𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:15
گندم :حامیم براش اتفاقی افتاده؟
آریا به دست گندم نگاه کرد؛
انگار تازه متوجه شده بود این دختر برخلاف همهی حرفها، هنوز نگرانِ حامیه.
اریا:نمیدونم
من باید برم
داشت میرفت که
گندم جلوی راهش ایستاد.
منم میام
آریا:شوخی میکنی؟
اونجا جای تو نیست
گندم:اینجا هم جای من نیست این عمارت، این اتاق
هیچکدوم جای من نیستن.
ولی اگه قراره امشب یه اتفاقی برای حامیم بیفته، من اینجا نمیشینم که بعدا فقط خبرش رو بشنوم
آریا با تندی گفت:
حامی اگه بفهمه تو رو بردم، خودم رو زنده دفن میکنه
گندم :اگه نبری، خودم یه راهی برای اومدن پیدا میکنم
چند ثانیه، فقط سکوت بود.
بعد از بیرون عمارت صدای شلیک بلندی اومد.
یکی از نگهبانها با عجله وارد عمارت شد و فریاد زد:
چند نفر از آدمهای پدرام وارد عمارت شدن
همهچیز در یک لحظه به هم ریخت.
اریا:خدمتکارا گندم ببرین زیرزمین چند نفر پیشش بمونن
اما گندم دیگه عقب نمیکشید.
آریا دست گندم رو گرفت و محکم گفت:
فقط یه راه داری یا همین الان میری زیرزمین و ساکت میمونی، یا....
گندم:یا چی؟
آریا :یا میفهمی امشب حامی دقیقا چه چیزی رو داره با جونش بازی میکنه.
گندم مات موند.
ـ منظورت چیه؟
آریا لب باز کرد که جواب بده، اما صدای انفجار خفیفی از سمت حیاط اومد و شیشههای عمارت لرزیدند.
گندم از ترس چشمهاش رو بست.
وقتی بازشون کرد، آریا فقط یک جمله گفت
ـ هدفِ اصلی امشب تویی، گندم
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:16
هدف اصلی منم؟
آریا نگاهش را از پنجره جدا کرد و مستقیم به او دوخت.
نگاهی که ذرهای شوخی توش نبود.
آره و این اولین باره که پدرام مرادی این همه آدم و مهمات رو برای یکشب صرف میکنه.
اون نمیخواد فقط حامی رو بزنه میخواد با کشتن تو حامی بمیره میفهمی یعنی چی؟
صدای انفجار دوباره عمارت را لرزاند.
گندم:اون اون بابای منه
پس حامی میدونست؟
اریا: همه این مدت هر بار که با تو بدرفتاری کرد، هر بار که سرد بود و خودش رو کنار کشید
فقط برای این بود که فاصله بگیره.
چون میدونست نزدیک شدن به تو، یعنی به خطر انداختنِ تو.
گندم:ولی من فکر میکردم ازم متنفره
اریا:نه در این حد
صدای قدمهای تند از راهرو بلند شد
یکی از محافظها با عجله رسید:
آقا چند نفر از راه پشتی وارد شدن.
تا رسیدنِ خودمون، اونطرف حوالی فواره رو محاصره کردن!
آریا سریع اسلحهاش را چک کرد و به گندم نگاه کرد:
حالا تصمیمِ توئه.
یا میری زیرزمین و ساکت میمونی تا این کار تمام شه
یا میای و خودت رو و حامی رو مستقیما توی خطِ آتیش میذاری.
انتخاب کن
گندم چشمانش را پاک کرد.
همه لرزش بدنش ناگهان جایش را به یک آرامش عجیب داد؛
حامیمجونش رو گذاشت که من زنده باشم،
بدون اینکه حتی بدونم حالا که میدونم...
اگه پشت این دیوار بشینم و صدای آخرین نفسش رو بشنوم،
برای همیشه با خودم دشمن میشم
آریا لحظهای به چشمانش خیره ماند.
دیگر بحث نکرد.
خب پس یه اسلحه بهت میدم.
نه برای اینکه بجنگی برای اینکه اگه روزی رسید که من و حامی هر دو افتادیم،
بتونی از خودت دفاع کنی ولی یه قول بده
ـ بگو
آریا اسلحه را به دستش داد و محکم گفت:
قول بده تا وقتی هنوز حامی نفس میکشه،
از خودت مراقبت کنی
تو تنها نفسی هستی که این مرد براش میجنگه
گندم اسلحهی سرد را در دستانش گرفت، سرش را پایین انداخت و آهسته گفت:
ـ قول میدم اما اگه اون نفره دیگه نیومد،
هیچ قدرتی توی این دنیا نمیتونه جلوم وایسه
آریا هیچ نگفت فقط سر تکان داد و گفت:
ـ پاشو بریم حامی رو پیدا کنیم
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:17
صدای شلیکها و فریادها
حالا دیگر مثل ضربان قلب گندم در گوشهایش میپیچید.
او اسلحه را محکم در دست گرفته بود؛
آریا و گندم از راهروی پشتی، به سمتِ سالن اصلی حرکت کردند.
دود، فضا را تاریک و کلافهتر کرده بود.
ناگهان، صدای قدمهای سنگینی از مقابل آنها آمد.
از بین دود ها، چهرهای ظاهر شد که گندم سالها با او بزرگ شده بود.
مردی که تمامِ زندگیاش را بر پایه تکیه و قدرت ساخته بود. (باباش)
پدرام با نگاهی که ترکیبی از خشم داشت به گندم خیره شد.
هنوز زندهای؟ فکر میکردم اون حامی
بیعرض*ه
تو رو توی اولین درگیری از پا درآورده باشه
گندم با صدایی که از شدت خشم و درد میلرزید، فریاد زد:
تو تو داری با زندگی دخترت بازی میکنی
حامی مرد بیعرضه ای نیت اون تنها کسیه که میتونه تو رو مهار کنه،
حتی اگه تو بخوای با خون من اون رو نابود کنی
پدرام خندهی تلخی کرد؛ خندهای که بوی باروت میداد.
ـ دختر؟ گندم تو از وقتی که پا به این خونه گذاشتی دیگه دختر من نیستی.
تو حالا اسیر حامی صالحی هستی.
و من اومدم تا اسیر رو آزاد کنم یا اصلا آزادش نکنم
در همون لحظه، صدای فریاد حامی از دوردست آمد.
حامی، با بدنی که از شدت خونریزی به سختی ایستاده بود.
یهو ظاهر شد نگاهش اول به آریا افتاد،
بعد به پدرام و در نهایت روی گندم قفل شد.
حامیم:گندم گفتم برگرد داخل
پدرام اسلحه را بالا برد.
ببین حامیم دختر عزیزم چطور داره بهت نگاه میکنه.
اون داره به یه جنازه نگاه میکنه.
گندم اسلحه را بالا گرفت.
انگشتش روی ماشه بود.
او حالا بین دو نفر ایستاده بود
پدری که او را به عنوان یک مهره در بازی خودش میدید.
و مردی که حتی در اوج مرگ، فقط میخواست او را زنده ببیند.
گندم با چشمانی که از اشک و خشم سرخ شده بود، فریاد زد
اگه بخوای به اون آسیب بزنی، اول باید از روی جنازه من رد بشی
حامی، با آخرین قدرتی که داشت، به سمت گندم قدم برداشت و زمزمه کرد:
نکن گندم من من نمیخوام تو رو از دست بدم
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:18
همهچیز در یک ثانیه اتفاق افتاد؛
ثانیهای که انگار دنیا در آن کند شد.
پدرام اسلحهاش را بالا گرفت و با لبخندی که از پشت دود و باروت میدرخشید، نشانه رفت.
اسلحه رو روی حامیم تنظیم کرد
حامی :گندم برو کنار
اما گندم یک قدم جلوتر رفت.
جلوی حامی جلوی گلوله.
صدای شلیک در فضای پر از دود پیچید.
و بعدسکوت.
سکوتی که انگار خود زمان در آن گیر کرده بود.
گندم دستش را روی پهلویش گذاشت و وقتی آن را بالا آورد،
کف دستش از خون سرخ شده بود.
چشمانش باز ماند اما زانوهایش خالی شد
به زمین نشست
حامی:گندمممم
او خودش را به زمین رساند و زانو زد. .
دستهای لرزانش را روی زخم گندم گذاشت،
گندم با صدایی که به سختی از گلویش بیرون میآمد، زمزمه کرد:
حامی دیدی؟ منم بلدم جلوی آدمایی که دوستشون دارم...
بایستم.
حامی سرش را روی پیشانیاش گذاشت.
اشکهایش بیصداروی صورتِ گندم چکید.
تو دیونه ای چرا اینکارو کردی
ـ چونتو یه ماهه داری جونی که مالِ منه رو برای من خرج میکنی یه بار هم نوبت من بود
پشت سرشان، پدرام هنوز ایستاده بود.
اسلحه در دستش خشک شده بود.
چشمانش به دخترش دوخته شده بود؛
دختری که روی زمین، در خون خودش، برای مردی که ازش متنفر بود جون میداد.
لحظه ای برای اولین بار، پدرام لرزید.
اریا تفنگ پشت سرش گرفت
ـ اسلحه رو بنداز زمین همین الان!
حامی گندم را در آغوش گرفت و با صدایی که بین گریه و التماس گیر کرده بود، گفت:
نه گندم بیدار بمون بهم نگاه کن من هنوزکلی حرف دارم بهت بزنم
چیزایی بود که باید میگفتم
تو باید بشنوی
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:19
آریا تفنگ را محکم روی سر پدرام گذاشت.
ـ گفتم اسلحه رو بنداز زمین!
پدرام هنوز به گندم خیره بود.
به دخترش که روی زمین، در آغوش دشمنش، داشت جون میداد.
بالاخره اسلحه از دستش رها شد و با صدای خشکی روی کاشیها افتاد.
حامی دیگر نه پدرام را میدید، نه آریا را نه دنیا رو.
فقط گندم را میدید.
گندم را بلند کرد.
با همون بدن زخمی، با همون قلب در حال شکستن.
ـ گندم بیدار بمون شنیدی؟
به خاطر من بیدار بمون.
قدم هایش لرزان بود اما توفف نمیکرد.
ـ حامی اگه من نمونم
حامی دندانهایش را به هم فشار داد.
نمیخواست صدایش بلرزد.
ـ تو قرار نیست هیجا بری.
قول میدم .
گندم لبخندِ ضعیفی زد.
ـ پس قول دادی؟
ـ قول دادم به جون خودم.
در اتاق عمل(دکترِ عمارت)
حامی گندم را روی تخت گذاشت دستهایش از خون سرخ بود.
پیرمرد با عجله وسایلش را آورد و نگاهی به زخم انداخت.
ـ گلوله توی پهلو خوده.
نزدیک بود به قلب بخوره ولی نخورده.
ولی خیلی خون رفته.
باید همین الان عمل کنم.
حامی دست گندم را محکم گرفت.
ـ ببین میگه عملت میکنه.
تو قوی ای تو همون دختری هستی که جلوی گلوله وایساد
تو که از هیچی نمیترسی.
ـ حامیم اگه از عمل بیدار نشدم
حامی دستش را روی صورتش گذاشت
ـ ساکت این حرفا رو نزن
ـ ولی باید همچیز بدونم
تو که همیشه میگفتی دوستم نداری...
تو که همیشه سرد بودی واقعا من برات کی بودم؟
حامی نفس عمیقی کشید
-اشک از گوشه چشمش جاری شد.
ـ تو برای من همچیز بودی.
از همون روز اول از همون لحظهای که با ترس و لرز اومدی خونم.
فکر میکردم اگه سرد باشم اگه دورت کنم اگه بهت نشون ندم از خطرات دور میمونی اشتباه کردم.
تو رو از خودم دور کردم ولی نذاشتم از قلبم بیرون بری.
گندم اشکهایش را در چشمانش جمع شد
ـ پس بگو.
ـ چی؟
ـ همون چیزیکه یه ماهه منتظر شنیدنش بودم.
حامی پیشونیش را روی پیشونی گندم گذاشت.
صدایش لرزید، اما واضح بود
ـ دوستت دارم گندم.
تا آخرین نفس
گندم لبخند زد.
همان لبخندی که حامی مدت ها دنبالش گشته بود
و بعد، چشمانش بسته شد.
حامی فریاد زد:
ـ گندم گندم بیدار شو
مگه نگفتم بیدار بمون؟!
پیرمرد با جدیت او را کنار زد:
ـ بیرون همین الان من جونش رو قول میدم،
ولی تو باید بری بیرون
حامی پشت در اتاق عمل، روی زمین نشست.
دستهای خونآلودش را توی موهایش فرو کرد.
آریا کنارش نشست صدایش خسته بود.
ـ حامی اون زندست.
اون جونش رو برای تو داد حالا تو باید قوی باشی.
بعد تو الان تیر خوردی نباید عمل شیی؟
حامی به سقف خیره شد:
من یه ماهه دارم ازش فرار میکنم
اریا تا احساساتم گفتم چشماش بست
من مهم نیستم بیخیال
آریا :برای همین باید زنده بمونه.
تا اولین باری که میگی دوستت دارم رو با چشمای باز بشنوه.
فهمیدی؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:20
آریا: حامیم تو الان تیر خوردی باید یه کاری برات بکنم
حامی: تا اون در باز نشه هیجا نمیرم
آریا آهی کشید و خودش رفت.
چند دقیقه بعد با جعبه های از وسایل پزشکی برگشت.
حامی حتی نگاهش نکرد.
آریا: باشه اگه نمیخوای بری، حداقل بذار خودم..
حامی: دست نزنمهم نیست
آریا با عصبانیت جعبه رو پرت کرد زمین
_مهم نیست؟!
تو داری جلوی چشم من جون میدی
اون دختر جونش رو داد که تو زنده بمونی
حالا تو میخوای با همین دستای خونیت..
حامی به در اتاق عمل خیره شد.
اگه اون نباشه من برای کی میخوام زنده بمونم؟
آریا ساکت شد.
ساعتها گذشت.
صدای عقربه های ساعت صدای ضربان قلب حامی
بعد از سه ساعت، در باز شد.
پیرمرد با صورتی خسته بیرون اومد ماسکش رو درآورد.
حامی مثل برق از جاش پرید:
گندم گندم چی شد؟
پیرمرد لبخند زد:
جونش رو نجات دادم گلوله رو درآوردم
الان خوابه ولی زندست
زانوهای حامی خم شد و روی زمین نشست.
آریا: گفتم که گندم قویه.
اما قبل از اینکه حامی بلند شه
پیرمرد دستش رو گرفت
حالا نوبت توئه
مگه خودت تیر نخوردی؟
حامی: اول بذار ببینمش...
پیرمرد: بیدار نیست که ببینیش.
الان میای وگرنه خودم بیهوشت میکنم.
همین الان
حامی:میدونی من کیم؟
پیرمرد:این که تو کی ای الان مهم نیست جونته که مهمه!
وقتی از اتاق عمل بیرون اومد
مستقیم رفت سمت اتاق گندم.
آریا جلوش رو گرفت
حامی تو باید استراحت کنی
حامی: کنار اون استراحت میکنم
در رو باز کرد و کنار تخت نشست
دستِ گندم رو گرفت سرد بود
حامیم :ببخشید ببخشید که یه ماهه نذاشتم بدونى برام چقدر مهمی
ببخشید که سرد بودم
تو هیچوقت از من نترسیدی، آره؟
حتی وقتی همه ازم میترسیدن
تو جلوی گلوله وایستادی که من نمیرم
سرش رو روی لبه تخت گذاشت و چشم هاش بسته شد.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:21
ویو حامی:
صبح بود نور از پنجره میومد توی اتاق .
با صدای دکتر بیدار شدم که داشت صدام میکرد
ای بابا چتههه
پیرمرد:آقا میاین تو اتاق کارتون دارم.
حامی:بیخیال
پیرمرد:مهمه
حامی:دستی تو موهاش کشید
یهو گندم چشماش باز کرد.
حامی:برو بیرون!
پیرمرد:ولی..
حامی:میخوای یه تیر حرومت کنم؟
پیرمرد از اتاق رفت.
گندم :تو . . تیر خوردی؟
حامی:مهم نیست . .
تو خوبی؟ درد داری؟ اب میخوای؟
گندم:حامی دیشب . .
حامی:اره واقعی بود .
گندم صورتش زیر پتو قایم کرد.
حامی:تو الان از من خجالت کشیدی؟
گندم:ن نه
حامی :معلومه
قبوله؟
گندم:کی گفته؟
الان برو میخوام بخوابم
حامی:فردا شب باید بریم عمارت پدربزرگم
گندم:نمیخا.. باشه
حامی:حق داری منم دوست ندارم ولی مجبوریم
گندم:اما من لباس ندارم
حامی:فردا میریم میخریم خوبه؟
گندم:خوبه
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:22
حامی، با آن چهرهی جدی اما با نگاهی که فقط مخصوص گندم بود،
جلوی درِ اتاق ایستاد.
گندم که هنوز کمی از جراحی چند روز پیش ضعف داشت .
اما چشمانش از شدت شادی میدرخشید
با لبخندی خجالتی به او نگاه کرد.
حامی که انگار میخواست تمام آن روزهای تاریک و خطرناک را فراموش کند.
دستش را در دست کوچک گندم گذاشت
- آمادهای؟ امروز قرار نیست هیچ خبری از پدرام ،هیچ خبری از مافیا و هیچ خبری از درد باشه.
امروز فقط تویی و من و کلی لباس انتخاب کنی:)
گندم زیر لب چیزی شبیه به یک تشکر بیصدا گفت و سرش را پایین انداخت.
وارد شدن به مرکز خرید ،مثل ورود به یک دنیای متفاوت بود.
بوی عطرهای گرانقیمت نورهای درخشان و ویترینهای پر زرق و برق، انگار داشت به گندم میگفت
که اون بالاخره از اون سایهی سنگین نجات پیدا کرده .
حامی که همیشه با کت و شلوار مشکی و چهرهای سنگی شناخته میشد.
حالا با صبوری عجیبی در کنار گندم قدم میزد.
هر جا که گندم مکث میکرد حامی با دقت به ویترینها نگاه میکرد.
هر چی که دلت میخواد رو بردار.
گندم با خنده و هیجان
از این طرف به آن طرف میدوید و حامی، با همان نگاه محافظتگر و عاشق
سایهبهسایه دنبالش میکرد.
بگ های خرید کمکم زیاد میشدند .
اما چیزی که در قلب حامی سنگینی میکرد
خرید کردن نبود.
حس خوشبختی عجیبی بود که میترسید هر لحظه مثل یک رویا از بین برود.
صدای خندههای گندم در میان راهروهای پر زرق و برق پاساژ میپیچید
آنها در میان جمعیت گم شدند،
اما در دنیای خودشون
هیچکس جز اون ها وجود نداشت.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:23
مسیر رسیدن به عمارت منصور ،
عمارت با آن ستونهای بلند و فضای سنگینش
انگار داشت داستانهای کهنهای از قدرت و نفوذ را زمزمه میکرد.
وقتی ماشین جلوی در آهنی ایستاد،
گندم برای لحظهای مکث کرد.
این جا با دنیای او و حتی با دنیای حامی متفاوت بود.
اینجا بوی تاریخ و رسم و رسومات میداد.
حامی که متوجه تردید گندم شده بود.
دستش را محکمتر دور دست او حلقه کرد و با لحنی آرامبخش گفت
-نترس گندم این فقط یه خونهی بزرگ و چندتا آدم مغروره من کنارتم.
وارد سالن اصلی شدند.
تابلوهای نقاشی بزرگ و سکوت سنگینی که در راهروها حکمفرما بود.
حامی با قدمهایی استوار و نگاهی که نشان میداد اینجا مال اونه.
به سمت اتاق منصورحرکت کرد.
منصور، مردی بود با که چشماش انگار میتوانست روح هر کسی را بخواند.
او روی صندلی چرمی بزرگش نشسته بود و با نگاهی دقیق.
از ورود حامی و همراهش استقبال کرد.
برخلاف انتظار گندم پدربزرگ برخورد سردی نداشت.
اما نگاهش به گندم، نگاهی از جنس ارزیابی بود.
انگار داشت بررسی میکرد که آیا این دختر میتواند در کنار نوه قدرتمندش تاب بیاورد یا نه.
خوش اومدین .
دختر شنیدم روزهای سختی رو پشت سر گذاشتی.
گندم با ادب و احترام سر تکان داد اما قلبش تند میزد.
شام آن شب در میز ناهارخوری عظیم و طولانی برگزار شد.
سکوت میان گفتگوهای کوتاه و رسمی گاهی شکسته میشد.
حامی سعی میکرد تمام توجهش را به گندم انتقال بده.
تا احساس تنهایی نکنه اما حضور پدربزرگ و قوانین نانوشتهی این عمارت
باعث شده بود که حامی هم کمی رسمیتر و محتاطتر از همیشه رفتار کند.
در میان غذا
پدربزرگ با نگاهی عمیق به حامی گفت
-حامی، تو میدونی که خانوادهی ما فقط با قدرت زنده میمونه.
و حالا که گندم کنارته، مسئولیت تو دو برابر شده.
حواست به سایهها باشه.
حامیم نگاهی به گندم کرد.
او میدونست که سایهها همیشه در کمین هستن.
اما در آن لحظه تنها چیزی که برایش اهمیت داشت،
این بود که گندم در این دنیای پر از قدرت و خطر در کنار او امن باشد.
اما او نمیدانست که سایهها گاهی از بیرون نمیآیند، بلکه از درون خود آدمها شروع میشن...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:24
وقتی در عمارت بزرگ و سنگی پدربزرگ رو پشت سر گذاشتند.
و دوباره وارد فضای امن عمارت حامی شدند،
حامی نفسِ عمیقی کشید.
انگار سنگینی اون محیط رسمی از روی شونههاش برداشته شده بود.
حامی کت سنگینش رو کنار گذاشت.
دکمههای آستینش رو باز کرد و کنار گندم نشست.
نگاهش رو به چشمای گندم دوخت
حامی:خسته شدی نه؟
گندم لبخند محوی زد
یکم ولی حس خوبی داشتم.
حس اینکه دیگه لازم نیست همه چیز رو پنهان کنیم ،حس اینکه کنار منی.
حامی: اینجا توی این خونه، دیگه نه پدری هست که بخواد اذیتت کنه
نه سایهای که بخواد ما رو تعقیب کنه اینجا فقط جایِ ماست.
اون شب برخلافِ همیشه سکوت خونه سنگین نبود؛
بلکه پر بود از حس حضور همدیگه.
گندم برای اولین بار حس کرد که میتونه بدون ترس از دست دادن به آینده فکر کنه.
اونها نمیدونستند که این آخرین آرامشِ واقعیشونه
شب آرومی که قرار بود به زودی جاش رو به روزهای سخت بده.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:25
گندم از شدت خستگی چشماش سنگین شده بود.
حامی:خوابت میاد؟
گندم:یکم
حامی:تو برو بخواب من میرم دوش میگیرم بعد میخوابم.
گندم:شب بخیر
حامی:شب توهم بخیر
دیدم اریا داره زنگ میزنه.
-سلام داداش امشب خونه منصور چیزی نشد؟
-نه میخواستی چی بشه؟
-کارای همیشگیش
-امروز عجیب بود،معلوم نیست چی تو سرشه
تو کجایی
-من دارم میرم بار
-زود برگرد.
-خوب حالا کاری نداری؟
-نه خدافظ
رفتم حموم دوش بگیرم.
درد اون تیر باعث شده بود درد قفسه سینم رو یادم بره .
ولی باز اون درد شروع شده بود.
رفتم تو اتاق گندم عین عروسک بود .
من چجوری دلم اومد آزارش بدم آخه.
اون شب زیر سقف بلند و باشکوه عمارت حامی،
آنها در آغوش هم به خواب رفتند؛
در حالی که خیال میکردند این آرامش ابدی است.
اما در سایههای تاریک اون عمارت،
سرنوشت داشت بازی خود را برای روز های بعدی آماده میکرد...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:26
فضای بار غرق در دود س*یگار و صدایِ بم موسیقی بود.
آریا گوشهای نشسته بود، لیوان آبجو رو توی دستش میچرخوند
اما نگاهش بیهدف نبود.
داشت تکتک حرکات منصور رو زیر نظر میگرفت.
اما یهو، همهمهی میزهای کناری، تمرکزش رو بهم زد.
صدایِ خندههای پسری که مست بود،
توی گوشش پیچید:
دخترجون، فکر کردی اومدی اینجا واسه چی؟ تنهایی خطرناکه
آریا نگاهش رو به اون سمت چرخوند.
آریانا بود تنها، با نگاهی که از ترس میلرزید.
نمیدونم چرا اونجا بود اما انگار اشتباهی سر از این دنیای کثیف درآورده بود.
پسر مزاحم دستش رو سمت بازوی آریانا دراز کرد آریانا سعی کرد خودش رو عقب بکشه اما گیر افتاده بود.
در کسری از ثانیه، آریا از جا بلند شد.
انگار طوفان به پا شد.
با قدمهای بلند و خشمگین خودش رو به میز رسوند.
بدونِ حتی یک کلمه حرف،
یقه پسر رو گرفت و با یک ضربهی محکم، اون رو به دیوار کوبید.
صدایِ برخورد تن پسر با دیوار، همهی سکوت بار رو شکست.
آریا با چشمهایی که ازش آتش میبارید .
دفعهی آخرت باشه که دستت به چیزی که متعلق به تو نیست میخوره گم*شو!
پسر که از شدت ترس و قدرت آریا رنگش پریده بود،
بدونِ هیچ حرفی پا به فرار گذاشت.
آریا برگشت سمت آریانا.
نگاهش هنوز همونقدر سرد و سنگین بود
اما یه رگهی نگرانی پنهان توش میزد.
آریا: اینجا جای تو نیست
میخوای خودت رو به کشتن بدی؟
-من من فقط گم شده بودم...
آریا آهی کشید.
وقتی میخواست راه بیفته و بره،
نگاهش به چشمهای اشکی آریانا گره خورد.
اون لحظه زمان ایستاد آریا حس کرد ضربان قلبش برخلافِ همیشه بینظمه.
انگار این دختر، یه جور خاصی به روح زخمی خودش متصل بود.
آریا به خودش اومد، کتش رو مرتب کرد و زمزمه کرد:
برو بیرون این شهر برای آدمهایی مثل تو،
زیادی تاریکه.
آریانا فقط نگاهش کرد مردی که همزمان هم ترسناک بود و هم نجاتدهنده.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71