eitaa logo
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯زاپاس
151 دنبال‌کننده
9 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:17 ویو گندم: یک سال از شروع کارم تو شرکت پدرام گذشته بود. آرش استایلیست خیلی ماهری بود. اون تنها کسی بود که توی این محیط سرد و رسمی، بهم لبخند می‌زد و سعی می‌کرد بهم انگیزه بده. امروز برای یک پروژه‌ی عکاسی تبلیغاتی جدید، داشتیم لباس‌ها رو انتخاب می‌کردیم. آرش یه کت‌وشلوار شیک رو آورد و جلوی آینه گرفت. آرش: این برای تو عالیه گندم یه حسِ قدرت خاصی بهت می‌ده. نزدیک شد تا یقه کت رو مرتب کنه. دستش که به شونه‌ام خورد، یهو یه خاطره‌ی خیلی سریع از جلوی چشمام گذشت: دست‌های یه نفر دیگه که همین‌جوری یقه لباسم رو درست می‌کرد... عطرِ تلخ عجیبی که توی فضا پیچید. سرم تیر کشید. گندم: آخ... آرش با نگرانی عقب کشید: چی شد؟ حالت خوبه؟ سرم رو گرفتم و تکیه دادم به دیوار. گندم: نمی‌دونم یه لحظه انگار انگار این صحنه رو قبلا تجربه کردم. اما نه با تو با یه نفر دیگه. آرش سکوت کرد نگاهش یه لحظه تغییر کرد، انگار چیزی می‌دونست که نمی‌خواست بگه. اون فقط لبخند تلخی زد و گفت: شاید خسته‌ای گندم بیا استراحت کنیم اما من می‌دونستم اون داره یه چیزی رو ازم پنهان می‌کنه. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:18 ویو حامی: سرفه‌های لعنتی امانم رو بریده بود. پناه کنارم بود، داشت کارت‌های عروسی رو چک می‌کرد. اون همه‌چیز رو برایِ یه زندگیِ جدید آماده کرده بود؛ همون زندگی‌ای که من فکر می‌کردم هیچ‌وقت لایقش نیستم. پناه: حامی؟ برای لیست مهمان‌ها، مدیرهای شرکت پدرام رو هم دعوت کنیم؟ شنیدم کمپین جدیدشون خیلی سر و صدا کرده اسم پدرام مثلِ یه سم تویِ گوشم پیچید. پدرام لعنتی که دنیای منو خراب کرده بود. حامی: نه اونا رو دعوت نمی‌کنیم دلم نمی‌خواد توی بهترین شب زندگی‌ام، سایه‌ی اون آدم رو ببینم پناه دستم رو گرفت. گرمای دستش یکم آرومم کرد. پناه: هرچی تو بخوای. ما فقط خودمون هستیم و یه شروعِ تازه سرم رو تکیه دادم به صندلی. پناه داشت سعی می‌کرد منو از گذشته نجات بده، ولی ته دلم یه حفره‌ی خالی بود که هیچ‌کس نمی‌تونست پرش کنه. دلم برایِ گندم تنگ نشده بود، من داشتم برایِ خودم واقعی‌ام عزاداری می‌کردم. منی که قرار بود بمیره، ولی حالا داشت برایِ ازدواج با دختری که سعی می‌کرد نجاتم بده، آماده می‌شد. نمی‌دونستم این بازیِ تقدیر، قراره چطور تموم بشه که یهو پناه... 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
‌𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:19 ویو گندم: شهر پر از هیاهو بود. خبر ازدواج حامیِ بزرگ، همه جا پیچیده بود. پدرام هم بی‌خبر از همه‌جا، منو فرستاده بود شرکت تا مدارک یه پروژه‌ی فوری رو براش آماده کنم. شرکت توی این ساعت شب، سوت و کور بود. وارد اتاق کار پدرام شدم. همه‌چیز طبق معمول مرتب بود. داشتم دنبال پوشه‌ی آبی‌رنگِ پروژه‌ها می‌گشتم که چشمم به یه کشوی نیمه‌باز افتاد. یه فلش نقره‌ایِ کوچیک اونجا بود که انگار به قصد پنهان کردن، زیر چند تا برگه دفن شده بود. حس کنجکاوی، مثلِ یه نیروی نامرئی منو سمت خودش کشید برداشتمش. شاید مدارک پروژه توی این بود؟ توی این لحظه، اونقدر بی‌حوصله بودم که حتی فکر نکردم این کار ممکنه دردسر بشه. فلش رو گذاشتم تویِ کیفم و سریع از شرکت زدم بیرون. اون شب، عروسی حامی بود و من انگار داشتم با این فلش، یه بمب ساعتی رو می‌بردم خونه. توی اتاق تاریکم نشسته بودم. صدایِ بوق ماشین‌ها از خیابون پایین می‌اومد. لپ‌تاپم رو روشن کردم و فلش رو وصل کردم یه پوشه بود به اسم پایانِ بازی لبخند تلخی زدم. فایل ویدیویی رو باز کردم. چند ثانیه فقط صدای نویز بود. بعد تصویر واضح شد. پدرام داشت با خشم با یه نفر حرف می‌زد. دوربین مخفی بود، از زاویه‌ی بدی فیلم گرفته شده بود. حامی روی زمین بود، زخمی و بعد صدایِ شلیک! نفسم تویِ سینه‌ام حبس شد. دست‌هام می‌لرزید تصویر دیگه‌ای توی ویدیو اومد: خودم گندمِ واقعی با صورت خونی و وحشت‌زده، جیغ می‌کشیدم و سمت حامی می‌دویدم. دنیام دورِ سرم چرخید. تمامِ خاطرات مثل یه سیل وحشتناک هجوم آوردن. اون شلیک اون صحنه اون عشق لپ‌تاپ رو بستم و با تمامِ وجود فریاد زدم. دیگه فراموشی‌ای در کار نبود. همه‌چیز یادم اومد. حامی اون هنوز زنده‌ست ولی من داشتم با چه غریبه‌ ای ازدواجش رو جشن می‌گرفتم؟ قلبم داشت منفجر می‌شد من باید حامی رو می‌دیدم، قبل از اینکه دیر بشه. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:20 ویو گندم: بارون می‌بارید. مثلِ حال دلم بی‌هدف تو خیابون‌ها می‌دویدم. نمی‌دونستم عروسی کجاست فقط می‌دونستم باید حامی رو ببینم. توی اون فیلم، چهره‌ی حامی اون دردی که تو چشماش بود قلبم رو هزار تکه کرد. تلفنم رو برداشتم، دست‌هام اینقدر می‌لرزید که نمی‌تونستم شماره‌اش پیدا کنم حامیِ من اون حتی نمی‌دونست من زنده هستم. فکر می‌کرد من مردم گرفتم و اونم داشت با پناه ازدواج می‌کرد. رفتم جلوی دفتر قبلی‌اش، ولی همه‌چیز خاموش بود. اونجا نبود هیچ‌کس نبود. مثل یه روح سرگردان، ساعت‌ها توی خیابون چرخیدم. مردم با تعجب نگاهم می‌کردن خیس آب بودم. وقتی بالاخره ناامید برگشتم خونه، حس کردم دنیا روی سرم آوار شده. پدرام چطور تونست؟ چطور تونست به کسی که عشق من بود شلیک کنه؟ روی زمین افتادم و هق‌هق گریه‌هام توی سکوت خونه گم شد. من حامی رو پیدا نکردم، ولی یه نفرت عمیق توی دلم جوونه زد. صبح که شد دیگه اون گندم ضعیف دیروز نبودم. صورت بی‌روحم رو توی آینه نگاه کردم. آرایش کردم لباس پوشیدم و ماسک یه مدل بی‌تفاوت رو زدم. پدرام فکر می‌کرد من هنوز همون عروسک خیمه‌شب‌بازی‌ام. رفتم شرکت پدرام با همون لبخندِ شیطانی‌اش اومد سمتم: گندم جان، شنیدم دیشب حالت خوب نبود. استراحت کن نگاهش کردم، کار مهم‌تره. می‌خوام رویِ پروژه‌ی جدید تمرکز کنم اون فکر می‌کرد من دارم برایِ پیشرفت شرکت اون تلاش می‌کنم ولی نمی‌دونست دارم از همین جایگاه استفاده می‌کنم تا به حامی نزدیک بشم. آرش اومد سمتم و با نگرانی گفت: گندم، دیشب کجا بودی؟ خیلی نگرانت شدم نگاهی به آرش انداختم اون تنها کسی بود که بهم اهمیت می‌داد. آروم زمزمه کردم: آرش، من باید حامی رو پیدا کنم و این بار به کمکِ تو نیاز دارم آرش سکوت کرد انگار از چیزی می‌ترسید. ولی من راهِ برگشتی نداشتم. مسیر من برای انتقام و رسیدن به حامی، از همین‌جا شروع می‌شد. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:21 ویو گندم: سکوت سنگینی توی اتاق بود. سکوتی که فقط با صدای تیک‌تیکِ ساعت و صدای نفس‌های آرش شکسته می‌شد. من هنوز همون‌جا روی مبل نشسته بودم با چشم‌هایی که از گریه سرخ شده بود. تصویر اون فیلم تصویر حامی که داشت به خون افتاد، از چشم‌های من جدا نمی‌شد. آرش با احتیاط نزدیک شد. اون همیشه می‌دونست کی باید حرف بزنه و کی فقط باید گوش بده. دستش رو آروم گذاشت روی شونه‌ام و گفت: گندم تو نمی‌تونی همین‌طوری بشینی و منتظر بمونی که تقدیر دوباره بهت ضربه بزنه. پدرام فکر می‌کنه تو یه مهره‌ی بی‌خطر و ازکارافتاده‌ای، ولی اون اشتباه می‌کنه. نگاهش کردم توی چشم‌هاش یه نوع تصمیم جدی می‌دیدم. ادامه داد: دنیا هر روز داره بزرگتر میشه. اگه می‌خوای حامی رو پیدا کنی اگه می‌خوای از سایه‌ی پدرام بیرون بیای، باید یه نقاب بزنی. باید جوری باشی که همه برات سر و دست بشکنن جوری که حتی اگه حامی از دور هم تو رو ببینه، نتونه از کنارِت رد بشه لحظه‌ای مکث کرد و بعد پیشنهادش رو زد: بیا با من شروع کن. دنیای مد، دنیای نور و دوربین. بیا مدل اصلی برند من بشو. بیا یه زن قدرتمند و بی‌پروا بسازیم که هیچ‌کس نتونه به راحتی بهش آسیب بزنه. این تنها راهیه که می‌تونی بدون اینکه شک پدرام رو برانگیزی، به حامی نزدیک بشی کلماتش مثلِ رعد و برق توی سرم پیچید. شوکه شدم مدل مدرن؟ من؟ دختری که تا همین چند ساعت پیش فقط می‌خواست زیر پتو گریه کنه و از دنیا فرار کنه؟ اما یه لحظه چشم‌هام بسته شد و صورت حامی رو دیدم. دیدم که چطور با پناه زندگی می‌کنه، در حالی که من اینجا مثل یه روح گم‌شده بودم. یه تصمیم بزرگ توی دلم جوونه زد. یه تصمیم که می‌دونستم اگه انتخابش کنم دیگه راه برگشتی ندارم با صدایی که از شدت لرزش، ضعیف بود اما با قاطعیت سنگ الماس -قبوله آرش. من دیگه اون گندم ضعیف و فراموش‌کن نیستم. از امروز، من فقط برای رسیدن به هدفم زندگی می‌کنم. اون شب وقتی بارون دیگه بند اومده بود، من فهمیدم که یه جنگ جدید شروع شده. جنگی که سلاحش دیگه اشک نیست، بلکه قدرت و زیبایی بی‌رحمانه‌س. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:22 ویو گندم: سه سالِ تمام. زمان مثل برق و باد گذشت،اما برای من، هر ثانیه‌ش مثل یک عمر طولانی بود. وقتی به آینه‌ی قدی اتاقم نگاه می‌کنم، غریبه‌ای رو می‌دیدم که خیره بهم نگاه می‌کنه. موهای بلند، آرایش بی‌نقص، لباس‌های برند و لبخندی که دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه پشتش رو بخونه. گندم حالا یه اسم نبود، یه برند بود. یه ستاره که تمام شهر در موردش حرف می‌زدن. صدای دوربین‌ها، نورهای فلش، تعظیم مردم این دنیای جدید من بود. دنیایی که آرش برام ساخته بود. آرش توی این سه سال، نه فقط یه مدیر برنامه، بلکه مثل یه برادر بزرگتر، سپربلای من شد. اون کمک کرد زبون های مختلف یاد بگیرم تا بتونم تو پروژه‌های بین‌المللی شرکت کنم؛ یه رویای قدیمی که حالا به واقعیت تبدیل شده بود. اما با وجود تمام این‌ها، شب‌ها که نورها خاموش می‌شد و من تنها می‌شدم، گندمِ واقعی بیرون می‌اومد. همون گندمی که دلش برای حامی لک زده بود. گوشی‌ام رو برداشتم و مثل هر شب، شروع کردم به چک کردن اخبار. تیتر خبرها مثل خنجر به قلبم می‌نشست: -حامیِ بزرگ و همسرش پناه، در یک مراسمِ خیریه.. عکس‌ها رو ورق می‌زدم. حامی هنوز همون‌قدر جذاب بود، اما انگار یه سایه‌ی غم توی چشم‌هاش بود. پناه کنارش ایستاده بود با لبخندی که من خوب می‌شناختم؛ لبخندی از جنسِ تزویر. و در نهایت، عکسِ اون کوچولو پسر حامی و پناه. نفسم حبس شد. دستم رو روی صفحه‌ی گوشی کشیدم. اون بچه اون بچه گناهی نداشت. اون وار عشقی بود که قرار بود مالِ من باشه. حس عجیبی داشتم یه ترکیبی از حسادت، خشم و یه عشق عمیق که حتی بعد از سه سال ذره‌ای کم نشده بود. آرش در زد و وارد شد. لبخندی زد و گفت: آماده‌ای؟ قراره به زودی یه پروژه‌ی بزرگ تو تهران داشته باشیم. یه همکاری ویژه با برند مشهورِ پناه خشکم زد همکاری با پناه؟ تقدیر داشت مسیرم رو به سمت اون‌ها کج می‌کرد. نگاهی به آرش انداختم و با صدایی سرد گفتم: امادم وقتشه که برگردم و با چشم‌های خودم ببینم چی از زندگی حامی باقی مونده. سه سال برای انتقام، سه سال برای قوی شدن، و حالا زمانِ رویارویی بود. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:23 ویو گندم: تهران لعنتی. با اینکه سه سال گذشته بود، ولی وقتی پام رو گذاشتم توی اون استودیوی بزرگ شهرک غرب ضربان قلبم رفت روی هزار. آرش کنارم بودبا اون استایل خاص و نگاهش. بهم گفت: نفس عمیق بکش گندم. امروز تو یه سوپراستاری و اون فقط یه استایلیسته. وارد سالن اصلی شدیم. دور و برم پر از طراح، عکاس و دستیار بود. اما نگاهم قفل شد روی یک نفر. اونجا بود پناه. همون‌قدر شیک، همون‌قدر مغرور و همون‌قدرخطرناک. یه تبلت دستش بود و داشت با یه لحن سرد به دستیارهاش دستور می‌داد. موهایِ بلند و صافش رو ریخته بود دورش و یه کت و شلوار برند تنش بود. آرش من رو جلو برد. پناه بدونِ اینکه سرش رو بلند کنه، با همون لحن طلبکارانه گفت: دیر کردید مدل جدید آرش باید خیلی زودتر از این‌ها آماده می‌شد. دستم رو مشت کردم. پناهِ بی‌خبر از همه جا، داشت در مورد من صحبت می‌کرد آرش با خونسردی گفت: پناه جان، ایشون برند جدید منه. گندم مدل بین‌المللی ما. پناه بالاخره سرش رو بلند کرد. نگاهش چرخید روی صورتم. منِ لعنتی با اون لنزهایِ رنگی، کانتور های سنگین و لباسی که کاملا سبک ظاهرم رو عوض کرده بود، حتی خودم هم خودم رو نمی‌شناختم چه برسه به اون. پناه یه نگاه کوتاه ارزیابانه بهم انداخت و دوباره نگاهش رو چرخوند سمتِ تبلتش: امیدوارم حداقل راه رفتن بلد باشه. وقت نداریم برای آماتورها تلف کنیم آب دهنم رو به سختی قورت دادم. دلم می‌خواست برم جلو، یقه‌اش رو بگیرم اما نه آرش راست می‌گفت. من یه بازیگرم با لبخندی که بیشتر شبیه به یه پوزخند سرد بود، گفتم: نگران نباشید خانم استایلیست. من برای کارهای سخت‌تری آماده‌ام پناه با بی‌اعتنایی اشاره کرد به اتاق گریم: «برید آماده بشید. لباس اول، کالکشن مشکی وقتی داشتم به سمت اتاق گریم می‌رفتم، پناه رو دیدم که با گوشی‌اش صحبت می‌کرد. صداش توی سالن پیچید: حامی عزیزم، امروز یکم دیر می‌رسم، این مدل جدید آرش خیلی کار داره. قلبم تیر کشید. شنیدن اسم حامی از دهن اون، هنوز هم مثل سم بود. اما این بار، من عقب‌نشینی نکردم. وارد اتاق شدم، در رو بستم و توی آینه به خودم نگاه کردم. این فقط شروع بود. پناه، تو اصلا نمی‌دونی داری با کی همکاری می‌کنی. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:24 ویو گندم: نفسم حبس شده بود. سکوت سالن سنگین‌تر از همیشه بود. نگاه حامی مثل اشعه‌ی لیزر داشت لایه‌های محافظ من رو می‌شکافت. با صدایی که سعی کردم کاملا خنثی باشه، لبخندِ کوتاهی زدم و گفتم: شاید اشتباه کردیدجناب. خیلی‌ها بهم میگن شبیه کسی‌ام که قبلا دیدن. احتمالا به خاطر سبک این آرایش یا نوع نگاه خاص مدلینگ منه پناه، که از این مکالمه‌ی طولانی کلافه شده بود، بازوی حامی رو با قدرت بیشتری کشید: حامی همه منتظر توئن برایجلسه. وقت‌کشی نکن. حامی بالاخره نگاهش رو از چشم‌هام گرفت. یه لحظه حس کردم انگار تمام اکسیژن اتاق تخلیه شد. اون فقط یه سر تکون داد، ولی قبل از اینکه کامل بچرخه و بره، زیر لب جوری که فقط خودم بشنوم گفت: نگاه آدم‌ها شاید عوض بشه، اما روحشون... روحشون همیشه همون می‌مونه. پاهام سست شد. اون فهمیده بود؟ یا فقط یه حدس تصادفی بود؟ حامی به سمت اتاق جلسات رفت و من هم سریع‌تر از چیزی که فکرش رو بکنم، به سمت اتاق گریم فرار کردم. در رو پشت سرم بستم و بهش تکیه دادم. دست‌هام به شدت می‌لرزید. آرش چند ثانیه بعد وارد شد. در رو قفل کرد و نگران نگاهم کرد: گندم حالت خوبه؟ رنگت مثل گچ شده. نفس‌نفس‌زنان گفتم: آرش اون حس کرد دیدی چطور نگام می‌کرد؟ نزدیک بود لو برم آرش دست‌هام رو گرفت و با لحنی که سعی می‌کرد آرومم کنه گفت: ببین منو تو دیگه اون گندم آسیب‌پذیرِ گذشته نیستی. تو الان نقاب گندم جدید رو داری. هیچ‌کس نباید شک کنن 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:25 اگه می‌خوای انتقام بگیری، باید فولاد باشی فهمیدی فولاد؟ سرم رو تکون دادم. اشکی که توی چشم‌هام جمع شده بود رو سریع پاک کردم. پناه حامی همه‌شون باید بهای اون سه سال جهنمی من رو می‌دادن. هنوز داشتم سعی می‌کردم به خودم مسلط بشم که صدای تق‌تق در اتاق گریم بلند شد. قلبم دوباره ریخت. صدای پناه از پشت در اومد: گندم؟ باید بیای بیرون. حامی می‌خواد قبل از شروع ادامه‌ی عکاسی، یه نکته‌ی مهم در موردِ لباس‌ها بهت بگه. عجله کن. آرش یه نگاهِ معنادار بهم انداخت. بازی دوباره شروع شده بود. با هر قدمی که به سمتِ سالن برمی‌داشتم، انگار داشتم روی لبه‌ی پرتگاه راه می‌رفتم. آرش چند قدم عقب‌تر بود، اما می‌تونستم سنگینی نگاهش رو حس کنم که بهم هشدار می‌داد وارد سالن شدم. حامی کنار یک رگال لباس ایستاده بود و با جدیت به طرح‌های مشکی خیره شده بود. پناه هم کنارش بود، با اون لبخند پیروزمندانه‌ای که همیشه روی لبش داشت، انگار می‌خواست به همه نشون بده که حامی فقط متعلق به اونه. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:26 وقتی صدای پاشنه‌هام رو شنیدن، هر دو برگشتن. حامی دستاش رو توی جیب شلوارش فرو برد و با نگاهی که انگار داشت جزئیات بدنم رو آنالیز می‌کرد، بهم نگاه کرد. پناه با صدایِ نازک و مغرورانه‌اش گفت: اومد گندم، حامی میگه این طرح روی آستین لباست ایراد داره. می‌خواد خودش اصلاحش کنه. نفس عمیقی کشیدم به حامی نگاه کردم. اون به سمت من اومد. بوی سرد عطرش دوباره پیچید توی فضا. حامی دستش رو دراز کرد و بدون اینکه اجازه بگیره، لبه‌ی آستین لباسم رو بین انگشتانش گرفت. حسِ سوزشی از تماس انگشتانش با پوستم توی رگ‌هام دوید. آروم گفت: این مدل گره زدن پارچه خیلی خاصه. معمولا طراح‌های ایرانی از این سبک استفاده نمی‌کنن. تو این رو کجا یاد گرفتی؟ تپش قلبم رو تو گوشم می‌شنیدم. این سبک این دقیقا همون چیزی بود که سه سال پیش بهش نشون داده بودم . با صدای لرزانی که سعی کردم کنترلش کنم، گفتم: توی پاریس یاد گرفتم جناب. اونجا خیلی‌ها به این سبک علاقه دارن. حامی مکث کرد انگشتانش رو روی پارچه کشید و بعد سرش رو بلند کرد. زل زد توی چشم‌هام، جوری که انگار می‌خواست لایه‌های میکاپم رو کنار بزنه و چشم‌های واقعیِ خودم رو ببینه زمزمه کرد: پاریس یا شاید هم یه جایی که خیلی دور به نظر می‌رسه، اما هنوز بوی اون روزها رو میده؟ پناه با بی‌حوصلگی پرید وسط حرفشون: حامی ولش کن دیگه وقت نداریم. مدل‌های بعدی منتظرن حامی نگاهش رو از من گرفت، اما یه لبخند کج و مرموز گوشه‌ی لبش نشست. قبل از اینکه از کنارم رد بشه، خیلی آروم جوری که فقط من بشنوم گفت: مواظب باش بعضی پارچه‌ها وقتی زیاد کشیده بشن، پاره میشن. همون‌طور که بعضی نقاب‌ها وقتی زیاد روی صورت بمونن، پوست رو می‌سوزونن خشکم زد اون اون داشت تهدیدم می‌کرد؟ یا بهم هشدار می‌داد؟ پناه بازوی حامی رو گرفت و هر دو به سمت اتاق مدیریت رفتن. من همون‌جا ایستاده بودم و لرزش دستم رو پنهان می‌کردم. آرش کنارم اومد و زیرِ لب گفت: شنیدی چی گفت؟ سرم رو به نشونه‌ی تایید تکون دادم. اون شک کرده بود. نه، اون فراتر از شک بود... اون داشت بازی رو شروع می‌کرد. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:27 بعد از اون جمله‌ی تکان‌دهنده‌ی حامی، انگار تمام دنیای اطرافم تار شد. فقط صدای تپش قلبم رو می‌شنیدم. آرش دستم رو فشار داد تا بفهمه هنوز زنده‌ام. باید بریم، گندم عکاسی شروع شد. نباید بذاری حامی بفهمه چقدر لرزیدی. با چشم‌هایی که از شدت استرس می‌سوخت، به سمت نورپردازی‌ها رفتم. هر کسی توی استودیو مشغول کار بود، اما سنگینی نگاه حامی که از پشت شیشه‌ی اتاق مدیریت به سمت ما بود، رهایم نمی‌کرد. اون داشت تماشام می‌کرد نه مثل یه مشتری، مثل یه شکارچی که منتظر یه حرکت اشتباه از طرف شکارش بود. نورها روشن شد. دوربین عکاس روی من تنظیم شد آرش با صدای بلند گفت: بسیار خب، مدل جدید گندم، می‌خوایم یه استایل قدرتمند و مرموز داشته باشیم. تصور کن هیچ‌کس نمی‌تونه بهت آسیب بزنه تو ملکه هستی. من سعی کردم به حرفش گوش بدم. سعی کردم اون گندم سابق، اون دختر مظلوم رو دفن کنم. لباسم رو صاف کردم، شانه‌هام رو بالا آوردم و با نگاهی که سرد و بی‌روح بود، به لنز دوربین خیره شدم 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:28 هر بار که نور شدید دوربین می‌زد، تصویرِ حامی و پناه رو توی ذهنم می‌دیدم. پناه که داشت با لبخند مصنوعی به من نگاه می‌کرد و حامی که مثل یه سایه‌ی سیاه، پشت شیشه نشسته بود. ناگهان، صدای باز شدن درِ استودیو بلند شد. حامی بدونِ اینکه منتظر اجازه بمونه، وارد شد. پناه هم بلافاصله دنبالش اومد، اما حامی با یه حرکت دست، پناه رو عقب کشید حامی رو به تیم عکاسی گفت. استراحت کنین صدایش اونقدر مقتدر بود که همه خشکشون زد. عکاس با دستپاچگی گفت: اما جناب ما داشتیم از مرحله‌ی اصلی می‌رفتیم حامی بدونِ اینکه نگاهش کنه گفت: گفتم استراحت کنید من می‌خوام خودم نورپردازی بدنی مدل رو چک کنم آرش پچ‌پچ‌کنان به من گفت: بدو، یه چیزی بگو، یه جوری رفتار کن که انگار اصلا نمی‌شناسیش حامی به سمتم اومد. حالا دیگه اون فاصله‌یِ امن پشت شیشه از بین رفته بود. اون درست روبروی من ایستاده بود. من هم با تمام وجودم سعی کردم خودم رو ثابت نگه دارم. حامی دستش رو بالا آورد. فکر کردم می‌خواد به لباسم دست بزنه، اما اون فقط دستش رو نزدیک صورتم آورد و با نوک انگشتش، یه تار مو رو که روی پیشانی‌ام افتاده بود، کنار زد. برخورد پوست سرد انگشتش با پیشانی‌ام، مثل برق گرفتن بدنم بود. او با صدایی که به شدت بم و آرام شده بود، زمزمه کرد: چشم‌هات توی این نور، خیلی شبیه چشم‌هایِ یه آدم آشناست که سال‌ها پیش، زیرِ بارون از من خداحافظی کرد. همون آدم که فکر می‌کردم دیگه هیچ‌وقت نمی‌بینمش. قلبم ایستاد پناه که داشت با عصبانیت به ما نگاه می‌کرد، قدمی جلو اومد: حامی داری جلوی همه چی رو خراب می‌کنی! این فقط یه مدل بازاریه، بی‌خیال شو حامی نگاهی به پناه انداخت که اونقدر سرد بود که پناه درجا خشکش زد. بعد دوباره برگشت سمتِ من این بار، لبخندش ترسناک بود. می‌دونی چیه گندم؟ من عاشق معمام و تو بزرگترین معمایی هستی که توی این استودیو پیدا کردم و بعد، چیزی اتفاق افتاد که تمام نقشه‌ی من رو به هم ریخت. حامی دستش رو گرفت و با قدرت انگشت‌های لرزان من رو توی دست خودش فشرد. بگو ببینم اون شب، توی اون کوچه تو کجا بودی؟ تمام سالن در سکوتِ مرگباری فرو رفت. آرش نفسش رو حبس کرد. پناه چشماش از تعجب گرد شده بود و من؟ من فقط می‌تونستم به این فکر کنم که آیا می‌تونم بدون از دست دادنِ هویتم، جوابِ این سوال رو بدم یا نه. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71