eitaa logo
هیچ²
1.6هزار دنبال‌کننده
434 عکس
33 ویدیو
1 فایل
-سوداگرِ خیالم‌ و سرمایه‌دارِ هیچ‌ خودمونی تره: @hhhhhan
مشاهده در ایتا
دانلود
_
عزیز من سعی کن بیش از آنکه با خود بجنگی برای خود بجنگی.
من مثل دانش آموزی که درس هندسه‌اش را دیوانه وار دوست‌دارد تنها هستم. - فروغ فرخزاد
گهی گریان ، گهی خندان گهی چون ابر سرگردان گهی عاقل تر از عاقل گهی نادان تر از نادان
از همه دور می‌شوم، نقطه‌ی کور می‌شوم زنده به گور می‌شوم، باز مقابلم تویی -مولانا
درِ کلاس‌های دانشگاه شیشه داشت آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی کلاس ۱۰۶ دانشگاه جای خیلی دنجی بود درست انتهای راهرو بود کوچک و نُقلی کلاسش همیشه خودمانی بود انگار که دوستانت را دعوت کرده‌ای به اتاق خودت من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس‌هایش آنجا تشکیل میشد اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه میداد آن روز یادم است که امتحان داشتند از آن سخت‌هایش غُرغُرِ درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود خودکار را میگذاشت روی میز و دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ' ببین این امتحان که هیچ تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام سرت را بالا بگیر بلامیسر جان ' دلم میخواست تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم دلم میخواست یقه‌ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یِلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی؟ دلم میخواست ساعت برنارد را داشتم و زمان را نگه میداشتم و تمام برگه‌اش را از روی دست این و آن برایش پُر میکردم رفتم به سمت بوفه و دو عدد چایی و دو عدد بایکیت و یک کاغذ آچهار گرفتم روی کاغذ با ماژیک نوشتم ' ولش کن امتحان رو، بیا چایی با بایکیت . . ' رفتم پشت در و به بغل دستی‌اش گفتم صدایش کند کاغذ را نگه داشتم لبه شیشه برای چند ثانیه و بعد نگاهش کردم همه‌ی آن عصبانیت در یک لحظه رفته بود و داشت میخندید از آن خنده‌هایی که فقط خودم میدانم چقدر معرکه بود رفتم روی پله‌ها نشستم چند لحظه بعد آمد بیرون و بغل دستم نشست چایی و بایکیتش را گرفت و بعد بدون آنکه به من نگاه کند گفت ' من تورو نداشتم چی میکردم؟ ' میدانی تصدقت روم خیلی دلم می‌خواهد بدانم همه‌ی این سال‌هایی که مرا نداری چه میکنی همین.
ـ
بین من و تو چهل زندان بود حیاط به حیاط زندان با پرچم صلحی در دست آمدم تو نبودی.
سال دوم دبیرستان، عاشق دختری به اسم مهتاب شدم. از بچگی باهم هم محله ای بودیم، اما تازگی ها بهش حس پیدا کرده بودم عشق دوران جوانی بود دیگه یادمه وقتی بچه بودیم، چون کسی حاضر نبود باهام فوتبال بازی کنه، مهتاب به جای خاله بازی و لی لی می اومد با من فوتبال بازی میکرد منم همیشه بهش میگفتم خوش به حال شوهرت همیشه ام از مامانش به خاطر اینکار کتک میخورد حالا دیگه مهتاب بزرگ و خانوم شده اسه میرفت، اسه می اومد دیگه نمیتونستیم باهم فوتبال بازی کنیم همیشه احساس میکردم مهتاب هم دوسم داره شاید از همون بچگی میدونستم اگه بخوام برم خواستگاریش، نه نمیگه بعد اینکه سربازی رفتم و کنکور دادم، مامانمو فرستادم بره برام خواستگاری به خاطر اینکه فوتبال کار میکردم، چند سال باید میرفتم یه شهر دیگه پدرش تا فهمید، مخالفت کرد سه سال تموم رفتم و اومدم وقتی دیدم مهتاب واقعا داره آسیب میبینه، یه روز بی خبر ساکمو جمع کردم و با تیم رفتم یه شهر دیگه شاید سال های زیادی طول نکشید تا بشم یه فوتبالیست موفق یه روز که تو خونه نشسته بودم، خبر رسید شهرمون زلزله اومده میگفتن کلی کشته داده وقتی مطمئن شدم خانوادم سالمن بعد چند روز دلم طاقت نیاورد و رفتم شهرمون برای کمک نه برای اینکه بگم ادم خوبیم، انگار دلم رو توی اون شهر جا گذاشتم یه هفته ای موندگار شدم روز اخر که میخواستم بیام، خبر شنیدم که اینجا یکی هست که دیوونه شده میگفتن شوهرش زیر آوار مونده صبح تا شب... تنهایی میخواد آوارو برداره تا شوهرش رو پیدا کنه محلی های اونجا میگفتن ۳۰ روزه که مدام آواز میخونه تا شوهرش جوابش رو بده‌‌ چون رسم داشتن زن برای شوهر آواز میخوند و شوهر هم جواب میداد اگر شوهر یا زن موقع آواز خوندن سکوت میکردن و ادامه نمیدادن، یعنی قهر کردن با همسرشون البته همه میدونستن شوهرش مُرده، ولی اون نمیخواست باور کنه من از سر کنجکاوی با دوستام رفتم کمک تا بتونیم شوهرشو از زیر آوار نجات بدیم امداد رسان های اونجا میگفتن احتمال زنده موندنش صفره از دور زن عاشق پیشه رو که دیدم همونجا ایستادم داشتم با بهت نگاهش میکردم زن عاشق پیشه ی شهر، مهتاب بود انقدر لاغر و نحیف شده بود، که به سختی میشد از اون دختر سرزنده، تشخیصش داد سرگردون میرفت و برمیگشت آواز بلندی سر میداد میگفت اگه شوهرش زنده باشه، قطعا جوابشو میده چون عادت نداشتن باهم قهر کنن نمیدونم چقدر گذشت که داشتم به زن عاشق پیشه نگاه میکردم ولی بالاخره بعد ۳۴ روز تلاش شوهرشو از زیر آوار مُرده کشیدن بیرون همچنان از دور داشتم به مهتاب نگاه میکردم وقتی شوهرش رو روبه روش گذاشتن نگاه مهتاب برای همیشه خاموش شد و دست از آواز خوندن کشید برگشتم، چون نمیخواستم غمشو بیشتر از این ببینم انگار غمش کل سلول های بدنم رو درگیر کرده بود چند سال از اون ماجرا گذشت محلی های اونجا میگفتن هنوز صدای مهتاب میاد که برای شوهرش آواز میخونه تا شاید جوابش رو بده ما تغییر کردیم بزرگ شدیم قسمت هم نشدیم ولی هنوز سر حرفم هستم خوش به حال شوهرت که تورو داشت
حتی یک نفر را نداشتم که باهاش درددل کنم. هیچکس نمیداند من چه حالی دارم،هیچ کس. دلم از تنهایی میپوسید و دردهای ناگفتنی توی دلم تلمبار می شد. غم انگیز نیست؟ ‌ -سمفونی مردگان
ـ