روزی در کره خاکی
بازرگانان سه معیار برای ارزش گذاری داشتند
طلا ، ادویه هندوستان و ابریشم ایرانی
همیشه دوست داشتم آدمها را بلد باشم؛ قِلقشان را دستم بگیرم و هیچوقت ناراحتشان نکنم، من تمام سعیم را برای خوشحال کردنشان کردم اما نمیدانم چرا خودم همیشه ناراحت بودم.
سقف اتاقم رنج میکشد
چه غَمهایی را با او به اشتراک گذاشتهام که حال این چنین تَرَک برداشته است..
حسين أنت الحزن الوحيد الذي يشتاق الإنسان أن يحمله إلى صدره.
حسین جان
تو تنها غمی هستی که آدمی برای به سینه کشیدنش مشتاق است...
من خودم خیلی دلم میخواد کارای عقب افتادم رو انجام بدم اما تو یه بدنی که فقط دوست داره لش کنه رو تخت و هیچکاری نکنه گیر افتادم.
گاهی صدای نالههای کودکی را از اعماق کمدم میشنوم؛ همان کمدی که زمانی پوستر قهرمانانش را روی آن چسبانده بود و الان با آثار مشتهایش مضین شده، صدایش مبهم است اما دلیل نالههایش را خوب میدانم، میترسد، میترسد از بزرگ شدن و من شدن..