eitaa logo
{نیمـہ اے از قلبم🩵}
52 دنبال‌کننده
21 عکس
1 ویدیو
0 فایل
« بـہ نام حامے حامیم » رمانے پر از حس פּ خاطره🩵 | •رمان نیمـہ اے از قلبم• | رمانے خاص פּ بـہ یاـב مانـבنی✨ ـ؋ـصل اول بـہ قلم ؟ مهلا 👩🏻‍🦱 چنلمون ؟ @Haamim137613
مشاهده در ایتا
دانلود
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:44 Fasl:1 آن شب حس امن به اوین دست می‌داد حسی که در شب عقد بود قرار بود بهترش در عروسی اتفاق افتد! آن شب همه خسته شده بودن از خوشحالی زیاد😊 اوین‌درگوش حامی گفت:خیلی خوشحالم حامی:من بیشتر شروع رقص تانگو اوین و حامی خیلی شیک مثل پروانه های رنگی میرقصیدن🦋 کسی انتظار نداشت اصلا با کسی هماهنگی نشده بود یهو اهنگ مثلا،هنوزم و سیاسفید پخش شد حامی شوکه شد و لبخندی زد اهنگ:قدر تموم زمین و اسمون ترو دوستت دارم اصلا کم نشو....... میتوان این آهنگ(سیا‌سفید)رو تشبیه کنیم به رنگ لباس اوین و حامی🤍🖤 ساعت00:00 اوین:ساعت چنده حامی:00:00 اوین:اوه چقدر قشنگ حامی:تایم به فدات اوین:🙃 بعد از نیم ساعت مجلس به پایان رسید 𝐍𝐨 𝐜𝐨𝐩𝐲❤️ 𝐉𝐨𝐢𝐧 : @Haamim137613 ✨
یه تغییر بزرگ بدیم تو چنل ؟ 😶‍🌫
چطور شد ؟🧊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:45 Fasl:1 اوین رفت خونه حامی رسیدند خونه حامی کلید رو انداخت داخل قفل در هردو وارد خونه شدند اوین رفت توی اتاق و سنجاق هارو از موهاش در می آورد حامی وارد اتاق شد اومد پشت اوین و سنجاق هارا یکی یکی از موهای اوین خارج کرد اوین:ایی آروم حامی:دردت اومد اوین:آره حامی:بزار آخرین سنجاقه و آخرین سنجاق رو از سرش جدا کرد اوین لباس های راحتی‌ش رو پوشید حامی هم کت و شلوارش رو عوض کرد و هردو روی تخت خوابیدن ___ فردا صبح [خونه حامی] نور خورشید بر موهای طلایی اوین برخورد می‌کرد اوین در بغل گرم و امن حامی خواب بود حامی جوری اوین را بغل کرده بود که حس امنیت حس آرامش حس تنها نبود و...بهش دست بدهد،فقط به آوین نه به هردویشان🤌🏻 ساعت07:10 بود [خونه لیلا و حمید] حمید از خواب بلند شد و به سمت دستشویی برای شستن دست و صورتش روانه شد. جانا هنوز خواب بود لیلا در بالکن با چایی وایساده بود و از هوای اردیبهشتی لذت می‌برد صبحانه روی میز حاضر بود 𝐍𝐨 𝐜𝐨𝐩𝐲🩵 𝐉𝐨𝐢𝐧 : @Haamim137613 ✨
★Roman nime I AZ ghalbam★ Part:46 Fasl:1 حمید به سمت بالکن حرکت کرد وارد بالکن شد حمید:صبحت بخیر لیلا:صبح شماهم بخیر حمید:چه هوای خوبیه..نه؟ لیلا:آره هوا دلپذیره حمید:عاشق هوای اردیبهشتم لیلا:هنوز که حامی عقده ولی دلم براش تنگ شده‌‌..احساس میکنم دیگه نمیبینمش حمید:میبینیش همه همین حس رو دارن خیلی سخته ولی خوشبخت میشن😀 لیلا:بله😇 حمید:بریم داخل؟ لیلا:بریم وقتی وارد خانه شدند جانا را دیدن که نشسته و داره صبحانه میخوره لیلا:جانا خانم گشنه رو😆 جانا:خب گشنمه😅😋 حمید:معلومه😁 [خونه فرشته و رضا] اریانا: مامان من خوردم،مرسی میخوام برم بیرون فرشته:نوش جون باشه برو رضا:کجا میخوای بری اریانا:برم با دوستم خرید رضا:باشه بسلامت اریانا:مرسی اریانا رفت توی اتاق و لباسش رو پوشید اریانا:مامان،بابا خداحافظ فرشته و رضا:خداحافظ اریانا از خانه بیرون رفت و اسنپ گرفت و رفت پاساژ [خونه ارزو و ارمان] حامد:مامان کاری نداری ارزو:نه حامد:گندم بدو دیگه گندم:اومدم اومدم حامد:مامان بابا کِی از سرکار میاد ارزو:ساعت 12 گندم:بریم؟ ارزو:گندم یه چیز بخر واسه آوین ببر گندم:باشه خدافظ حامد:مامان مراقب خودت باش ارزو:باش بسلامت حامد و گندم در خانه را بهم زدند و رفتند تا حامد بره دانشگاه و گندم هم بره کافه کنار آوین 𝐍𝐨 𝐜𝐨𝐩𝐲🩵 𝐉𝐨𝐢𝐧 : @Haamim137613 ✨