكه وقتي ٢٠ سالش شد اونو براش بخرين، ميفهمي منظورمو؟! بعضي چيزا از وقتش كه بگذره، ديگه گذشته، شايد من الان بگم دوسِت دارم، شايد الان بخوام داشته باشمت، اما اگه وقتي ۲٠ سالم شد، تو رو بهم بدن قبولت نميكنم، حالا هرچيم دوسِت داشته باشم. گفتم كه، بعضی چيزا كه از وقتش بگذره ديگه گذشته..
در مکالمات و پیام‌هایتان ریخت و پاش نکنید. یا اینطور بگویم همه‌ی کلمات و واژگان را حیف و میل نکنید. بعضی را در صندوقچه‌ی قلبتان لای پارچه‌ی حریر بپیچید تا لطیف و تازه بماند و با احتیاط طوری از آن محافظت کنید که گوش هر رهگذری با آن آشنا نشود تا به وقتش برای آدم درستش خرج کنید
ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﮔﺎﻫﯽ ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺒﯿﻨﯿﻤﺶ و ﺣﺴﺶ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﻢ ﭼﺎﯾﯽای ﮐﻪ ﻣﺎﺩﺭ ﺑﺮﺍﯾﻤﺎﻥ ﻣﯿﺮﯾﺨﺖ ﻭ ﻣﯿﺨﻮﺭﺩﯾﻢ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ دست‌هاﯼ زبر و بزرگ پدر ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻦ هم ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺧﻨﺪﻩﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩکی هایماﻥ ﺷﯿﻄﻨﺖﻫﺎ ﺁﻫﻨﮓﻫﺎﯼ ﻧﻮﺟﻮﻭﺍﻧﯿﻤﺎﻥ همه ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ ﮔﺬﺷﺘﯿﻢ ﭼﺎﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻏُﺮﻏﺮ ﺧﻮﺭﺩﯾﻢ ﮐﻪ ﮐﻤﺮﻧﮓ ﯾﺎ ﭘﺮ ﺭﻧﮓ ﺍﺳﺖ یا ﺳﺮﺩ ﯾﺎ ﺩﺍﻍ ﺍﺳﺖ و ﺯﻭﺭ ﺯﺩﯾﻢ ﺗﺎ ﺩﺳﺘﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺑﺎﺑﺎ ﺟﺪﺍ ﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﺁﺳﻮﺩﻩ ﺑﺪﻭﯾﻢ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺳﺎﮐﺖ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﻩﺍﻧﺪ ﻭ ﻣﺎ ﻏﺮ ﻏﺮ ﮐﺮﺩﯾﻢ ﻭ ﺗﻮﭘﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ ﮐﻮﺑﯿﺪﯾﻢﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﻧﺪﯾﺪﯾﻢ ﯾﺎ ﻧﺨﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ﺭﻭﺯ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﮐﻦ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﯾﯿﺪﻥ ﺩﺍﻣﺎﻥ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﺍﺭﯾﺶ شب را بهانه کن ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻮﺳﯿﺪﻥ ﺩﺳﺖ ﭘﺪﺭﺕ ﮐﻪ ﻫﻨﻮﺯ ﻧﻤﯿﻠﺮﺯﺩ و ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺖ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽﻫﺎ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﻧﯿﺴﺘﻨﺪ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺗﺎ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯿﺸﺎﻥ ﮐﺮﺩ
-
خسته و تنها نشست، خودش را از بقیه جدا کرده و دور افتاده بود. هیچ کسی دور و برش نبود سرش را به طرف پایین گرفت و به پاهایش نگاه کرد؛ همه رفته بودند.
انگار یکی هزار بار سرم و کوبیده به دیوار، انقدر کوبیده که مغزم نصف شده از وسط و باقی موندش ریخته پس سرم، انگار هرچی میخوام فکر کنم که چطور باید خودم و نجات بدم مغزی وجود نداره که فکری بسازه
‌ما که جوانی نکردیم یعنی وقت و حوصله اش را نداشتیم ما سرمان شلوغ بود خیلی شلوغ به قدری فکر و مشغله رویِ سرمان سنگینی می کرد که درکِ درستی از سن و سال نداشتیم از نوجوانی جوری تعلیممان دادند که کل فکر و ذکرمان این کنکنورِ لعنتی بود محدودیت هایمان جوری بود که برای بیرون رفتن به ناچار و مجبور کوبیده میشد این جنسیتِ لعنتیمان به سرمان هنوز سنی نداشتیم که این عشقِ لعنتی آمد و کوبیده شد به زندگیمان و تلخش کرد و کل آرزوهایمان را شست و رُفت و برد اشک هایمان را زیر پتو در خلوت های یواشکی ریختیم که نبینند که طعنه نزنند هروقت خواستیم لباسی بخریم مویی رنگ کنیم وسیله ای بخریم باید اجازه همه را میگرفتیم که مبادا حرمت هایشان شکسته شود و کسی به دل ما نگاه نکرد که مبادا آبرویشان نرود انتخاب رشته کردیم و رفتیم دنبالِ علایق خانواده هایمان و این علاقه ی کوفتی ما که هیچ ما حتی کودکی هم نکردیم و خبری از آن تفریحای شاد دوران بچگی نبود چشم باز کردیم و پیر بودیم . . جوری شکستیم که زبانِ اعتراضمان بند آمد فریاد هایمان را در نطفه خفه کردیم مبادا گوش بقیه کَر شود و ما بشویم آویزانشان ‌ ما قربانیانِ لجن ترین بُرهه ی تاریخیم نسلِ جوانی هایِ بر باد رفته نسلِ بحران و بلا تکلیفی نسلی که بدونِ فریاد در دلِ آتشِ زمانه سوخت ما کم سن و سال ترین سالمندانِ تاریخیم.
چیزی نیست اتفاق خاصی هم نیوفتاده است خوابت را هم ندیده‌ام حتی راستش را که بخواهم گفته باشمت تنها دلم برایت تنگ شده است و حتی اینکه دیگر این دلتنگی به چه کارت خواهد آمد را هم هیچ نمیدانم تنها همین را میدانم که دلم برایت تنگ شده بود و این را تنها باید به خود تو میگفتمش
«اینجاست» دستش را به گلویش می‌زند و می‌گوید «پایین نمی‌رود»
دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت. باشوهرش آمده بود. وقتی خواست روی تخت دراز بکشد شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت. تمام طول بخیه زدن دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت. وقتی رفتند هرکسی چیزی گفت یکی گفت زن ذلیل یکی گفت لوس یکی چندشش شده بود و دیگری حالش بهم خورده بود! یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت. خاطره ی زنی با سر شکسته که هرچه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد و مردی که می ترسید از پاسخ زن. زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود که بازهم دست مرد را طلب می کرد و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم لیاقت دستانت بیشتر از اوست. اما وقتی آن ها رفتند کسی چیزی نگفت! هیچکس چندشش نشد و هیچ کس حالش بهم نخورد. همه چیز عادی بنظر آمد و من فکر کردم ما مردمی هستیم که به ندیدن عشق بیشتر عادت داریم تا دیدن عشق.