{''خونھدرختے''}
کبوترامونو ک چند سال داشتیم و بیست تا بودن و ی قفس بزرگ داشتن رو همه رو رد کردن و من واقعا دلم شکست
فقط دوتا از اون کبوترا موندن
چون بابام نمیتونستن بگیرنشون
{''خونھدرختے''}
فقط دوتا از اون کبوترا موندن چون بابام نمیتونستن بگیرنشون
این حیوونیام اینجا بدنیا اومدن و دیگ جایی نمیرن
خلاصه
این کبوتر خاکستریارو ب خودشون جذب کردن و شروع کردن ب تولید مثل
بابای ماهم کفری شده بود
هی میگرفتشون ردشون میکرد باز زیاد میشدن
{''خونھدرختے''}
فقط ی خاکستری مونده ک با یکی از سفیدای خودمون تخم گذاشتن
و یک مشکی ک از نا کجا آباد اومده و با یکی دیگ از سفیدامون جفت شده و الان ی بچه سیاه خوشگل دارن🥺
بابامم این خانواده سه نفری رو گرفت و کرد تو قفس تا زمان مناسب بره ببرشون
و همشم یادش میره
{''خونھدرختے''}
دلم برای اون بچه سیاهه میسوزه
امروز رفتم سراغشون
اون مشکی بزرگه قشنننگ داشت تقلا میکرد
همینطور صدا از خودش درمیاورد
دیدم آب ندارن
اب گذاشتم
دیدم نه حیوونی ساکت نمیشه
{''خونھدرختے''}
امروز رفتم سراغشون اون مشکی بزرگه قشنننگ داشت تقلا میکرد همینطور صدا از خودش درمیاورد دیدم آب ندارن
نون براشون کوبیدم دیدم بله گشنشون بوده🙂💔