𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♟
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝙋𝙖𝙧𝙩:30
گندم با سرعتی که کیلومترشمار ماشین رو به مرزِ جنون رسونده بود توی خیابونهای خلوت میروند.
گوشاش از شدت فریادهای دروغین حامی سوت میکشید.
مأموریت... همهاش مأموریت بود...
این جمله مثل خوره توی مغزش میچرخید.
اشکهای داغ، دیدش رو تار کرده بود.
اونقدر غرق درد بود که متوجه اون ماشین مشکی که از چند خیابان قبل، سایهوار دنبالش میکرد، نشد.
پشت سرش، حامی با ماشینش مثل دیوانهها میراند.
حالِ جسمیش بد بود؛ طعمِ خونِ تازه توی دهانش میپیچید
اما هیچچیزی جز رسیدن به گندم براش اهمیتی نداشت.
حامی با صدایِ لرزان توی بیسیم فریاد زد:
آریاکجایی؟ ماشین گندم داره به تقاطع اصلی میرسه، منصور اونجاست!
نباید بذاری اون کار رو بکنه
آریا که با فاصله کمی پشتِ سرشون بود، غرید:
لعن*ت بهت حامی اون فقط داره از دست دروغهای تو فرار میکنه
ماشین گندم به تقاطع رسید.
لحظهای که میخواست چراغ رو رد کنه
ماشین مشکی آدم های منصور مثل یک هیولای آهنی از سمت راست، با تمام قدرت به پهلوی ماشین گندم کوبید.
صدای وحشتناک برخورد فلز با فلز، سکوتِ شهر رو درید.
ماشین گندم مثلِ یک اسباببازی شکسته،
دورِ خودش چرخید و پس از چند بار غلت زدن،
وسط خیابان متوقف شد.
حامی در حالی که هنوز ماشینش در حال حرکت بود
قبل از اینکه کاملا متوقف بشه،
در رو باز کرد و با صورت به کفِ خیابان افتاد.
سرفههای شدیدش دوباره شروع شد این بار با طعمِ خونِ بیشتر.
اون با دستهای لرزان خودش رو روی زمین کشید.
آریا با سرعت رسید و از ماشین پیاده شد
اما وقتی صحنه رو دید، خشکش زد.
شیشههای ماشین شکسته بود و گندم غرق در خون بیهوش روی صندلی کجشده افتاده بود.
منصور از دور، با نیشخندی که توی تاریکی میدرخشید به این صحنه نگاه کرد.
اون موفق شده بود.
اون حامی رو به زانو درآورده بود نه با کشتن خودش بلکه با گرفتن نفس زندگیاش.
حامی خودش رو به ماشین رسوند.
دستِ لرزانش رو به سمتِ صورتِ گندم برد.
صورت گندم سفید سفید شده بود و قطرات خون روی پیشونیاش میچکید.
حامی با صدایی که دیگه فریاد نبودبلکه یک نالهی بیرمق بود،
گندم گندم من قلط کردم
آریا سریع گوشیاش رو برداشت تا آمبولانس خبر کنه
اما حامی با نگاهش بهش فهموند که دیگه فایدهای نداره.
حامی سرش رو روی لبهی ماشین گذاشت و در حالی که به چشمهای بستهی گندم خیره شده بود چشماش رو بست.
تاریکی مطلق.
پایانِ فصل اول.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:۱
ویو حامی:
بعد چند ماهی گندم هنوز توی کما بود..
هروز میرفتم بیمارستان از دور میدیدمش.
تا یه روزی ناگهان دست گندم تکون خورد .
از خوشحالی داشتم بال در میاوردم.
که پدرام جلوم ظاهر شد.
تو اینجا چیکار میکنی؟؟
دختر من مرد،گندم من مرد خیالت راحت شد؟
از اینجا برو وگرنه خودم میکشمت
حامی:چی میگی گندم گندم
پدرام:برو فقط برو
ویو گندم:
چشمام باز کردم کلی دستگاه بهم وصل بود بوی سُرم توی سَرم پیچید.
اینجا کجاست ای وای سرم
دکتر:سلامم خانوم خوشگله حالت خوبه؟
معذرت میخوام ولی شما بخاطر تصادف فراموشی گرفتین.
گندم:مامانم کجاست مامانم
دکتر:الان میگم بیان ناز
الهه:جونم دخترم بیا بغلم چیزی نیست
گندم:ماماانن مامان هیچی یادم نیست حتی تورم یادم نیست کمکم کن ماامانن(با گریه)
الهه:چیزی نیست قلبم میریم خونه همچیز بهت میگم
گندم توی بغل مادرش گریه میکرد.
حامیم هم گوشه اتاقش به خاطر گندم زار میزد.
همه اینا شروع داستان تازه ای بود.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:2
الهه: گندمکم ی چیزی بهت بگم به بابات نمیگی؟
گندم با حالت سردر گمی جواب داد :نه نمیگم
الهه :کل این وقت که تو کما بودی حامیم بالا سرت بود و ازت مراقبت میکرد
گندم: حامیم؟
نمیشناسم.
الهه:دلت نمیخواد ببینیش؟
گندم:نه چرا کسی که نمیشناسم ببینم؟
الهه سکوت کرد
باشه من برم کارای ترخیص تو انجام بدم.
ویو اریا:
ذهنم درگیره دختره بود،اخرین باری که دیدمش روز تصادف گندم بود .
نمیدونم چرا دلتنگش میشدم
روز بعد؛
ویو اریا:برای اینکه آریانا رو ببینم امشب رفتم رستورانش.
و گارسون گفت جلسه داره و نتونست بیاد با نا امیدی بلند شدم برم یهو در رستوران باز شد
بوی عطر خاصی بشید یه خانوم با استایل خیلی خفن بدو بدو سمتم اومد و بغلم کرد .
آروم در گوشم گفت :
اگه همراهی نکنی مجبور میشم برم سر قرار از قبل تعیین شده لطفا نقش پارتنرم بازی کن
اریا:چرا آنقدر دیر کردی خانومم؟
آریانا یه چشمک ریزی زد
ویو آریانا:دست اریا رو گرفتم و نگاهی به بابام کردم و باهاش خدافظی کردم.
مرسی که کمکم کردی وقت داری غذا مهمونا کنم؟
اریا:نه کار دارم مرسی.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:3
آریانا:ولی اینجوری که نمیشه
اریا:حالا که آنقدر اصرار داری تا وقتی که من میگم نقش دوس.ت دخترم بازی کن.
اریانا:منظورت چیه؟
اریا:فکنم خیلی درست و شمرده گفتم.
آریانا: ببخشید ولی من وقت این مسخره بازیارو ندارم..
با اجازه...
اریا:هم دلم گرفت،هم حوصله قر های پدربزرگم نداشتم.
پیامی از منصور اومد.
منصور:۱۰ روز ۱۰ تا دیت داری تا خانوم زندگیت پیدا کنی برات لوکیشن میفرستم.
اریا:هوفف،بیخیال صفحه گوشی خاموش کردم و سمت خونه رفتم.
روز اول،روزدوم،روزسوم،روزچهارم گذشت.
هیچکدوم به دلم نشستن،روز پنجم رسید دلم نمیخواست برم.
منو چه به این کارا.
کت و شلوارم پوشیدم عطرم زدم و سوار ماشین شدم.
👱🏼♂:سلام آقا
-سلام
رسیدم به یه کافه رستوران از ماشین پیاده شدم و رفتم داخل سر میز نشستم و منتظر شدم.
یه خانوم با استایل شیک نشست.
اریا بدون اینکه سرش بیاره بالا..
خانوم محترم من قصد ازدواج ندارم ،لطفا به پدرتون بگید از من خوشتون نیومده
بلند شد که بره
-سلام
اریا:صدای آشنایی شنیدم و سرم بالا گرفتم
آریانا..
آریانا:انتظارشو نداشتی؟
پیشنهادات قبول میکنم فقط برای گیرای بابام
اریا:باشه
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:4
ویو حامی:
از وقتی شنیدم گندم مرده آدم سابق نشدم ..
من داشتم کم کم مثل قبل میشدم یه مافیای سرد و مغرور..
دستور دادم کسی داخل اتاقم نیاد.
چند روز بود از خونه بیرون نرفتم جواب تماس کسیو نمیدادم.
-اقا براتون غذای مورد علاقتون درست کردم بیاین پایین چند روزه هیچی نخوردین
حامی:مگه نگفتم نیا تو اتاقم (داد)
-ولی آقا
ولی قبل تموم شدن حرفش حامی ماشه رو کشید و تیر و به پهلوش زد
خودت خواستی!
ویو آریا:
باید ماموریت کاری میرفتم کسی نبود توی دفتر باشه زنگ زدم حامیم بعد چند روز جواب داد
-بگو
-حامی خوبی؟
-حالم تعریفی نداره
-باید برم ماموریت و برای دفتر یکیو به اسم پناه امینی استخدام کردم توم باش تا حواست بهش باشه
-اریا
-میخوای همچی لو بره؟؟
-باشه باشه خدافظ
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:5
دفتر بوی سیگار و باروت سوخته میداد.
حامی روی صندلی چرمیاش لم داده بود
چشماش قرمز بود و نگاهش جایی بین تاریکی اتاق و یه دنیایِ دیگه سیر میکرد.
در با صدای آرومی باز شد.
پناه، با استایل خاص و عطر تندی که فضا رو پر کرد، وارد شد.
بدون اینکه بترسه، پروندهها رو روی میز گذاشت.
پناه: قهوه آوردم چند روزه هیچی نخوردی اینجوری که پیش بری قبل از اینکه دشمنات بهت برسن،
خودت خودت رو از پا درمیاری.
حامی نگاهِ تیزی بهش انداخت.
صداش مثلِ سنگ سرد بود: کی بهت اجازه داد بیای تو؟ برو بیرون
پناه نرفت نزدیکتر شد و رویِ لبهی میز نشست.
با لحنی که سعی میکرد بیش از حد آروم و درککننده باشه، گفت:
آریا منو فرستاده تا هوات رو داشته باشم، نه اینکه از دور تماشا کنم داری تو این تنهایی غرق میشی.
شنیدم چی شده ماجرایِ گندم
حامی مثلِ برقگرفتهها بلند شد.
میز رو با لگد عقب زد و با صدایِ لرزانی از خشم فریاد زد:
تو هیچی نمیدونی گندم مُرد فهمیدی؟
همهاش تموم شددیگه اسمش رو توی این اتاقِ لعنتی نیار
وگرنه اون کاری که با اون خدمتکار کردم با توم میکنم.
پناه نترسیدحتی یه قدم هم عقب نرفت.
با دستهای لرزون و چشمهایی که سعی میکرد خیس نشونشون بده جلو رفت و دستِ سردش رو روی بازوی حامی گذاشت.
پناه: میدونم... میدونم درد داره.
منم آدمهای زیادی رو از دست دادم.
منم مثل تو تنهایی رو حس کردم.
من اینجا نیستم که اذیتت کنم، حامی.
من اینجام تا درکت کنم. بذار کنارت باشم... فقط همین.
به کسی نگفتم چقدر داغونی، این رازِ بین من و توئه.
حامی به دستِ پناه روی بازوش خیره شد.
اون چشمهای وحشی حامی، برای لحظهای دچارِ تردید شد.
این اولین بار بود که کسی به جایِ ترسیدن،
سعی میکرد بهش نزدیک بشه...
یا حداقل، پناه وانمود میکرد که اینطوره.
حامی زیر لب غرید
راز؟ تو هیچچیز از زندگی من نمیدونی
پناه با لبخند کجی که بویِ سیاست میداد گفت:
هنوز نه ولی میفهمم.
فقط کافیه بهم فرصت بدی.
حامی سرش رو چرخوند و دوباره به سمت تاریکی پنجره نگاه کرد.
پناه لبخندِ پیروزمندانهای زد.
اون میدونست که راهِ ورود به قلبِ یه مردِ شکسته، دقیقاً از همین نقطه شروع میشه
ادایِ درک کردن
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:6
حامی با خشمی که تو چشماش موج میزد از روی صندلی بلند شد و تا لبهی پنجره رفت.
دود سیگارش توی هوا پخش شد و با نور ضعیف چراغ مطالعه ترکیب شد.
پناه، بدون اینکه واکنشی به داد چند دقیقهی پیشِ حامی نشون بده
با آرامشِ عجیبی شروع کرد به مرتب کردنِ میزِ بهمریختهی حامی.
انگار داشت اتاقِ یه بچه رو تمیز میکرد.
دستش به یه قابعکسِ کوچک خورد عکسی از گندم که گوشهی میز افتاده بود.
پناه مکثی کرد، نگاهی به عکس انداخت و سریع اون رو برعکس کرد.
لبخندِ سردی زد و زمزمه کرد:
خاطرات بدترین دشمن آدم توی تنهاییان
حامی با صدایِ بم و خشدارش گفت:
بهش دست نزن.
پناه برگشت سمت حامی.
با قدمهای کوتاه و باوقار بهش نزدیک شد.
حالا انقدر نزدیک بود که بوی عطرش قاطی بوی تندِ سیگار حامی شد.
دستش رو دراز کرد و یقه کجشدهی لباسِ حامی رو مرتب کرد.
حامی خشکش زدهیچکس جرئت نداشت اینقدر به حریمِ شخصیاش نزدیک بشه.
پناه: میدونی مشکلت چیه حامی؟
تو حتی به خودت اجازه نمیدی که غمگین باشی.
فکر میکنی با زجر دادن خودت گندم برمیگرده؟
حامی به چشمهای پناه خیره شد.
دنبالِ یه ردی از دروغ میگشت
اما پناه استاد بازیگری بود.
حامی: تو چی میخوای پناه؟ آریا تورو فرستاد که کارای دفتری رو کنی، نه اینکه روانشناس من بشی
پناه با صدایِ آهسته و نفسگیر گفت:
من فقط یه استایلیستم.
میدونم چطور ظاهرِ آدمها رو عوض کنم تا از درون هم بهتر بشن.
تو الان یه ویرانهای حامی بذار کمکت کنم...
حداقل بذار این اتاق رو برای خودت قابل تحمل کنم
پناه به سمت خروجی اتاق رفت.
اما دم در ایستاد و بدون اینکه برگرده، گفت:
فردا لباسهای کهنه و تیره رو دور میریزم.
وقتشه یه تغییرِ کوچیک تو این زندگی سیاه و سفیدِ لعنتی بدی
حامی به جای خالی پناه نگاه کرد
انگار اون دخترِ لوس و حساس، داشت یواشیواش کنترل همه چیز رو به دست میگرفت.
حامی دوباره به میزش نگاه کرد عکسِ گندم هنوز برعکس بود.
دستش لرزید، اما عکس رو سر جاش نذاشت.
ویو آریانا:
امشب با آریا قرار داشتم.
دلم میخواست یکم از فشار حرفهای بابام دور بشم.
توی رستوران نشسته بودیم و آریا، مثل همیشه سرد و بیتفاوت به منوی غذا نگاه میکرد.
آریانا: ببین لازم نیست برای راضی کردن منصور، اینقدر خودت رو عذاب بدی.
میتونیم یه بهونه بیاریم که جدا شدیم
آریا سرش رو بلند کرد نگاهش برای لحظهای از اون سردی همیشگی خارج شد.
آریا: فکر کردی این بازیها فقط به خاطر منصورِ؟
قبل از اینکه آریانا بپرسه منظورت چیه آریا بلند شد و پول غذا رو گذاشت روی میز.
آریا: بیا بریم نمیخوام این بازی دیگه ادامه پیدا کنه اما فعلاً
باید با من بیای.
آریانا با تعجب دنبالش رفت.
اونها نمیدونستند که از دور، کسی داشت اونها رو زیرِ نظر میگرفت...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:7
ویو حامی:
بوی عطری که توی اتاق پیچیده بود، حالم رو بهم میزد.
بوی شیرین و زنندهای بود که هیچ شباهتی به عطرِ ملایمِ گندم نداشت.
سرم رو روی میز گذاشتم همونجایی که چند وقت پیش گندم نشسته بود...
در باز شد.
نیازی نبود برگردم تا بفهمم کیه؛
صدایِ تقتق کفشهای پناه روی پارکت،
مثلِ صدای تیکتاک بمب ساعتی توی سرم بود.
پناه با لبخندی که سعی میکرد مهربانانه باشه جلو اومد.
یه کت و شلوارِ خوشدوخت خاکستری دستش بود.
پناه: لباسهای قبلیات کهنه و خستهکنندهان حامی.
این رو سفارش دادم.
فکر کردم برای جلسهی فردا مناسبتره
حامی حتی سرش رو بلند نکرد.
با صدایی که از سردی استخون رو میسوزوند، گفت:
من ازت خواستم کارای اداری دفتر رو انجام بدی نه اینکه بشی خیاط و مشاور استایلم!
اون لباس رو بردار و از اینجا برو بیرون
پناه جا خورد.
انتظار این برخورد تندی رو نداشت
من فقط میخوام بهت کمک کنم یکم از این افسردگی دربیای
حامی ناگهان بلند شد.
صندلی با صدای بدی روی زمین کشیده شد.
رفت سمت پناه و درست روبروش ایستاد
ببین پناه تو اینجا استخدام شدی چون آریا اصرار کرد.
من نه به دلسوزیهای تو نیاز دارم نه به این نمایشهای مسخره.
فکر کردی با خریدن لباس یا تمیز کردن این اتاق میتونی جای خالی کسی رو پر کنی؟
پناه دندوناش رو روی هم فشار داد
نمیخوام جای کسی رو پر کنم، فقط نمیخوام ببینم داری خودت رو تباه میکنی
حامی خندهی تلخی کرد
من خیلی وقته تباه شدم.
وقتم رو با این دلبریهای بچگونه تلف نکن.
اون لباس رو هم با خودت ببر
پناه با چشمهایی که حالا پر از لجبازی و کینه شده بود کتوشلوار رو برداشت و قبل از رفتن گفت:
فردا با اشکان احمدی جلسه داری.
میخوای این لباس رو بپوش، میخوای نپوش.
ولی من نمیذارم خودت رو توی این اتاق دفن کنی
در بسته شد و حامی تنها موند با تصویر مبهمی از آینده...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:8
صبح روز بعد حامی بدون اینکه حتی نگاهی به لباس پیشنهادی پناه بندازه
همون پیراهن و پالتوی مشکی و سنگین همیشگیاش رو پوشید و وارد سالن جلسات شد.
اشکان احمدی، با اون لبخند کج و فندکِ طلاییاش، وسط اتاق لم داده بود.
وقتی حامی وارد شد، اشکان حتی تکون نخورد.
اشکان: شنیدم این روزها حامی بزرگ اوضاعش به هم ریخته.
رنگ و روت پریده مرد شایعهها راسته؟
حامی با قدمهای محکم پشت میز نشست.
نگاش مثل تیغِ برنده بود
وقت من رو برای خاله زنکبازی تلف نکن اشکان.
مدارک محموله رو بذار روی میز و برو
اشکان پوزخندی زد، یه پوشه رو پرت کرد روی میز و به صندلی تکیه داد
محمولهی بندر گیر کرده چون تمرکزت کلا به هم ریخته.
میدونم بعد از تصادف اون دختر ضعیف گندم...
هنوز کلمه از دهن اشکان کامل درنیومده بود که حامی مثل پلنگ از جا بلند شد.
توی یک صدم ثانیه یقه اشکان رو گرفت و اون رو محکم به دیوار کوبید
صدای شکستن گلدون تزیینی روی میز کناری بلند شد.
حامی با چشمهای پر از خون و صدایی خفه:
اسم اون رو توی دهن کثیفت نیار وگرنه همینجا مغزت رو میپاچم رو دیوار
اشکان با اینکه زیر فشار دستهای حامی داشت خفه میشد اما پوزخند میزد
دقیقا دنبال همین بود که حامی کنترلش رو از دست بده.
در سالن با شتاب باز شد و پناه با چندتا برگه وارد شد.
سریع اوضاع رو خوند و فهمید اشکان داره با یه ویس یا دوربین مخفی این صحنه خشم رو ضبط میکنه.
پناه با صدایی محکم و قاطع گفت:
آقای احمدی طبق بند ۴ قرارداد
هرگونه تحریک شفاهی و توهین قرارداد حمل بندر رو باطل میکنه و تمام خسارت به عهده شرکت شماست.
نسخه ضبطشده هم تحویل پلیس امنیت اقتصادی داده میشه.
بهتره همین الان برید!
اشکان جا خورد نگاهی به پناه و بعد به حامی انداخت.
حامی یقه اشکان رو ول کرد و با تنفر به عقب هلش داد.
اشکان کتش رو مرتب کرد نفس عمیقی کشید به پناه گفت:
مشاور جدیدت باهوشتر از خودته حامی...
ولی حواست باشه، زنها وقتی زیادی نزدیک میشن مرگت رو جلو میندازن
اشکان از اتاق بیرون رفت.
حامی از شدت خشم نفسنفس میزد و دستهاش میلرزید.
پناه یه لیوان آب سرد ریخت و جلوی حامی گذاشت
داشت تله میگذاشت تا مجوز شرکتت رو باطل کنه و ادعای غرامت کنه.
خوشحالم که کار به تیراندازی نکشید
حامی لیوان رو محکم روی میز کوبید
کی بهت اجازه داد بپری وسط جلسه من؟!
فکر کردی قهرمانی؟
پناه بدون ذرهای ترس مستقیم به چشمهای برافروخته حامی خیره شد:
من قهرمان نیستم فقط وظیفهام رو انجام دادم تا این بیزینس سرپا بمونه.
اگه میخوای غرورت رو به هوش و منطق ترجیح بدی، راحت باش
سکوت سنگینی توی اتاق حاکم شد
حامی برای اولین بار احساس کرد پناه فراتر از یه دختر لوس و استایلیست ساده است
انگار پشت این چهره نقشههای بزرگتری پنهان شده بود
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:9
ویو گندم:
توی اتاقم بودم.
پنجره رو باز کردم هوایِ بیرون بویِ آزادی میداد.
اما اجازه نداشتم پام رو از در این عمارت بیرون بذارم.
امنیت تو این چیزی بود که پدرام همیشه تکرار میکرد.
نگاهم به آینه افتاد.
چهرهی توی آینه برام غریبه بود.
گندمی که توی آینه بودانگار هزارتا قصه پشت چشمهایِ خستهاش داشت که خودش هم یادش نمیاومد.
در با صدایِ آرومی باز شد.
پدرام بود همیشه با ابهت وارد میشد،
جوری که ناخودآگاه ستون فقراتم صاف میشد.
پدرام: بازم داری به بیرون نگاه میکنی؟
گندم، مگه نگفتم اون آدم برات خطرناکه؟
سرم رو چرخوندم سمتش صدام آروم بود:
کدوم آدم؟ حتی اسمش رو هم یادم نیست
ولی حس میکنم دارم دیوونه میشم.
چرا هیچی یادم نمیاد؟
پدرام اومد نزدیک، دستش رو گذاشت روی شونهام.
گرمایِ دستش برام حسِ خوبی نداشت:
یادت نمیاد اون مغزت محافظتت کرده.
اون مرد زندگیِ تو رو نابود کرد.
اگه الان اینجایی اگه اینجوری تنهایی،
همهاش به خاطر اون و رفیقهایِ خلافکارشه.
فقط به من اعتماد کن.
من تنها کسیام که میخوام تو سالم بمونی
سرم رو انداختم پایین.
یعنی راست میگفت؟
یعنی اون غریبهای که گاهی توی خوابهام حسش میکنم
همون کسی بود که زندگیام رو به آتیش کشید؟
ویو آریا (در سفر کاری):
توی لابی نشسته بودم با عصبانیت به گوشیم خیره شده بودم.
اشکان احمدی پیام داده بود که
جلسه امروز با حامی، خیلی دیدنی بود.
هوفف،از اینجا هم دستم به حامی نمیرسید.
آریا (خطاب به خودش):
لعنت بهت حامی اگه اونجا بودم نمیذاشتم کار به اینجاها بکشه
گوشیم زنگ خورد آریانا بود.
با اینکه این رابطه یه بازی نمایشی برای خلاص شدن از فشارهای منصور بود،
اما حس میکردم آریانا داره زیادی جدیاش میگیره.
آریا: بله؟
آریانا: آریا، منصور فهمیده که داری با من میای سفر.
میگه اگه تا هفته دیگه خبر ازدواج رسمیمون رو نشنوه میاد سراغ اون چیزی که برات عزیزه.
نفسم بند اومد چیزی که برام عزیزه...
منظورش حامی بود یا دفتر؟
یا نکنه فهمیده گندم زندهست؟
آریا: آریانا، هیچکس نباید بفهمه من کجام.
فعلا فقط بازی رو ادامه بده، من تا دو روز دیگه برمیگردم.
گوشی رو قطع کردم.
حامی تویِ تهران درگیر افسردگی و پناه بود
گندم تویِ حبس خانگی پدرام و من اینجا توی تلهی منصور.
اخ که کاش میدونستم به حامی بگم گندم زندست..
حس میکردم داریم همگی توی یه بازی شطرنج که آخرش رو نمیدونیم، مهرهسازی میشیم.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:10
ویو آریا (در دبی):
توی تراس هتل ایستاده بودم و به چراغهای شهر نگاه میکردم.
دود سیگارم توی هوا محو میشد
اما فکرِ حامی از ذهنم بیرون نمیرفت.
برادر بزرگم تنها کسی که بعد از مرگ پدر و مادرمون برام باقی مونده بود.
اون منو بزرگ کرد.
نگاهش کردم که چطور توی اون اتاق تاریک داره خودش رو دفن میکنه.
سرطان کلمهای که مثل خنجر توی قلبم فرو میرفت.
گوشیم رو برداشتم و شمارهاش رو گرفتم.
چند تا بوق خورد و بالاخره جواب داد.
صدایِ گرفته و سردش توی گوشم پیچید:
حامی: بله؟
آریا: حامی وضعیت چطوره؟
پناه اون دختره، داره اذیتت میکنه؟
حامی پوزخندی زد که حتی از پشتِ تلفن هم صدایِ شکستنش رو شنیدم:
حامی: ولم کن آریا من به یه پرستار یا منشی فضول نیاز ندارم.
تو کار خودت رو بکن، نگران من نباش
آریا:چطور نگران نباشم؟ دارم اینجا میجنگم که منصور و اون دار و دستهاش نزدیک تو و دفتر نشن.
اگه بفهمم پناه داره بازی درمیاره.
حامی حرفم رو قطع کرد:
آریا، اگه میخوای کمک کنی فقط سریعتر برگرد و این بازیهای مسخرهی دبی رو تموم کن من حالم خوبه
گوشی رو قطع کرد.
گوشی پرت کردم روی میز.
میدونستم دروغ میگه.
میدونستم حالش خوب نیست، نه جسمی و نه روحی.
اون داشت توی آتیش عشقی میسوخت که فکر میکرد از دست رفته
در حالی که کاش میتونستم بهش بگم گندم زنده است
اما نه، پدرام لعنتی میکشتش اگه میفهمید حامی خبر داره.
سرم رو بین دستهام گرفتم.
من بین دو تا آتیش گیر کرده بودم
محافظت از حامی بیمار و مخفی نگه داشتن راز گندم.
ویو پناه:
توی دفتر حامی بودم.
داشتم پروندهها رو مرتب میکردم که چشمم به یه قاب عکس قدیمی افتاد.
عکس حامی و آریا بود وقتی خیلی جوونتر بودن، تویِ یه کافه.
حامی اونجا لبخند زده بود یه لبخندِ واقعی.
دستم رو کشیدم روی صورت حامی توی عکس.
پناه (زیر لب):
تو اون حامی واقعی هستی نه این آدم سرد و خشن.
باید راهی پیدا کنم که این نقاب رو از صورتت بردارم حامی.
حتی اگه مجبور بشم تمام این دفتر رو به آتیش بکشم
یهو در باز شد.
حامی بدونِ اینکه در بزنه وارد شد.
نگاهِ سردش مستقیم روی دست من و قاب عکس قفل شد.
حامی: به چی دست میزنی؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71