eitaa logo
🎀✨𝓪𝓽𝓲𝔂𝓮𝓱 𝓪𝓽 𝓶𝔂 𝓫𝓮𝓼𝓽✨🎀
145 دنبال‌کننده
432 عکس
89 ویدیو
13 فایل
به نام او at my best = در بهترین حالت خودم میگم ، میشه قوی باشی؟ مطمئن باش میتونی، دنیا فقط دوروزه...• اینجا ؟ اینجا جاییه که پراز چیز های انگیزشی و گوگوری مگوریههه🛐 شروعمون ؛ ¹⁴⁰⁵/²/²⁵ کپی؟ فوروارد قشنگ تره جانا خونمون؛ https://eitaa.com/Haami13
مشاهده در ایتا
دانلود
بآنو ادیب 🤍🎀. . آوا دَر حَنجَره حامی
آوا دَر حَنجَره حامی پارت ³⁰✨🤍 ترمزهای مغناطیسی با صدایی گوش‌خراش فعال شدند. قطار از سرعتی باورنکردنی به لرزش افتاد و سقف فلزی آن مثل پوستِ یک هیولای زنده زیر پای حامی تکان خورد. بدنش روی سطح لغزنده سر خورد؛ انگشتانش فقط چند سانتی‌متر با لبه‌ی قطار فاصله داشتند. پایین‌تر از او، تاریکی تونل دهان باز کرده بود. حامی دستش را به سمت کابین دراز کرد. «آوا!» آوا سرش را برگرداند. از میان خرده‌شیشه‌ها، راننده‌ی پالتومشکی را دید که آرام‌آرام از جا بلند می‌شد. صورتش هنوز در سایه بود، اما زیر پوست گردنش خطوط نقره‌ای می‌درخشیدند؛ خطوطی که آوا را به یاد چیزی انداخت که نباید به یاد می‌آورد. یک اتاق سفید. دست‌های بسته. صدای کودکی که فریاد می‌زد: «آوا، بهش اعتماد نکن!» آوا برای یک لحظه خشکش زد. راننده همان لحظه حمله کرد. او با سرعتی غیرانسانی از روی صندلی پرید و آوا را به دیواره‌ی کابین کوبید. شانه‌ی آوا به فلز خورد و نفسش بند آمد. راننده دستش را دور گلوی او حلقه کرد. «تو نباید اینجا بیدار می‌شدی.» آوا با صدای گرفته گفت: «من… تو رو می‌شناسم؟» راننده لبخند سردی زد. «نه. اما من تو را خیلی خوب می‌شناسم.» بیرون کابین، حامی دیگر نتوانست مقاومت کند. یک دستش از لبه جدا شد. «آواااااا!» او به پایین سُر خورد. آوا چشم‌هایش را بست؛ نه از ترس، بلکه برای پیدا کردن همان چیزی که در ذهن شکسته‌اش پنهان شده بود. صدای سلنا در حافظه‌اش پیچید: «اگر همه‌چیز را فراموش کردی، به غریزه‌ات اعتماد کن.» چشم‌های آوا ناگهان باز شد. او زانویش را با تمام قدرت به شکم راننده کوبید. مرد خم شد. آوا خودش را آزاد کرد، از کابین بیرون پرید و درست در لحظه‌ای که حامی از لبه‌ی قطار جدا می‌شد، دستش را گرفت. اما نیروی سقوط آن‌قدر زیاد بود که هر دو از سقف آویزان شدند. حامی با یک دست به دست آوا چسبیده بود و آوا با یک دست به میله‌ی کنار کابین. باد آن‌ها را به اطراف می‌کوبید. دیواره‌های تونل با سرعتی مرگبار از کنارشان می‌گذشتند. «ولم کن!» حامی فریاد زد. «آوا، دستت داره می‌شکنه!» آوا دندان‌هایش را روی هم فشرد. «من… قبلاً هم تو رو از دست دادم؟» حامی برای یک لحظه ساکت شد. «آره.» «و دوباره پیدات کردم؟» «آره!» آوا با چشمانی پر از خشم و درد گفت: «پس این بار… نمی‌ذارم دوباره بیفتی!» در همان لحظه، راننده از کابین بیرون آمد. یک پایش را روی سقف گذاشت و اسلحه‌ای سیاه‌رنگ را به سمت دست آوا نشانه گرفت. «چه صحنه‌ی زیبایی… یک خاطره که قرار است دوباره پاک شود.» صدای شلیک در تونل پیچید. پرتوی سفید از کنار صورت آوا گذشت و میله‌ی فلزی را قطع کرد. آوا و حامی ناگهان سقوط کردند—اما ... 🤍🎀
آوا دَر حَنجَره حامی پارت ³¹✨🤍 آوا پیش از رها شدن، با دست دیگرش کابل اضطراری کنار کابین را کشید. درِ زیرین قطار با انفجار کوچکی باز شد. هر دو به داخل تونل سقوط نکردند؛ بلکه از دریچه‌ی باریک به بخش زیرین قطار پرتاب شدند و روی شبکه‌ای از لوله‌های داغ فرود آمدند. حامی از درد ناله کرد. آوا بالای سرش افتاده بود، اما هنوز دست او را رها نکرده بود. بالای سرشان، راننده روی سقف ایستاده بود و به دریچه‌ی باز نگاه می‌کرد. سپس آرام خم شد. «می‌دانستم حافظه‌ات را از دست می‌دهی… اما انتظار نداشتم غریزه‌ات هنوز زنده باشد.» آوا به تاریکی بالای سرش خیره شد. «تو کی هستی؟» مرد جواب نداد. در عوض، قطار ناگهان وارد محفظه‌ای عظیم شد. چراغ‌های قرمز یکی‌یکی روشن شدند و صدای یک سیستم مرکزی از تمام تونل طنین انداخت: «شناسایی شد: واحد نئون.» «حافظه‌ی اصلی هنوز فعال است.» «فرآیند بازگردانی آغاز می‌شود.» آوا دستش را روی سرش گذاشت. دردی وحشیانه در جمجمه‌اش پیچید. تصاویر یکی پس از دیگری ظاهر شدند: سلنا که پشت شیشه‌ای ضخیم فریاد می‌زد. حامی که روی زمین زانو زده بود. مرد پالتومشکی که ماسکش را برمی‌داشت. و خودش—آوا—که در میان شعله‌ها ایستاده بود و چیزی را در دست داشت. چیزی شبیه یک قلب فلزیِ درخشان. حامی با وحشت به او نگاه کرد. «آوا… چی شد؟» آوا سرش را بلند کرد. چشم‌هایش برای یک لحظه با نور آبی درخشیدند. بالای سرشان، صدای راننده دوباره شنیده شد: «به مرکز کنترل خوش آمدید، دخترم.» قطار با شدت متوقف شد. و درِ محفظه‌ی زیرین باز شد. پشت آن، صدها سرباز نقاب‌دار ایستاده بودند. اما هیچ‌کدام به حامی یا آوا نشانه نرفتند. همه در برابر آوا زانو زدند. و از میان جمعیت، صدایی آشنا و زخمی شنیده شد: «بالاخره برگشتی… فرمانده.» آوا به سمت صدا برگشت. سلنا در انتهای سالن ایستاده بود—با صورتی سوخته، یک چشم مصنوعی و لبخندی که هیچ شباهتی به لبخند قبلی‌اش نداشت. «حالا نوبت توئه که ایترنا رو بیدار کنی.» 🤍🎀
آوا دَر حَنجَره حامی پارت ³²✨🤍 صدای زانو زدنِ صدها سرباز مثل موجی از آهن در سالن غلتید. چراغهای قرمز یکییکی روشن شدند و بالای سرِ آوا، یک هولوگرامِ عظیم ظاهر شد: «بازگردانی واحد نئون: ۳۴٪ … ۳۵٪ …» آوا دستش را روی سینهاش گذاشت. زیر پوستش، چیزی میتپید. چیزی که قرار نبود آنجا باشد. یک ضربانِ فلزی. «دست از سرم بردارید…» آوا با صدایی لرزان گفت. اما حافظهاش داشت مثل یخِ در حال آب شدن، ذرهذره برمیگشت. حامی که زخمی کنارش افتاده بود، دستش را به سمتش دراز کرد: «آوا! به چشماشون نگاه نکن! این همهش یه تلهست!» اما مردِ پالتومشکی از میانِ سربازانِ زانو زده عبور کرد. برای اولین بار، ماسکش را برداشت. صورتش نیمهانسانی بود؛ نیمی از پوست و نیمی از فلزِ نقرهای. چشم چپش آبیِ مصنوعی میدرخشید و روی گردنش، همان خطوطِ نقرهایِ درخشان دیده میشد. «اسم من آرشه، آوا.» صدایش آرام و عمیق بود. «و تو… دخترِ منی. نه با خون. با جرقه و سیلیکون.» آوا عقب رفت. «دروغ میگی!» «دروغ؟» آرش لبخند زد و به هولوگرام اشاره کرد. تصویر عوض شد: یک دختربچهی موکوتاه روی تخت آزمایشگاهی، با سیمهایی که به سرش وصل بود. کنارش، قلبِ فلزیِ درخشان روی یک پایه قرار داشت. «ده سال پیش، شهر داشت میمُرد. قلبِ ایترنا — مغزِ مرکزیِ این شهر — از کار افتاده بود. تنها راهِ نجاتش این بود که یه قلبِ جدید پیدا کنه.» آرش به سینهی آوا اشاره کرد. «تو اون قلب رو توی سینهت داری، آوا. تو تنها کسی هستی که میتونه ایترنا رو دوباره بیدار کنه.» 🤍🎀
آوا دَر حَنجَره حامی پارت ³³✨🤍 سلنا از میانِ جمعیت جلو آمد؛ با آن صورتِ سوخته و چشمِ مصنوعیِ عجیبش. «تو فرماندهی این شهر بودی، آوا. اون سربازها جلوی تو زانو زدن چون قلبِ تو رو میشناسن.» حامی با خشم فریاد زد: «پس چرا اینهمه مدت دنبالش بودید تا بکشیدش؟!» آرش سرش را چرخاند. «کی گفته میخواستیم بکشیمش؟ ما میخواستیم برگردونیمش. اما تو…» نگاهش روی حامی قفل شد. «تو اون رو از ما دزدیدی.» «بازگردانی واحد نئون: ۵۸٪ …» آوا زانو زد. درد توی جمجمهاش پیچید و تصاویر مثل رعد ظاهر شدند: یک اتاق سفید. دستهای بسته. کودکی که فریاد میزد: «آوا، بهش اعتماد نکن!» و بعد… حامی. همیشه حامی. روی زمینِ خیس، کنار رودخانه، توی انبارهای سوخته، توی قطار. او بود که دستش را گرفته بود و گفته بود: «با من بیا.» آوا چشمهایش را باز کرد. هولوگرام بالای سرش هنوز میگفت: «۷۲٪ …» آرش دستش را به سمت او دراز کرد. «بیا. فقط دستِ من رو بگیر و بذار قلبِ ایترنا بیدار شه. شهر نجات پیدا میکنه.» حامی هم دستش را دراز کرد. «آوا… اگه بری، برنمیگردی. میدونمش. اون قلب قراره تو رو قورت بده.» دستهای آوا میلرزید. هولوگرام شمارش را ادامه میداد: «۸۵٪ … ۸۶٪ …» و برای اولین بار از وقتی وارد آن سالن شده بود، آوا لبخند زد. لبخندی که نه به آرش بود، نه به سلنا… بلکه به حامی. «حامی… اسمت رو یادم اومد.» حامی اشکهایش را قورت داد: «آره… و من هیچوقتولت نمیکنم.» «۹۴٪ … ۹۵٪ …» آوا بلند شد. رو به آرش و سلنا ایستاد. پشتش، صدها سرباز زانو زده بودند و جلویش، شهری که منتظرِ قلبِ خودش بود. 🤍🎀
اینم ⁴ پارت خدمت شما✨