eitaa logo
فور؟ جبرانی𝗘𝒔𝒉𝙜𝙝 𝗕𝗂 𝗛ᗩժׁׅ݊ 𝑜 𝗠ꪖ͛ꪹɀ🖤
185 دنبال‌کننده
992 عکس
133 ویدیو
32 فایل
به‌نام‌کسی‌که‌عشق‌را‌آفرید. عشق‌‌بی‌حد‌و‌مرز¹. درحال‌پارت‌‌گذاری… عشق‌بی‌حد‌ومرز‌². به‌زودی… 🖤🌙. عشق‌بی‌حد‌و‌مرز،امادردلِ‌سختی‌ها چون‌شعله‌ای‌که‌می‌سوزد‌میانِ‌تندیِ‌طوفان‌ها . عضو جمعیت نویسندگان📖 | 𝟬𝟵𝟳 🌚Idi : @FATI023z
مشاهده در ایتا
دانلود
فور؟ جبرانی𝗘𝒔𝒉𝙜𝙝 𝗕𝗂 𝗛ᗩժׁׅ݊ 𝑜 𝗠ꪖ͛ꪹɀ🖤
⏜‌ ᷼ ⏜ ᷼  ᷼ ⏜‌‌ ᷼ ⏜ ᷼  ✨🖤. 𝕰𝖘𝖍𝖌𝖍 𝖁𝖎 𝕳𝖆𝖉 𝖔 𝕸𝖆𝖗𝖟🥺🌤• ࡅ᳟ߺߺߊ‌ܝ‌ܝߺ‌ߺߺ𝟴𝟳 در رو بستم و اومدم پایین همین که
⏜‌ ᷼ ⏜ ᷼ ᷼ ⏜‌‌ ᷼ ⏜ ᷼ ✨🖤. 𝕰𝖘𝖍𝖌𝖍 𝖁𝖎 𝕳𝖆𝖉 𝖔 𝕸𝖆𝖗𝖟🥺🌤• ࡅ᳟ߺߺߊ‌ܝ‌ܝߺ‌ߺߺ𝟴𝟴. اتاق تاریک بود و تنها نور چراغ کوچکی که گوشه‌ی میز قرار داشت روی صورت مریم افتاده بود. مریم پشت میز نشسته بود و چند عکس و برگه رو جلوی خودش گذاشته بود. یکی از عکس‌ها رو برداشت و چند ثانیه بهش خیره شد. بعد آروم عکس رو برگردوند و داخل کشوی میز گذاشت. گوشی رو برداشت و شماره‌ای رو گرفت. چند ثانیه بعد صدای مردی از اون طرف خط اومد. {_ مرد ناشناس} مریم: انجامش دادی؟ _ آره. مریم: کسی چیزی فهمید؟ _ نه. مریم لبخند کمرنگی زد و دستش رو روی یکی از پاکت‌های روی میز گذاش مریم: خوبه... پس هنوز هیچ‌کس نمی‌دونه _ فردا چیکار کنم؟ مریم: همون کاری که گفتم. _ اگه جواب نده؟ مریم: جواب میده. مریم یکی از عکس‌ها رو از روی میز برداشت و چند لحظه بهش خیره شد. بعد عکس رو آروم روی میز گذاشت و برگه‌ای رو از داخل کشو بیرون آورد. مریم: فقط باید کاری کنی این به دست هانیه برسه. _ مطمئنی؟ مریم: کاملاً _ اگه حامی ببینتش؟ مریم: بهتر. _ چرا؟ مریم: چون اون موقع دیگه خودش دنبال جواب می‌گرده. مریم پاکت رو بست و داخل کیفش گذاشت. مریم: من نمی‌خوام چیزی رو مستقیم بهشون بگم. _ پس چی؟ مریم: فقط یه سؤال توی ذهنشون می‌ندازیم. _ چه سؤالی؟ مریم چند ثانیه سکوت کرد. بعد نگاهش رو به پنجره دوخت. مریم: اینکه کدومشون هنوز داره دروغ میگه. _ و اگه به هم اعتماد کنن؟ مریم: اون‌وقت مجبور می‌شیم مرحله‌ی دوم رو شروع کنیم. _ مرحله‌ی دوم؟ مریم: آره. _ چیه؟ مریم: هنوز لازم نیست بدونی. مرد برای چند لحظه ساکت موند. _ مریم... مریم: چی؟ _ این بازی خطرناکه. مریم: می‌دونم. _ پس چرا ادامه‌ش میدی؟ مریم نگاهش رو دوباره به عکس روی میز برگردوند. مریم: چون بعضی آدما وقتی چیزی رو از دست میدن تازه می‌فهمن چقدر براشون مهم بوده. _ منظورت حامیه؟ مریم چیزی نگفت. فقط عکس رو برداشت و داخل پاکت گذاشت. مریم: فردا شب ساعت ده. _ باشه. مریم: دیر نکنی. _ نمی‌کنم. مریم: و یادت باشه... اگه یه نفر بفهمه پشت این ماجرا کیه همه‌چیز تمومه _ نمی‌فهمه مریم تماس رو قطع کرد و گوشی رو روی میز گذاشت. چند ثانیه همون‌جا نشست. بعد پاکت دوم رو برداشت و آروم داخل کیفش گذاشت. نگاهش روی کشوی بسته‌ی میز موند. کلید رو از جیبش بیرون آورد و کشو رو قفل کرد. بعد کلید رو داخل جیبش گذاشت و زیر لب خندید. مریم: حالا ببینیم وقتی حقیقت رو نصفه بشنون چقدر به هم اعتماد دارن... .. •┈••✾••┈•𖥨︪︩𝆬↬   ִ  ۫  .  ֗    ˑ   ִ ۫  ּ   🛐. 𝕾𝖙𝖆𝖞 𝖙𝖚𝖓𝖊𝖉 𝖋𝖔𝖗 𝖙𝖍𝖊 𝖓𝖊𝖝𝖙 𝖕𝖆𝖗𝖙. 𝖓𝖊𝖛𝖎𝖘𝖆𝖓𝖉𝖊𝖍؛ 𝕱𝖆𝖙𝖎. 𝕮𝖔𝖕𝖞? 𝕾𝖆𝖞 𝖌𝖔𝖔𝖉𝖇𝖞𝖊 𝖙𝖔 𝖞𝖔𝖚𝖗 𝖈𝖍𝖆𝖓𝖓𝖊𝖑. .