گاهی درد را رها نمیکنیم چرا که درد
آخرین نقطهی اتصال ما به چیزیـست که از دست دادهایم.
دلم میخواد صبح پاشم، مسواک بزنم برم نون بربری داغ بخرم بیام نون پنیر با یه چای شیرین بخورم و بعدش به گلدونام آب بدم، کتاب بخونم و برای خودم نهار درست کنم، عصر برم گردش و یه دور توی شهر بزنم یه بستنی بخرم و با دوستام تو کافه قهوه و با یه کیک نسکافه ای بخورم و آخر شب برگردم خونه و بیخیال خوردن شام بشم و برم توی تخت و بخوابم، اما تنها کاری که توی روز انجام میدم فقط خوابیدن رو تخته و فکر کردن به این قضیهست.
تقریبا همه مشکلات بشر با خوابیدن درست میشه، اگه درست نشد بالشت رو برگردونه دوباره بخوابه درست میشه..
هیچ²
یه افسانه هست که میگه: رویاها و کابوسهای ما انعکاسی از احساسات واقعی ما هستن، وقتی یه احساسی داریم
یه افسانه هست که میگه: وقتی دو نفر همدیگرو پیدا میکنن و بهم شبیهان، نزدیکن و انگار که وجودشون بهم وصله؛ خدا خاکشون رو از یه جا برداشته؛!
عذاب میکشم از اینکه زخم کهنهام را تازه کنم اما؛ فکر است دیگر
به ممنوعهترین قسمت های ذهنت سرک میکشد و دردت را از تنهایی در میآورد.
چگونه؟
قلبت را همراهش میسازد، با اشکهایت او را گرم میکند و با بغض، همنشینش میکند.