نوشته بود:
اگه شخص موردِ اعتمادت "هیچوقت ولت نمیکرد، تو دوچرخه سواری یاد نمیگرفتی!"
خواستم بهت یادآوری کنم که الانم همینه
به فال نیک بگیر
شدیدا احساس میکنم که دارم از پرتگاه میفتم پایین و به زور با دستام یه جا رو گرفتم که نیفتم، زندگی هم بالاسرم ایستاده و داره پاهاشو روی دستام فشار میده.
همه ی ما دونفریم.
بعضی وقتا اونقد تنها شدیم که
تموم حرفامونو نه به آینه، نه به در و دیوار
فقط به خودمون زدیم.
اونقد حرفای خودمونو شنیدیم که همیشه
وقتی تو ذهنمون چیزیو مرور میکنیم،
یه صدایی تو سرمون میگه "خسته نشدی؟ "
و تازه جنگ درونیمون شروع میشه،
جنگِ خودمون با خودمون.
همه ی ما دو نفریم.
من خوبم.
خوبم، مثل اون بچهای که
وسط شلوغی دست مامانشو ول کرده و
حالا بین کلی آدم گم شده.
ولی همش میخنده،
چون هروقت سرشو اورد بالا،
مامانشو دیده
هربار میره سمتش
ولی وقتی صداش میزنه "مامان"
چهرهی یه آدم غریبه رو میبینه.
من خوبم.
ناگفته هایی هستند که همیشه معلق می مانند ناگفته هایی که در ما دفن می شوند در جایی دور و گنگ، ناگفته هایی که هربار به خاطراتمان بر میگردیم آهی عمیق می کشیم و فکر میکنیم چقدر سبک تر می شدیم اگر می توانستیم درمورد آن ها حرف میزدیم..