همه ی ما دونفریم.
بعضی وقتا اونقد تنها شدیم که
تموم حرفامونو نه به آینه، نه به در و دیوار
فقط به خودمون زدیم.
اونقد حرفای خودمونو شنیدیم که همیشه
وقتی تو ذهنمون چیزیو مرور میکنیم،
یه صدایی تو سرمون میگه "خسته نشدی؟ "
و تازه جنگ درونیمون شروع میشه،
جنگِ خودمون با خودمون.
همه ی ما دو نفریم.
من خوبم.
خوبم، مثل اون بچهای که
وسط شلوغی دست مامانشو ول کرده و
حالا بین کلی آدم گم شده.
ولی همش میخنده،
چون هروقت سرشو اورد بالا،
مامانشو دیده
هربار میره سمتش
ولی وقتی صداش میزنه "مامان"
چهرهی یه آدم غریبه رو میبینه.
من خوبم.
ناگفته هایی هستند که همیشه معلق می مانند ناگفته هایی که در ما دفن می شوند در جایی دور و گنگ، ناگفته هایی که هربار به خاطراتمان بر میگردیم آهی عمیق می کشیم و فکر میکنیم چقدر سبک تر می شدیم اگر می توانستیم درمورد آن ها حرف میزدیم..
سر دردهایی که خیالِ رفتن ندارند.
انگار که کلاغی بی حوصله در مغزم زندانیست؛ برای رهایی خود را به در و دیواره جمجمهام میکوبد.