ما که جوانی نکردیم
یعنی وقت و حوصله اش را نداشتیم
ما سرمان شلوغ بود
خیلی شلوغ
به قدری فکر و مشغله رویِ سرمان سنگینی می کرد که درکِ درستی از سن و سال نداشتیم
از نوجوانی جوری تعلیممان دادند که کل فکر و ذکرمان این کنکنورِ لعنتی بود
محدودیت هایمان جوری بود که برای بیرون رفتن به ناچار و مجبور کوبیده میشد این جنسیتِ لعنتیمان به سرمان
هنوز سنی نداشتیم که این عشقِ لعنتی آمد و کوبیده شد به زندگیمان و تلخش کرد و کل آرزوهایمان را شست و رُفت و برد
اشک هایمان را زیر پتو در خلوت های یواشکی ریختیم که نبینند که طعنه نزنند
هروقت خواستیم لباسی بخریم
مویی رنگ کنیم
وسیله ای بخریم باید اجازه همه را میگرفتیم که مبادا حرمت هایشان شکسته شود و کسی به دل ما نگاه نکرد که مبادا آبرویشان نرود
انتخاب رشته کردیم و رفتیم دنبالِ علایق خانواده هایمان و این علاقه ی کوفتی ما که هیچ
ما حتی کودکی هم نکردیم و خبری از آن تفریحای شاد دوران بچگی نبود
چشم باز کردیم و پیر بودیم . .
جوری شکستیم که زبانِ اعتراضمان بند آمد
فریاد هایمان را در نطفه خفه کردیم مبادا گوش بقیه کَر شود و ما بشویم آویزانشان
ما قربانیانِ لجن ترین بُرهه ی تاریخیم
نسلِ جوانی هایِ بر باد رفته
نسلِ بحران و بلا تکلیفی
نسلی که بدونِ فریاد در دلِ آتشِ زمانه سوخت
ما کم سن و سال ترین سالمندانِ تاریخیم.
چیزی نیست
اتفاق خاصی هم نیوفتاده است
خوابت را هم ندیدهام حتی
راستش را که بخواهم گفته باشمت
تنها دلم برایت تنگ شده است
و حتی اینکه دیگر این دلتنگی به چه کارت خواهد آمد را هم هیچ نمیدانم
تنها همین را میدانم که دلم برایت تنگ شده بود و این را تنها باید به خود تو میگفتمش
دستش را بریده بود اندازه ای که نیاز به بخیه زدن داشت.
باشوهرش آمده بود.
وقتی خواست روی تخت دراز بکشد
شوهرش نشست و سرش را روی پاهایش گذاشت.
تمام طول بخیه زدن
دستش را گرفت و نازش را کشید و قربان صدقه اش رفت.
وقتی رفتند
هرکسی چیزی گفت
یکی گفت زن ذلیل
یکی گفت لوس
یکی چندشش شده بود
و دیگری حالش بهم خورده بود!
یادم افتاد به خاطره ای دور روی همان تخت.
خاطره ی زنی با سر شکسته
که هرچه گفتم چطور شکست فقط گریه کرد
و مردی که می ترسید از پاسخ زن.
زن آنقدر از بخیه زدن ترسیده بود
که بازهم دست مرد را طلب می کرد
و مرد آنقدر دریغ کرد که من کنارش نشستم
دستش را گرفتم و آرام در گوشش گفتم
لیاقت دستانت بیشتر از اوست.
اما وقتی آن ها رفتند کسی چیزی نگفت!
هیچکس چندشش نشد و هیچ کس حالش بهم نخورد.
همه چیز عادی بنظر آمد
و من فکر کردم ما مردمی هستیم که
به ندیدن عشق بیشتر عادت داریم تا دیدن عشق.
دلتنگی میدانی چیست؟
غرق شدن در یادت، فکر به صدایت،
و مرور هر شب خاطراتت...
دلتنگی سادهتر از همه معانی است
دلتنگی یعنی تو نباشی،
و من تو را ثانیه به ثانیه زندگی کنم...
مثلِ وقتهایی که بعد از چند ماه دنبال آهنگی گشتن
توی تاکسی میشنویش
مثل وقتهایی که کل خانه را زیر و رو میکنی برای پیدا کردن
چیزی و شش ماه بعد
زیر تخت پیدایش میکنی...
مثلِ پوتینی که آخر زمستان حراج میخورد...
مثلِ لباسی که تازه اندازه ات شده و دیگر مدلش دلت را نمیلرزاند...
مثلِ سفری که پنج سال قبل آرزویش را داشتی و حالا سهمت شده...
مثلِ کفشِ قرمزی که پنج سال پیش دوستش داشتی و حالا خاک میخورد بالای کمدت...
مثلِ وقتی ساعت ۳ صبح هوایِ دربند به سرت میزند و شش صبح که راهی شدی لبخند هم روی لبت نداری...
مثلِ عکسی که برای پیدا کردنش کل آلبوم ها را ورق زدی و وقتی از سرت هوای دیدنش افتاد،لای کتاب پیدایش میکنی...
دوست داشتن های از دهن افتاده،
دیدن هایِ خیلی دیر،
برگشتن های بی موقع؛
دردی دوا نمیکند،
حسرت آن روزهایت را جبران نمیکند،
و تو را به آن روزهایی که اتفاق افتادنشان معجزه زندگیت بود برنمیگردانند...
فقط تمام زندگیت را پر از این سوال میکند:
چرا همان موقع نه،چرا حالا...!
کاش میشد به هیچچیز فکر نکرد؛
فکر کردن آدم را نگران میکند.
کاش میشد کسی را دوست نداشت؛
دوست داشتن آدم را ضعیف میکند.
کاش میشد دلتنگ کسی نبود؛
دلتنگی حواس آدم را پرت میکند..