مثلِ وقتهایی که بعد از چند ماه دنبال آهنگی گشتن
توی تاکسی میشنویش
مثل وقتهایی که کل خانه را زیر و رو میکنی برای پیدا کردن
چیزی و شش ماه بعد
زیر تخت پیدایش میکنی...
مثلِ پوتینی که آخر زمستان حراج میخورد...
مثلِ لباسی که تازه اندازه ات شده و دیگر مدلش دلت را نمیلرزاند...
مثلِ سفری که پنج سال قبل آرزویش را داشتی و حالا سهمت شده...
مثلِ کفشِ قرمزی که پنج سال پیش دوستش داشتی و حالا خاک میخورد بالای کمدت...
مثلِ وقتی ساعت ۳ صبح هوایِ دربند به سرت میزند و شش صبح که راهی شدی لبخند هم روی لبت نداری...
مثلِ عکسی که برای پیدا کردنش کل آلبوم ها را ورق زدی و وقتی از سرت هوای دیدنش افتاد،لای کتاب پیدایش میکنی...
دوست داشتن های از دهن افتاده،
دیدن هایِ خیلی دیر،
برگشتن های بی موقع؛
دردی دوا نمیکند،
حسرت آن روزهایت را جبران نمیکند،
و تو را به آن روزهایی که اتفاق افتادنشان معجزه زندگیت بود برنمیگردانند...
فقط تمام زندگیت را پر از این سوال میکند:
چرا همان موقع نه،چرا حالا...!
کاش میشد به هیچچیز فکر نکرد؛
فکر کردن آدم را نگران میکند.
کاش میشد کسی را دوست نداشت؛
دوست داشتن آدم را ضعیف میکند.
کاش میشد دلتنگ کسی نبود؛
دلتنگی حواس آدم را پرت میکند..
اینستاگرام آدمو افسرده میکنه.
هر روز یه عالمه ایرانی میبینم
که خوشحال و خندان دارن تفریح میکنن
و حس میکنم من تنها آدمی هستم که
زندگی تکراری و خسته کننده دارم.
زیر لبی سلام کردم و نشستم و درو بستم و مچاله شدم کنار پنجره
خیره شدم به فضای پر تکاپوی بیرون اون حجم فلزی
زیر لبی تر جواب سلاممو داد و راه افتاد
حس و حال خوشی داشت
شهر دم دمای غروب؛ آدما، خیابونا، ماشینا
چراغای روشن وسط تاریکی
شیشه رو دادم پایین که یکم هوا بخوره به کله ی پر از فکر و خیالم
چشمم افتاد به بساط میوه فروشا
از دهنم پرید پرتقالا رو ! چه خوشگلن!
شنید
غرولند زیر لبیش فضای ماشینو پر کرد
یجوری میگه انگار پرتقال نخورده تا حالا!
همین پس پریروز یه عالمه پرتقال خریده بودم
چشممو از نارنجی پرتقالا برنداشتم
خوشگل بودن خب!
یکم بعد به مقصد رسیده بودیم
بی حرف پیاده شدم
بی حرف تر راهشو کشید و رفت
کی پله هارو بالا رفتم؟
کی کلید انداختم؟
کی رفتم توی خونه؟
کی لباسامو عوض کردم؟
نمیدونم!
باید میخوابیدم
یه ساعت، یه ماه، یه سال
باید میخوابیدم!
انقدر فکر و خیال توی سرم بود
و انقدر خسته بودم از این فکر و خیالای لامذهب
که چشم رو هم نذاشته خوابم برد.
صدای پا میاومد توی خوابم.
صدای به هم خوردن شیشه.
نوازش دستای آشنا روی صورتم.
یه عطر همیشگی
چشم باز کردم
چقدر خوابیده بودم!؟
نمیدونستم!
دست کشیدم به پتوی گل گلی گرم و نرم
موقع خوابیدن اینجا نبود
بود!؟
نمیدونستم!
دست گرفتم به لبه ی کاناپه و نشستم
نگاهم قفل شد رو ظرف پر از پرتقال روی میز...
واسه من بودن
نبودن!؟
خوشگل بودن
نبودن!؟
قهر بودیم
نبودیم!؟
صدای پای توی خوابم بی سر و صدا از جلوی چشمام رد شد
و رفت توی اتاق
و درو پشت سرش بست
عطر همیشگی توی خوابم جاموند توی بیداریام.
قهر بود هنوز
دلخوری بود هنوز
ولی هنوزم عاشقم بود
ولی هنوزم عاشقش بودم.
دلم تنگ شد براش
کاسه ی پرتقالو بغل کردم
و راه افتادم سمت اتاقی که درش بینمون فاصله انداخته بود
اصلا پرتقال که تنهایی نمیچسبه؛
میچسبه!؟
پاییز خیلی فصله خوبیه
سرماش خوبه
بارونش خوبه
صدای خشخش برگاش خوبه
خوشرنگ شدن درختاش خوبه
فقط اینکه منو بیشتر از هروقت دیگه ای یاد جای خالیت میندازه بده.
اسمش حسین بود
بهش میگفتیم ^بچه خرخون کلاس^
بر عکس من و چندتا از بچهها که کلاس رو روی سرمون میذاشتیم پسر خوب و آرومی بود.
اما حواسم بهش بود؛
که گاهی یواشکی اون دخترهی شر و شیطون تهِ کلاس رو دید میزنه. از این دختر زبر و زرنگها بود
از اینا که خوب بلدن گلیمشون رو از آب بیرون بکشن.
چند باری هم وقتی تو محوطهی دانشگاه صحبت میکردن مچش رو گرفتم، هی میزدم رو شونهش و میگفتم:
- آخر شیرینی ما رو ندادیها!
اونم برزخ میشد و میگفت:
- اگه شیرینی میخوای بهت میدم، اما تو رو خدا حرف تو دهن این بچهها نذار.
منم میزدم زیر خنده و میگفتم باشه تو خوبی.
آخرای ترم و نزدیک امتحانات، ساعتهای درس خوندن حسین دوبرابر شده بود؛ نصف درسهایی که داشت میخوند واسه شازده خانوم بود؛ که قبل امتحان واسش توضیح بده و حتی اگه شده بهش تقلب برسونه. حتی وقتهایی که با بچههای خوابگاه میخواستیم بریم فوتبال، اون مینشست تو اتاقش و تکلیفهای همون رو انجام میداد، سر همین قضیه کل بچههای اتاقمون اذیتش میکردن و میگفتن که همین اول کاری واسه خودش خوب زن ذلیلی شده.
یه روز وقتی همه بچههای اتاق ما واسه دیدن تئاتر رفته بودن تالار دانشگاه، من موندم پیش حسین تا یکم از زیر زبونش حرف بیرون بکشم. تا بقیه برن و تنها بشیم نیم ساعتی گذشت، گفتم:
- خب ... حالا من موندم و حسین آقای گل، بلاخره بله رو گرفتیها کلک، حالا جریانتون به کجا رسید؟!
اون روز تموم تلاشهای من برای بهحرف آوردنش بیفایده موند و حسین زیر بار هیچکدوم از این حرفها نمیرفت که بماند، حتی قضیه رو از اصلش انکار میکرد.
اون ترم، باهمهی اون نصفه و نیمه دید زدنهای حسین و جزوه دادن و گرفتنهاش گذشت، اما چطور؟ بچه درس خون کلاس نصف واحدهای خودش رو افتاد که خانوم خانوما درسهاش رو پاس کنه؛ که یه وقت مشروط نشه و جلوی خونوادش حرف و حدیثی براش نَمونه.
مدتی گذشت تا اینکه انتخاب واحد ترم بعد شروع شد. بعد از اینکه وسایلم رو بردم خوابگاه و تو اتاقم گذاشتم، به سمت دانشگاه رفتم.
میدونستم حسین قبل از من اونجاست، رسیدم جلوی آموزش دانشکده؛ غلغلهای بپا بود.حسین هم قبل از من رسیده بود و یه گوشه داشت با گوشیش ور میرفت. سرم رو چرخوندم و کمی اونورتر دختره رو دیدم و سری به نشونهی سلام تکون دادم. پهلوی حسین زدم که اگه میخواد بره پیشش ایراد نداره، من اینجا میمونم. اما هیچ رقمه حاضر نشد و منم از اصرار زیادی منصرف شدم.
یک ساعت بعد از انتخاب واحد رفتیم تو محوطهی دانشکده تا بعد از دوری چند هفتهای کمی هم با بچهها خوش و بش کنیم، که دیدم همون دختره با عجله داره میاد طرفمون.
خواستم برم که تنها باشن و باهم صحبتاشون رو بکنن که حسین دستم رو کشید و گفت چیز خاصی نیست که حالا میخوای بری. منم که خیلی دوست داشتم سر از کارشون در بیارم موندم.
دختره جلو اومد و بعد از یه سلام و احوالپرسی سریع و مختصری، دوتا پاکت دستمون داد و گفت "خوشحال میشم شما هم تو جشنمون شرکت کنید." و رفت. نگاه حسین پابهپای قدمهای دختره تا خروجی دانشکده رفت. چشمام به دستهای لرزون حسین افتاد. صدای تپش های قلب بیقرارش رو میشنیدم.
راستش از اینکه تو چشای حسین نگاه کنم دلم لرزید و نتونستم؛ اما وقتی دونه دونه قطرههای اشکی که داشت جلوی پاش و رو پاکتِ تو دستش فرود میومد رو میدیدم، یه چیز برام مسلّم بود؛ حسین عاشق شده بود. عاشق کسی که بخاطرش از تموم دلخوشیهای اون روزهاش دست کشیده بود تا یه روز، سر یه فرصت مناسب حرف دلش رو بزنه؛ اما دیر رسیده بود. خیلی دیر ... حسین بعد از اون قضیه هیچوقت عاشق نشد و سراغ هیچ دختری نرفت.
از بچهها شنیدهبودم که حتی خانوادهش میخواستن براش خواستگاری برن که حسین شب خواستگاری خودش رو گم و گور کرد و چند وقت بعد بدن نیمهجونش رو تو پارک روبروی خونهشون پیدا کردن
_meead