آدمی که برای اولین بار بره لب پرتگاه حتما خیلی وحشتناکه براش. اما اگه بارها این داستان تکرار بشه دیگه ترسش میریزه!
حالا منو از تنهایی میترسونی؟
من بارها رفتم لب این پرتگاه.
تازه رها هم شدم
واسه همین بدجوری ترسم ریخته.
برو به رفیقام بگو مرام اگه یه رَگ باشه توی بدن وُ ضروری باشه واسه زنده بودن، من مرام میذارم براشون؛
اما دورویی ببینم = خداحافظی.
به خانوادهم بگو ریشهی من به خاک شما وصله؛ جون میگیرم ازتون؛ اما اگه قرار باشه نفهمیم همو میشم تیلاندسیا:همون گیاهی که بیریشه زندهست!
به عشقم بگو نفسم از ریههای تو میگذره اما بخوای اعتماد و احساسم رو به بازی بگیری، گزینهی تنفس مصنوعی برام روی میزه
میدونم ترسناکه اما خب آدم از جایی به بعد تنهایی زنده موندن رو یاد میگیره.
مثلِ تنهایی مُردن...
#مناسب_پادکست
دارم متلاشی میشوم
و این یک داستان نیست...
دارم متلاشی میشوم
و جز کلمه چیز دیگری ندارم!
خسته از صبوری بیش از حد
خسته از ایستادگی بالاتر از توان
و خسته از جنگیدنِ بی پایان...
کجا باید خودم را تسلیم کنم؟
به چه کسی باید بگویم که دیگر نمیتوانم؟!
-مرتضیبرزگر
بهم گفت : دلتنگی رو برام تعریف کن؟
گفتم دلتنگی همونه که هر روز صبح با روشن شدن هوا و باز شدن چشمات میاد سراغت
تو نادیده اش میگیری اما اون بی حرف باهات صبحانه میخوره
درس میخونه
کار میکنه
عکس میگیره
حرف میزنه
مهمونی میره
غذا درست میکنه و ..
اما یه جایی موقع استراحت و تنهاییت گوشهی تاکسی یا اتوبوس
موقع مسواک زدن یا سر نماز
وسط سیگار کشیدن یا پیک به هم زدن
خِرِت و میگیره و بغض میشه تو گلوت
اشک میشه تو چشمات
لرزش میشه تو دستات
خشم میشه تو رفتارت
و بهت میگه : من هنوز هستما
دلتنگی همون حسیه که ساعت ها میشینی و هزار تا دلیل و منطق برای خودت میاری که : به این دلیل و به اون دلیل نباید دلتنگ باشی
اما درست یک ساعت بعد یه چیزی به دلت چنگ میزنه و میگه : تو بگو
اما من که هنوز هستم
دلتنگی همون حسی که کمرنگ میشه
اما تموم نمیشه
دلتنگی همونه که ازت یه ادم دیگه میسازه
یه ادم جدید
یه ادمی که هیچ شباهتی به روز های قبل از دلتنگی نداره
یه ادمی که برای خودتم غریبست که چی شد چرا اینجوری شد؟
یه ادمی که یه روزی تیکه هاش و جمع کرده و بهم چسب زده و از جاش بلند شده و تصمیم گرفته سرد تر از قبل ، خشک تر از دیروز ، بی احساس تر از پارسال ، و محکم تر از گذشته قدم برداره
و تو این راه کلی تشویق میشه و قدرتش تحسین میشه اما این وسط فقط خودشه که میدونه چقدر شکننده تر و نحیف تر از دیروز و پارسال و قبل شده
دلتنگی چیز عجیبیه
خیلی خیلی عجیب
#مناسب_پادکست
باور کن خودت هم باورت نمیشود
گاهی این آدمها
چنان حال خوبت را خراب میکنند
که هیچ وقت یادت نمیرود.
-امیروجود
یه روز یه نفر تورو میبینه و هر روز بیشتر از قبل، از دیدنت خوشحال میشه.
یه روز یه نفر تورو انتخاب میکنه و هر روز بیشتر از قبل، از انتخابش مطمئن میشه.
یه روز یکی بهت اعتماد میکنه، رازِ مهم زندگیش رو بهت میگه، باهات دردودل میکنه و هر روز بیشتر از روز قبل مطمئن میشه که کار درستی کرده.
یه روز یکی بهت ابراز علاقه میکنه، تورو به قلبش راه میده، عاشقت میشه و ترکت نمیکنه، و هر روز بیشتر از قبل مطمئن میشه که تو همون آدمِ درستِای هستی که باید باشی.
یه روز یکی قیافتو میبینه، صداتو میشنوه، اخلاقت رو میفهمه و با همه اینا تورو قبول میکنه، و هر روز بیشتر از قبل از اینکه تورو انتخاب کرده، خوشحالتر میشه.
یه روز یکی وقتی خیلی غمگین بود، با صدای تو، با حرفای تو، با بغلِ تو و با وجود تو آروم میشه و هر روز بیشتر از روز قبل بخاطر داشتنت خداروشکر میکنه.
یه روز یکی میاد به زندگیت که با همهی آدمایی که تا حالا اومدن توو زندگیت و از زندگیت رفتن، فرق داره.
اون میاد که بمونه، میاد که وقتایِ غمگین بودنت برات بشه آغوشِ باز، دستی که اشکاتو پاک کنه، صدایی که قلبتو آروم کنه، درمانی برای همهی دردات بشه و با بودنش بهت خوشبختی رو هدیه بده.
یه روز یکی میاد که بهت حسِ نابِ آدمدرستِ زندگی یه نفر بودن رو ببخشه
بهت بفهمونه که توام دوستداشتنی هستی، توام قابل اعتمادی
توام خیلی زیبایی
توام خیلی عاشقی
توام خیلی با لیاقتی.
یه روز اون یه نفرِ زندگیت میاد که بعدِ اومدنش، زندگیت به دو بخشِ قبل و بعدِ بودنِ اون آدم توی زندگیت، جدا میشه.
یه روز یکی میاد که تورو همینجوری که هستی خیلی دوست خواهد داشت، خیلی بهت اعتماد میکنه و بینهایت عاشقت میشه که هیچوقت هم قرار نیست ترکت کنه و بره.
یه روز آدمِ درستِ زندگیت میاد؛
و من بهش باور دارم البته اگه بهم ثابت نکنه اشتباه پیدا کردم
اونی که باهاش ارمان بافتم امیدوارم منو یه بی همه چیز نکنه.
-گچپژ
#مناسب_پادکست
از یه جایی به بعد خودمو زدم به بیخیالی اما انقدر بعضی اتفاقات عمیق بودن که توی بیخیالی هم نتونستم بیخیال باشم و ورق برگشت و از بیخیالی به جایی رسیدم که حرف های زیادی دارم اما کلمات برای بیان کردنش کافی نیست.
اتومبیل جلویی لاک پشت وار پیش می رفت
و با اینکه مدام بوق میزدم
به من راه نمی داد.
داشتم خونسردی ام را از دست میدادم
که یکدفعه چشم ام به برچسب کوچکی روی شیشهی عقب اش افتاد:
"نقص فنی، لطفا صبور باشید"
و این نوشته همه چیز را تغییر داد
بلافاصله آرام گرفتم و سرعتم را کم کردم. راستش حتی مراقب آن ماشین و راننده اش هم بودم
چند دقیقه با تأخیر به خانه رسیدم
اما مشکلی نبود
ناگهان فکری تلنگر زد:
اگر آن برچسب نبود من صبوری به خرج میدادم؟
چرا برای بردباری در برابر مردم به برچسب نیاز داریم؟
و دست آخر اینکه:اگر مردم برچسب هایی به پیشانی خود بچسبانند
با دیگران صبورتر و مهربان خواهیم بود؟ برچسب هایی چون:
"کارم را از دست داده ام"
" در حال مبارزه با سرطان"
"در مراحل طلاق گیر افتاده ام"
"عزیزی را از دست دادهام"
"در شرایط بد مالی و ورشکستگی قرار دارم" و صدها برچسب دیگر شبیه اینها.
همه درگیر مشکلاتی هستند که ما از آن چیزی نمیدانیم.
حداقل کاری که میتوانیم بکنیم، صبر و مهربانی است.
" بیائید به برچسب های نامرئی یکدیگر احترام بگذاریم."
#مناسب_پادکست