eitaa logo
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯زاپاس
151 دنبال‌کننده
9 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:7 و درست در همون لحظه... اول صدای خفه‌ی رعد و برق از دور شنیده شد. و صدای بارون. صدای برخورد بارون به شیشه مثل ضربه‌های تند چکش روی سر حامی بود. حامی، که تا چند لحظه پیش مثل یه پادشاه بی‌رحم بود. یهو خشکش زد،بدنش لرزید و رنگ از صورتش پرید. دستاش شروع کرد به لرزیدن گندم: تو حالت خوبه؟ اما حامی دیگه اونجا نبود. اون توی یه فضای دیگه بود. توی اون شب تاریک و پر از بارون... [فلش‌بک - ۱۸ سال پیش] بارون با تمام قدرت داشت به زمین کوبیده می‌شد. حامیم با لباس‌های خیس و کثیف. جلوی اون ماشین زانو زده بود. اون سعی می‌کرد درِ ماشین رو با دست‌های کوچیکش باز کنه. اما هر بار که بارون با شدت بیشتری به بدنش می‌خورد. صدای جیغ آریا و بوی خون و بارون توی دماغش می‌پیچید. اون شب، بارون تنها کسی بود که داشت برای اون‌ها گریه می‌کرد 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:8 [بازگشت به زمان حال] صدای برخوردِ یک قطره‌ی بزرگ به شیشه، حامی را از آن دنیای تاریک به این دنیا برگرداند. او با تکان دادن سر، سعی کرد خودش را جمع و جور کند. حامی: گندم اگه یه بار دیگه با اون لحن مسخره حرف بزنی قسم می‌خورم که همین الان از این اتاق پرتت می‌کنم بیرون و میندازمت زیر زمین دیگه هیچ راه فراری برات باقی نمی‌ذارم! گندم: ب باشه حامیم نگاه مغرورش از پنجره گرفت و به گندم زل زد حامی:فکر کردی این بازی همینه که تو بهش می‌خندی؟ گندم، بابات فکر کرد می‌تونه با پنهان کردن اون لیست، من رو بازی بده... حالا می‌فهمه تاوانش چیه گندم:چی می‌خوای بگی؟ باز می‌خوای تهدید کنی؟ حامی نیشخندی زد ـ نه، دیگه تهدید نمی‌کنم تو قراره بشی همسر من. یه ازدواج رسمی، توی چشم همه، مخصوصا پدرت! اینجوری مجبورش می‌کنم اون لیست رو دودستی تقدیمم کنه. تو می‌شی گروگان دائمی من اما با یه سند قانونی! چشم‌های گندم از تعجب گرد شد: تو... تو دیوونه‌ای فکر کردی من با یه آدم روانی مثل تو ازدواج می‌کنم؟ نه اصلا حامی :انتخابی نداری یا اون لیست، یا یه زندگی سیاه که حتی تصورش هم برات کابوسه [چند هفته بعد - روز عروسی] فضای عمارت سنگین بود. گندم توی لباس سفید شبیه یه فرشته‌ی اسیر بود. حامی با کت‌وشلوار مشکی، با ابهت و سرد کنارش ایستاده بود. هیچ‌کدوم به هم نگاه نمی‌کردند، اون برخوردِ اولیه که با خشم و نفرت شروع شده بود، حالا رنگ و بوی دیگه‌ای گرفته بود. گندم هرچقدر که سعی می‌کرد از حامی متنفر باشه، بیشتر جذب اون ابهت مرموز و زخم‌های پنهان توی چشم‌هاش می‌شد. [شب بعد از عروسی] حامی:سرفه شدیدی کردم دستمال که برداشتم خونی بود، حامیم سریع دستمال خونی رو توی جیبش قایم کرد و ماسکِ سردش رو دوباره زد... 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴: @haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:9 گندم با چشم‌هایی که هنوز کمی براق بود، با تردید وارد اتاق شد. گندم:ساکتی چرا هیچ‌کس توی این خونه حتی بلد نیست بلند حرف بزنه حامی :اومدی اینجا که باز با اون زبونِ درازِت روی اعصابم راه بری؟ فکر کردی با این کارها می‌تونی من رو به بازی بگیری؟ من دوستت ندارم، گندم. هیچ‌وقت هم نداشتم و نخواهم داشت. تو فقط اسباب بازی منی پس از اتاقم برو بیرون گندم:من مگه گفتم دوسم داشته باش؟ خدافظ حامیم:گندم.. گندم:بدون اینکه پشتم نگاه کنم رفتم تو اتاقم. روی تخت ولو شدم. پسره احمق فکرده من دوسش دارم من فقط حوصلم سر رفته من ازدواج با عشق میخوام نه نفرت چشام بستم و به سه نکشیده خوابم برد. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:10 صبح زود بود گندم با چشم‌هایی پف‌کرده و بی‌حوصله از تخت پایین اومد. گندم وارد سالن غذاخوری شد. حامی اونجا نشسته بود با همون کت و شلوارهای اتوکشیده و چهره‌ی سنگی که انگار از سنگ تراشیده شده بود. گندم:سلام امیدوارم صبح خوبی داشته باشی آقای رئیس حامی حتی سرش رو بلند نکرد. فقط یه جرعه از قهوه‌اش خورد و با همون لحنِ خشک و بی‌روح گفت: بشین و زود غذاتو بخور وقت من رو با این جملات الکی تلف نکن گندم :چرا انقدر خشنی؟ مگه من کاری کردم؟ حامی:کاری کردی؟ نه تو فقط داری سعی می‌کنی نقش اون دخترِ بی‌گناه و حساس رو بازی کنی تا من رو به بازی بگیری. اما یادت باشه گندم، من از این بازی‌های بچه‌گانه خسته‌ام. تو اینجا نیستی که عشق و عاشقی کنی؛ تو اینجا هستی چون من می‌خوام، و تا وقتی من اجازه بدم، همین‌جا می‌مونی. پس اون لوس‌بازی‌ها و اصرار برای نزدیک شدن به من رو کلا فراموش کن گندم: تو منو دزدیدی ولی من فقط می‌خواستم... حامی :نمی‌خوام بدونم چی می‌خواستی! از این به بعد، رفت و آمدت به بخش‌های دیگه ممنوع. فقط برای کارهای ضروری بیا پیش من فهمیدی؟ گندم با چشم‌های پر از اشک که سعی می‌کرد پنهانشون کنه از جا بلند شد. من سیرم میرم تو اتاقم. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:11 ساعت‌ها گذشت. عصر شده بود و سایه‌های بلند و ترسناکی توی راهروهای عمارت افتاده بود. گندم تمام روز رو توی اتاقش گذرونده بود. حتی نخواست برای شام پایین بیاد. حدود ساعت ۱۰ بود که صدای تقه‌ی آرومی به در اتاقش خورد. گندم که روی تخت نشسته بود و به دیوار خیره شده بود، تکونی نخورد. فکر کرد شاید یکی از خدمتکارهاست. اما صدای حامی بود، حامی: ـگندم در رو باز کن دستور دادم برای شام بیای پایین گندم :گفتم که من سیرم. نگفتید که دستوراتتون رو هم باید برای غذا خوردن اجرا کنم؟ اگه من اسباب‌بازی شما هستم، پس اسباب‌بازی‌ها حق انتخاب ندارن؟ حامی :فکر کردی با این کارها می‌تونی من رو تنبیه کنی؟ من وقت ندارم برای این بازی‌ها گندم. در رو باز کن فقط می‌خوام یه حرفی بهت بزنم ویو پونه: سمت در رفتم و با بی‌میلی قفل رو باز کردم حامیم وایساده بود با صورتی با رنگ گچ خوبی؟ حامی : من خوبم فقط اومدم بگم از فردا، حق نداری حتی به دیوار اتاق من نزدیک بشی فهمیدی گندم:تو حالت خوب نیست 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:12 گندم با تعجب به حامی خیره شده بود. گندم: تو حالت خوب نیست رنگت پریده حامی: ـ بهتره به جای دخالت توی کارهای من، به دستوراتی که بهت می‌دم عمل کنی گندم با ناراحتی خندید. گندم: ـنگران نباش، آقای رئیس. دیگه حتی به دیوار اتاقت هم نزدیک نمی‌شم. حامی خواست جوابش رو بده، اما ناگهان صدای زنگ تلفنش توی راهرو پیچید. اریا بود حامی: ـ بگو آریا: ـ حامی، بالاخره جواب دادی کجایی؟ از صبح هرچی زنگ می‌زنم جواب نمیدی حامی با نگاهی کوتاه به گندم، حرفش رو قطع کرد. حامی: ـ مشغول بودم حرفت رو بزن آریا: گوشی پدرام مرادی هک کردم امشب قراره با چند نفر از افرادش جلسه داشته باشه. مکانش رو پیدا کردیم چشم‌های حامی برای لحظه‌ای برق زد. تمام خستگی صورتش پشت همان نقاب سرد پنهان شد حامی: ـ کجاست؟ آریا: ـ انبار قدیمی کنار اسکله اما یه مشکل هست حامی: ـ چه مشکلی آریا کمی مکث کرد. آریا: ـ احتمال می‌دیم دنبال لیست سیاه باشن. اگه امشب بهش دست پیدا کنن، همه‌چیز از کنترل خارج می‌شه حامی: افراد رو آماده کن امشب می‌ریم اسکله آریا: ـ خودت هم میای؟ حامی: ـ من همیشه خودم می‌رم. آریا: ـ ولی صدات عجیب شده حالت خوبه؟ حامی اخم کرد و نگاهش رو از گندم گرفت. حامی: ـ به جای نگرانی برای من، کار خودت رو انجام بده آریا: ـ باشه، ولی حامی این بار بدون پشتیبان وارد نشو. پدرام آدم خطرناکیه حامی: ـ من از پدرام خطرناک‌ترم. تماس رو قطع کرد و گوشی رو داخل جیب کتش گذاشت. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:13 گندم که بخشی از حرف‌های آریا رو شنیده بود، با نگرانی پرسید: گندم: ـ کجا می‌ری؟ حامی: ـ به تو مربوط نیست. گندم: اگه به من مربوط نیست، چرا جلوی اتاق من وایسادی و با صدای بلند درباره‌ی یه انبار و بابام حرف می‌زدی؟ حامی: ـ امشب از اتاقت بیرون نمیای. درم برای هیچ‌کس باز نمی‌کنی. حتی اگه صدای من رو شنیدی، بدون هماهنگی نگهبان‌ها بیرون نمیای. گندم: ـ چرا؟ قراره اتفاقی بیفته؟ حامی: ـ فقط برای اولین بار به حرفم گوش بده. گندم: ـ نه! تو نمی‌تونی منو توی این خونه زندانی کنی و بعد هر کاری دلت خواست انجام بدی حامی با عصبانیت دستش رو روی دیوار کنار سر گندم کوبید. گندم از جا پرید، اما حامی همان لحظه از درد صورتش درهم رفت. دستش را پنهانی روی سینه‌اش گذاشت. گندم با نگرانی یک قدم جلو آمد. گندم: ـ حامیم حامی: ـ به من نزدیک نشو ـتو فقط همسر تقلبی منی، نه بیشتر. پس فکر نکن حق داری درباره‌ی رفت‌وآمد یا کارهای من سؤال کنی گندم: ـ خیلی خوب بردتم، نه بیشتر بعد در را محکم جلوی صورت حامی بست. از داخل جیبش گوشی‌اش زنگ خورد. آریا بود. حامی تماس را جواب داد. آریا: ـ یه چیز دیگه پیدا کردیم. گندم هم ممکنه امشب هدف پدرام باشه حامی:چی گفتی؟ آریا: ـ اگه پدرام بفهمه گندم پیش توئه، احتمالا برای رسیدن به لیست سیاه ازش استفاده می‌کنه. حامی: ـ هیچ‌کس به گندم دست نمی‌زنه آریا: ـ پس امشب اونو با خودت ببر حامی:گفتم هیچ‌کس بهش دست نمی‌زنه، نه اینکه بذارم وارد جنگ بشه آریا: ـ حامی، اگه اینجا بمونه ممکنه خطر بیشتری تهدیدش کنه حامی:ـ افراد بیشتری دور عمارت می‌ذارم. گندم همین‌جا می‌مونه. آریا: ـ و خودت؟ حامی به سینه‌اش فشار آورد و درد را نادیده گرفت. حامی: ـ من امشب کار پدرام رو تموم می‌کنم. تماس قطع شد. حامی برای آخرین بار به در اتاق گندم نگاه کرد و زیر لب گفت: ـ فقط امشب ازم متنفر باش اما زنده بمون. بعد به سمت راه‌پله‌ها رفت؛ بی‌خبر از اینکه گندم پشت در ایستاده بود و تمام حرف‌های آخرش را شنیده بود. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:14 گندم پشت در خشکش زده بود. دستش هنوز روی دستگیره بود و نفس‌هاش آروم و بریده بالا می‌اومد گندم با گیجی چند قدم از در فاصله گرفت. روی تخت نشست و به نقطه‌ی نامعلومی خیره شد. دلش می‌خواست بی‌تفاوت باشه. دلش می‌خواست بگه همه‌ی این‌ها یه بازی جدیده. یه ترفند تازه برای گیج کردنش. هنوز توی فکر بود که صدای دویدن چند نفر توی راهرو پیچید. بعد صدای یکی از نگهبان‌ها اومد: همه‌ی ورودی‌ها رو چک کنید! آقا دستور داده هیچ‌کس امشب بی‌اجازه وارد بخش نشه گندم از جا پرید. از پنجره به حیاط عمارت نگاه کرد. ماشین‌های سیاه یکی‌یکی جلوی پله‌ها می‌ایستادند. مردهایی با لباس تیره، بی‌سروصدا اما سریع رفت‌وآمد می‌کردند. فضا سنگین شده بود. شبیه سکوتِ قبل از طوفان. چند دقیقه بعد، صدای بسته شدن محکم درِ اصلی عمارت پیچید. حامیم رفته بود. گندم بی‌اختیار به سمت در اتاق دوید. در رو باز کرد و سرش رو بیرون آورد. راهرو خالی بود، جز یکی از خدمتکارها که پایین پله‌ها ایستاده بود. خدمتکار با دیدنش هول کرد: ـ خانم آقا گفته بودن از اتاق بیرون نیاید. گندم :آقا خیلی چیزا می‌گه خدمتکار سرش رو پایین انداخت. امشب اوضاع عادی نیست لطفاً برگردید داخل گندم لبش رو گاز گرفت می‌خواست چیزی بپرسه، اما از پله‌ها صدای قدم‌های تندی اومد. آریا بود. همون‌طور که از راهرو رد می‌شد، نگاهش برای یک لحظه به گندم افتاد. مکث کرد. انگار انتظار نداشت اون بیرون باشه. گندم :حامیم کجا رفت؟ آریا :این سؤال رو نباید از من بپرسی گندم با حرص جواب داد: پس از کی بپرسم؟ از خودش؟ که هر بار یا تحقیرم می‌کنه یا دروغ می‌گه اریا:حامی برای یه کار مهم رفته گندم: کار مهم؟ یعنی همون کاری که ممکنه جونش رو بگیره؟ آریا اخم کرد. ـ چی شنیدی؟ گندم:اون‌قدری که بفهمم یه اتفاق بد قراره بیفته آریا :بهتره امشب فقط ساکت باشی و از اتاقت بیرون نیای آریاگوشی‌اش توی جیبش لرزید. سریع بیرونش آورد، صفحه رو دید و رنگش تغییر کرد. گندم با نگرانی پرسید ـ چی شده؟ آریا تماس رو جواب داد. ـ بگو. گندم:چیزیادی نشنیدم فقط شنیدم مردی از پشت خط گفت درگیری شروع شده آقا تنها رفتن داخل تیراندازی آریا با صدایی تند گفت: لعنتی گفتم بدون پشتیبانی نره! الان کجایین؟ 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:15 گندم :حامیم براش اتفاقی افتاده؟ آریا به دست گندم نگاه کرد؛ انگار تازه متوجه شده بود این دختر برخلاف همه‌ی حرف‌ها، هنوز نگرانِ حامیه. اریا:نمی‌دونم من باید برم داشت می‌رفت که گندم جلوی راهش ایستاد. منم میام آریا:شوخی می‌کنی؟ اونجا جای تو نیست گندم:اینجا هم جای من نیست این عمارت، این اتاق هیچ‌کدوم جای من نیستن. ولی اگه قراره امشب یه اتفاقی برای حامیم بیفته، من اینجا نمی‌شینم که بعدا فقط خبرش رو بشنوم آریا با تندی گفت: حامی اگه بفهمه تو رو بردم، خودم رو زنده دفن می‌کنه گندم :اگه نبری، خودم یه راهی برای اومدن پیدا می‌کنم چند ثانیه، فقط سکوت بود. بعد از بیرون عمارت صدای شلیک بلندی اومد. یکی از نگهبان‌ها با عجله وارد عمارت شد و فریاد زد: چند نفر از آدم‌های پدرام وارد عمارت شدن همه‌چیز در یک لحظه به هم ریخت. اریا:خدمتکارا گندم ببرین زیرزمین چند نفر پیشش بمونن اما گندم دیگه عقب نمی‌کشید. آریا دست گندم رو گرفت و محکم گفت: فقط یه راه داری یا همین الان می‌ری زیرزمین و ساکت می‌مونی، یا.... گندم:یا چی؟ آریا :یا می‌فهمی امشب حامی دقیقا چه چیزی رو داره با جونش بازی می‌کنه. گندم مات موند. ـ منظورت چیه؟ آریا لب باز کرد که جواب بده، اما صدای انفجار خفیفی از سمت حیاط اومد و شیشه‌های عمارت لرزیدند. گندم از ترس چشم‌هاش رو بست. وقتی بازشون کرد، آریا فقط یک جمله گفت ـ هدفِ اصلی امشب تویی، گندم 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:16 هدف اصلی منم؟ آریا نگاهش را از پنجره جدا کرد و مستقیم به او دوخت. نگاهی که ذرهای شوخی توش نبود. آره و این اولین باره که پدرام مرادی این همه آدم و مهمات رو برای یکشب صرف میکنه. اون نمیخواد فقط حامی رو بزنه میخواد با کشتن تو حامی بمیره میفهمی یعنی چی؟ صدای انفجار دوباره عمارت را لرزاند. گندم:اون اون بابای منه پس حامی میدونست؟ اریا: همه این مدت هر بار که با تو بدرفتاری کرد، هر بار که سرد بود و خودش رو کنار کشید فقط برای این بود که فاصله بگیره. چون میدونست نزدیک شدن به تو، یعنی به خطر انداختنِ تو. گندم:ولی من فکر میکردم ازم متنفره اریا:نه در این حد صدای قدمهای تند از راهرو بلند شد یکی از محافظها با عجله رسید: آقا چند نفر از راه پشتی وارد شدن. تا رسیدنِ خودمون، اونطرف حوالی فواره رو محاصره کردن! آریا سریع اسلحهاش را چک کرد و به گندم نگاه کرد: حالا تصمیمِ توئه. یا میری زیرزمین و ساکت میمونی تا این کار تمام شه یا میای و خودت رو و حامی رو مستقیما توی خطِ آتیش میذاری. انتخاب کن گندم چشمانش را پاک کرد. همه لرزش بدنش ناگهان جایش را به یک آرامش عجیب داد؛ حامیمجونش رو گذاشت که من زنده باشم، بدون اینکه حتی بدونم حالا که میدونم... اگه پشت این دیوار بشینم و صدای آخرین نفسش رو بشنوم، برای همیشه با خودم دشمن میشم آریا لحظهای به چشمانش خیره ماند. دیگر بحث نکرد. خب پس یه اسلحه بهت میدم. نه برای اینکه بجنگی برای اینکه اگه روزی رسید که من و حامی هر دو افتادیم، بتونی از خودت دفاع کنی ولی یه قول بده ـ بگو آریا اسلحه را به دستش داد و محکم گفت: قول بده تا وقتی هنوز حامی نفس میکشه، از خودت مراقبت کنی تو تنها نفسی هستی که این مرد براش میجنگه گندم اسلحهی سرد را در دستانش گرفت، سرش را پایین انداخت و آهسته گفت: ـ قول میدم اما اگه اون نفره دیگه نیومد، هیچ قدرتی توی این دنیا نمیتونه جلوم وایسه آریا هیچ نگفت فقط سر تکان داد و گفت: ـ پاشو بریم حامی رو پیدا کنیم 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:17 صدای شلیک‌ها و فریادها حالا دیگر مثل ضربان قلب گندم در گوش‌هایش می‌پیچید. او اسلحه را محکم در دست گرفته بود؛ آریا و گندم از راهروی پشتی، به سمتِ سالن اصلی حرکت کردند. دود، فضا را تاریک و کلافه‌تر کرده بود. ناگهان، صدای قدم‌های سنگینی از مقابل آن‌ها آمد. از بین دود ها، چهره‌ای ظاهر شد که گندم سال‌ها با او بزرگ شده بود. مردی که تمامِ زندگی‌اش را بر پایه تکیه و قدرت ساخته بود. (باباش) پدرام با نگاهی که ترکیبی از خشم داشت به گندم خیره شد. هنوز زنده‌ای؟ فکر می‌کردم اون حامی بی‌عرض*ه تو رو توی اولین درگیری از پا درآورده باشه گندم با صدایی که از شدت خشم و درد می‌لرزید، فریاد زد: تو تو داری با زندگی دخترت بازی می‌کنی حامی مرد بی‌عرضه ای نیت اون تنها کسیه که می‌تونه تو رو مهار کنه، حتی اگه تو بخوای با خون من اون رو نابود کنی پدرام خنده‌ی تلخی کرد؛ خنده‌ای که بوی باروت می‌داد. ـ دختر؟ گندم تو از وقتی که پا به این خونه گذاشتی دیگه دختر من نیستی. تو حالا اسیر حامی صالحی هستی. و من اومدم تا اسیر رو آزاد کنم یا اصلا آزادش نکنم در همون لحظه، صدای فریاد حامی از دوردست آمد. حامی، با بدنی که از شدت خونریزی به سختی ایستاده بود. یهو ظاهر شد نگاهش اول به آریا افتاد، بعد به پدرام و در نهایت روی گندم قفل شد. حامیم:گندم گفتم برگرد داخل پدرام اسلحه را بالا برد. ببین حامیم دختر عزیزم چطور داره بهت نگاه می‌کنه. اون داره به یه جنازه نگاه می‌کنه. گندم اسلحه را بالا گرفت. انگشتش روی ماشه بود. او حالا بین دو نفر ایستاده بود پدری که او را به عنوان یک مهره در بازی خودش می‌دید. و مردی که حتی در اوج مرگ، فقط می‌خواست او را زنده ببیند. گندم با چشمانی که از اشک و خشم سرخ شده بود، فریاد زد اگه بخوای به اون آسیب بزنی، اول باید از روی جنازه من رد بشی حامی، با آخرین قدرتی که داشت، به سمت گندم قدم برداشت و زمزمه کرد: نکن گندم من من نمی‌خوام تو رو از دست بدم 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝙋𝙖𝙧𝙩:18 همه‌چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد؛ ثانیهای که انگار دنیا در آن کند شد. پدرام اسلحهاش را بالا گرفت و با لبخندی که از پشت دود و باروت میدرخشید، نشانه رفت. اسلحه رو روی حامیم تنظیم کرد حامی :گندم برو کنار اما گندم یک قدم جلوتر رفت. جلوی حامی جلوی گلوله. صدای شلیک در فضای پر از دود پیچید. و بعدسکوت. سکوتی که انگار خود زمان در آن گیر کرده بود. گندم دستش را روی پهلویش گذاشت و وقتی آن را بالا آورد، کف دستش از خون سرخ شده بود. چشمانش باز ماند اما زانوهایش خالی شد به زمین نشست حامی:گندمممم او خودش را به زمین رساند و زانو زد. . دستهای لرزانش را روی زخم گندم گذاشت، گندم با صدایی که به سختی از گلویش بیرون میآمد، زمزمه کرد: حامی دیدی؟ منم بلدم جلوی آدمایی که دوستشون دارم... بایستم. حامی سرش را روی پیشانیاش گذاشت. اشکهایش بیصدا‌روی صورتِ گندم چکید. تو دیونه ای چرا اینکارو کردی ـ چونتو یه ماهه داری جونی که مالِ منه رو برای من خرج میکنی یه بار هم نوبت من بود پشت سرشان، پدرام هنوز ایستاده بود. اسلحه در دستش خشک شده بود. چشمانش به دخترش دوخته شده بود؛ دختری که روی زمین، در خون خودش، برای مردی که ازش متنفر بود جون میداد. لحظه ای برای اولین بار، پدرام لرزید. اریا تفنگ پشت سرش گرفت ـ اسلحه رو بنداز زمین همین الان! حامی گندم را در آغوش گرفت و با صدایی که بین گریه و التماس گیر کرده بود، گفت: نه گندم بیدار بمون بهم نگاه کن من هنوزکلی حرف دارم بهت بزنم چیزایی بود که باید میگفتم تو باید بشنوی 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71