𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:8
صبح روز بعد حامی بدون اینکه حتی نگاهی به لباس پیشنهادی پناه بندازه
همون پیراهن و پالتوی مشکی و سنگین همیشگیاش رو پوشید و وارد سالن جلسات شد.
اشکان احمدی، با اون لبخند کج و فندکِ طلاییاش، وسط اتاق لم داده بود.
وقتی حامی وارد شد، اشکان حتی تکون نخورد.
اشکان: شنیدم این روزها حامی بزرگ اوضاعش به هم ریخته.
رنگ و روت پریده مرد شایعهها راسته؟
حامی با قدمهای محکم پشت میز نشست.
نگاش مثل تیغِ برنده بود
وقت من رو برای خاله زنکبازی تلف نکن اشکان.
مدارک محموله رو بذار روی میز و برو
اشکان پوزخندی زد، یه پوشه رو پرت کرد روی میز و به صندلی تکیه داد
محمولهی بندر گیر کرده چون تمرکزت کلا به هم ریخته.
میدونم بعد از تصادف اون دختر ضعیف گندم...
هنوز کلمه از دهن اشکان کامل درنیومده بود که حامی مثل پلنگ از جا بلند شد.
توی یک صدم ثانیه یقه اشکان رو گرفت و اون رو محکم به دیوار کوبید
صدای شکستن گلدون تزیینی روی میز کناری بلند شد.
حامی با چشمهای پر از خون و صدایی خفه:
اسم اون رو توی دهن کثیفت نیار وگرنه همینجا مغزت رو میپاچم رو دیوار
اشکان با اینکه زیر فشار دستهای حامی داشت خفه میشد اما پوزخند میزد
دقیقا دنبال همین بود که حامی کنترلش رو از دست بده.
در سالن با شتاب باز شد و پناه با چندتا برگه وارد شد.
سریع اوضاع رو خوند و فهمید اشکان داره با یه ویس یا دوربین مخفی این صحنه خشم رو ضبط میکنه.
پناه با صدایی محکم و قاطع گفت:
آقای احمدی طبق بند ۴ قرارداد
هرگونه تحریک شفاهی و توهین قرارداد حمل بندر رو باطل میکنه و تمام خسارت به عهده شرکت شماست.
نسخه ضبطشده هم تحویل پلیس امنیت اقتصادی داده میشه.
بهتره همین الان برید!
اشکان جا خورد نگاهی به پناه و بعد به حامی انداخت.
حامی یقه اشکان رو ول کرد و با تنفر به عقب هلش داد.
اشکان کتش رو مرتب کرد نفس عمیقی کشید به پناه گفت:
مشاور جدیدت باهوشتر از خودته حامی...
ولی حواست باشه، زنها وقتی زیادی نزدیک میشن مرگت رو جلو میندازن
اشکان از اتاق بیرون رفت.
حامی از شدت خشم نفسنفس میزد و دستهاش میلرزید.
پناه یه لیوان آب سرد ریخت و جلوی حامی گذاشت
داشت تله میگذاشت تا مجوز شرکتت رو باطل کنه و ادعای غرامت کنه.
خوشحالم که کار به تیراندازی نکشید
حامی لیوان رو محکم روی میز کوبید
کی بهت اجازه داد بپری وسط جلسه من؟!
فکر کردی قهرمانی؟
پناه بدون ذرهای ترس مستقیم به چشمهای برافروخته حامی خیره شد:
من قهرمان نیستم فقط وظیفهام رو انجام دادم تا این بیزینس سرپا بمونه.
اگه میخوای غرورت رو به هوش و منطق ترجیح بدی، راحت باش
سکوت سنگینی توی اتاق حاکم شد
حامی برای اولین بار احساس کرد پناه فراتر از یه دختر لوس و استایلیست ساده است
انگار پشت این چهره نقشههای بزرگتری پنهان شده بود
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:9
ویو گندم:
توی اتاقم بودم.
پنجره رو باز کردم هوایِ بیرون بویِ آزادی میداد.
اما اجازه نداشتم پام رو از در این عمارت بیرون بذارم.
امنیت تو این چیزی بود که پدرام همیشه تکرار میکرد.
نگاهم به آینه افتاد.
چهرهی توی آینه برام غریبه بود.
گندمی که توی آینه بودانگار هزارتا قصه پشت چشمهایِ خستهاش داشت که خودش هم یادش نمیاومد.
در با صدایِ آرومی باز شد.
پدرام بود همیشه با ابهت وارد میشد،
جوری که ناخودآگاه ستون فقراتم صاف میشد.
پدرام: بازم داری به بیرون نگاه میکنی؟
گندم، مگه نگفتم اون آدم برات خطرناکه؟
سرم رو چرخوندم سمتش صدام آروم بود:
کدوم آدم؟ حتی اسمش رو هم یادم نیست
ولی حس میکنم دارم دیوونه میشم.
چرا هیچی یادم نمیاد؟
پدرام اومد نزدیک، دستش رو گذاشت روی شونهام.
گرمایِ دستش برام حسِ خوبی نداشت:
یادت نمیاد اون مغزت محافظتت کرده.
اون مرد زندگیِ تو رو نابود کرد.
اگه الان اینجایی اگه اینجوری تنهایی،
همهاش به خاطر اون و رفیقهایِ خلافکارشه.
فقط به من اعتماد کن.
من تنها کسیام که میخوام تو سالم بمونی
سرم رو انداختم پایین.
یعنی راست میگفت؟
یعنی اون غریبهای که گاهی توی خوابهام حسش میکنم
همون کسی بود که زندگیام رو به آتیش کشید؟
ویو آریا (در سفر کاری):
توی لابی نشسته بودم با عصبانیت به گوشیم خیره شده بودم.
اشکان احمدی پیام داده بود که
جلسه امروز با حامی، خیلی دیدنی بود.
هوفف،از اینجا هم دستم به حامی نمیرسید.
آریا (خطاب به خودش):
لعنت بهت حامی اگه اونجا بودم نمیذاشتم کار به اینجاها بکشه
گوشیم زنگ خورد آریانا بود.
با اینکه این رابطه یه بازی نمایشی برای خلاص شدن از فشارهای منصور بود،
اما حس میکردم آریانا داره زیادی جدیاش میگیره.
آریا: بله؟
آریانا: آریا، منصور فهمیده که داری با من میای سفر.
میگه اگه تا هفته دیگه خبر ازدواج رسمیمون رو نشنوه میاد سراغ اون چیزی که برات عزیزه.
نفسم بند اومد چیزی که برام عزیزه...
منظورش حامی بود یا دفتر؟
یا نکنه فهمیده گندم زندهست؟
آریا: آریانا، هیچکس نباید بفهمه من کجام.
فعلا فقط بازی رو ادامه بده، من تا دو روز دیگه برمیگردم.
گوشی رو قطع کردم.
حامی تویِ تهران درگیر افسردگی و پناه بود
گندم تویِ حبس خانگی پدرام و من اینجا توی تلهی منصور.
اخ که کاش میدونستم به حامی بگم گندم زندست..
حس میکردم داریم همگی توی یه بازی شطرنج که آخرش رو نمیدونیم، مهرهسازی میشیم.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:10
ویو آریا (در دبی):
توی تراس هتل ایستاده بودم و به چراغهای شهر نگاه میکردم.
دود سیگارم توی هوا محو میشد
اما فکرِ حامی از ذهنم بیرون نمیرفت.
برادر بزرگم تنها کسی که بعد از مرگ پدر و مادرمون برام باقی مونده بود.
اون منو بزرگ کرد.
نگاهش کردم که چطور توی اون اتاق تاریک داره خودش رو دفن میکنه.
سرطان کلمهای که مثل خنجر توی قلبم فرو میرفت.
گوشیم رو برداشتم و شمارهاش رو گرفتم.
چند تا بوق خورد و بالاخره جواب داد.
صدایِ گرفته و سردش توی گوشم پیچید:
حامی: بله؟
آریا: حامی وضعیت چطوره؟
پناه اون دختره، داره اذیتت میکنه؟
حامی پوزخندی زد که حتی از پشتِ تلفن هم صدایِ شکستنش رو شنیدم:
حامی: ولم کن آریا من به یه پرستار یا منشی فضول نیاز ندارم.
تو کار خودت رو بکن، نگران من نباش
آریا:چطور نگران نباشم؟ دارم اینجا میجنگم که منصور و اون دار و دستهاش نزدیک تو و دفتر نشن.
اگه بفهمم پناه داره بازی درمیاره.
حامی حرفم رو قطع کرد:
آریا، اگه میخوای کمک کنی فقط سریعتر برگرد و این بازیهای مسخرهی دبی رو تموم کن من حالم خوبه
گوشی رو قطع کرد.
گوشی پرت کردم روی میز.
میدونستم دروغ میگه.
میدونستم حالش خوب نیست، نه جسمی و نه روحی.
اون داشت توی آتیش عشقی میسوخت که فکر میکرد از دست رفته
در حالی که کاش میتونستم بهش بگم گندم زنده است
اما نه، پدرام لعنتی میکشتش اگه میفهمید حامی خبر داره.
سرم رو بین دستهام گرفتم.
من بین دو تا آتیش گیر کرده بودم
محافظت از حامی بیمار و مخفی نگه داشتن راز گندم.
ویو پناه:
توی دفتر حامی بودم.
داشتم پروندهها رو مرتب میکردم که چشمم به یه قاب عکس قدیمی افتاد.
عکس حامی و آریا بود وقتی خیلی جوونتر بودن، تویِ یه کافه.
حامی اونجا لبخند زده بود یه لبخندِ واقعی.
دستم رو کشیدم روی صورت حامی توی عکس.
پناه (زیر لب):
تو اون حامی واقعی هستی نه این آدم سرد و خشن.
باید راهی پیدا کنم که این نقاب رو از صورتت بردارم حامی.
حتی اگه مجبور بشم تمام این دفتر رو به آتیش بکشم
یهو در باز شد.
حامی بدونِ اینکه در بزنه وارد شد.
نگاهِ سردش مستقیم روی دست من و قاب عکس قفل شد.
حامی: به چی دست میزنی؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:11
ویو حامی:
قلبم تیر کشید وقتی دیدم پناه اون عکس رو توی دستش گرفته
انگار داشتم لایههای محافظتیام رو میدیدم که دارن جلوی چشمام باز میشن.
اون عکس متعلق به روزهایی بود که سرطان فقط یه کلمه توی کتابهایِ پزشکی بود
نه یه مهمان ناخونده توی ریههام.
صدام رو سعی کردم تا جایِ ممکن سرد و برنده نگه دارم.
حامی: به چی دست میزنی؟ مگه بهت نگفتم حق نداری به وسایل شخصی من دست بزنی؟
پناه آروم عکس رو گذاشت روی میز.
اون مثلِ بقیه نبود نمیترسید.
برخلافِ بقیه که از اخمهام فرار میکردن اون مستقیم تویِ چشمهام نگاه میکرد.
پناه: داشتم تمیزش میکردم گرد و خاک گرفته بود.
انگار خیلی وقته که کسی به این خاطرات نگاه نکرده
نفسم رو با حرص بیرون دادم.
رفتم سمتش، جوری که مجبور شد یک قدم عقب بره.
حامی: خاطرات به هیچکس ربطی نداره.
برو بیرون همین الان
پناه: میتونی منو بیرون کنی، میتونی داد بزنی، حتی میتونی اخراجم کنی.
ولی نمیتونی این حقیقت رو عوض کنی که تو داری تنهایی توی این دفتر میپوسی.
من دیدم چطور به اون عکس نگاه میکردی؛
نه با خشم، بلکه با حسرت
دستم رو مشت کردم.
حس کردم دارم به سرفه میافتم.
باید زودتر میرفت.
نمیخواستم سرفههایِ خونیام رو ببینه.
حامی (با صدای لرزان از عصبانیت)
پناه برو بیرون.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:12
پناه برو بیرون.
قبل از اینکه کاری کنم که پشیمون بشی
پناه یه لحظه مکث کرد، انگار تردید داشت اما بعد سرش رو تکون داد و به سمتِ در رفت.
قبل از اینکه خارج بشه، بدون اینکه برگرده گفت:
پناه: من نمیرم چون میدونم آریا تو رو به من سپرده نه برای اینکه برات منشیگری کنم
بلکه چون میدونه تو حتی نمیخوای زنده بمونی
در با صدایِ آرومی بسته شد.
تکیهام رو دادم به میز و نفسنفس زدم.
عرقِ سرد رویِ پیشونیام نشسته بود
آریا احمق دلسوز
تویِ دلم آشوب بود.
اگه پناه میفهمید سرطان دارم چیکار میکرد؟
اون هم مثلِ پدرام لعنتی، منو یه آدم رو به مرگ میدید یامثل آریا، سعی میکرد برام بجنگه
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:13
ویو پناه:
بعد از اینکه از دفتر خارج شدم قلبم داشت از سینه میزد بیرون.
حامی مثل یه آتیش خاموش بود از دور آروم به نظر میرسید اما اگه بهش نزدیک میشدی، میدونستی چقدر میسوزه.
اون نگاه آخرش اون نگاه سردش، پوششی بود برای یه درد خیلی بزرگتر.
نشستم توی کمد کوچکِ کنار دفتر و از پشت در به صدای سکوت اتاق گوش دادم.
میخواستم بدونم واقعا چی شده.
آریا اونقدر نگران بود که انگار یه رازی داره که دنیا رو تکون میده.
یه لحظه فکر کردم:
*آیا حامی فقط مریضه؟ یا اون یه چیزی رو پنهان میکنه که حتی آریا هم ازش بیخبره؟*
کمی که گذشت، صدای سرفهی شدید و خشداری از داخلِ اتاق بلند شد.
صدای سرفههایی که انگار از اعماقِ وجودش میاومد.
با وحشت از جا پریدم.
نباید
میرفتم، ولی بدنم خودش منو به سمت در کشوند.
در رو خیلی آروم باز کردم.
حامی رو دیدم که روی زمین افتاده بود و دستش رو روی دهنش گذاشته بود.
وقتی دستش رو برداشت، با دیدن لکهی قرمز خون روی کف دستش، دنیا دور سرم چرخید.
حامی با سختی سرش رو بلند کرد.
چشمهاش خونی بود و از شدت درد، نگاهش حتی از قبل هم تارتر شده بود.
حامی: گفتم برو بیرون...
پناه بدون اینکه به حرفش توجه کنه، سمتش دوید و سعی کرد بهش کمک کنه.
پناه: بسه دیگه این دیگه شوخی نیست.
تو داری میمیری چرا داری اینجوری با خودت رفتار میکنی؟
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:14
حامی سعی کرد پناه رو پس بزنه اما توان نداشت بدنش مثل یه کوه در حال فروپاشی بود.
حامی: من من فقط خستهام پناه، تو هیچی نمیفهمی تو فقط یه کارمندی
پناه دستش رو محکم دور شونهی حامی حلقه کرد.
این بار دیگه اون منشی مطیع نبود.
اون یه آدم بود که میخواست یه زندگی رو نجات بده.
پناه: من کارمند نیستم! من کسیام که تصمیم گرفته کنارِ تو بمونه حتی اگه بخوای منو از اینجا پرت کنی بیرون!
حالا آروم باش من باهات هستم
حامی برای لحظهای، فقط برای یک لحظهی کوتاه، به چشمهای پناه خیره شد.
اون نگاه پناه، یه چیزی داشت که حامی رو یاد روزهای قدیم میانداخت..
یادِ زمانی که هنوز میتونست نفس بکشه
بدون اینکه حس کنه ریههاش دارن از هم میپاشن.
ویو گندم (در خانه):
با یه حس عجیبی رو به آسمون نگاه میکردم.
انگار یه چیزی توی وجودم میگفت که یه اتفاقی داره میافته.
یه اضطرابِ بیدلیل که مثل یه سایه، روی قلبم سنگینی میکرد.
پدرام وارد اتاق شد.
مثل همیشه، با اون لبخند مصنوعی و چشمهای تیزش.
پدرام: گندم عزیزم، چرا هنوز بیداری؟ مگه نگفتم شبها زود بخوابی
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:15
ویو گندم:
پدرام بالاخره رضایت داد از خونه بیام بیرون البته نه برای تفریح.
منو فرستاد شرکت خودش تا به عنوان مدل تبلیغاتی برند جدیدشون کار کنم.
حس غریبی داشتم همه چیز برام جدید بود
ولی ته دلم میدونستم این اون زندگیای نیست که واقعا میخواستم.
توی سالن عکاسی ایستاده بودم و با کلافگی به لباسهای عجیب و غریبی که برام چیده بودن نگاه میکردم.
-سلام من آرشم، استایلیست جدیدت
برگشتم و با یه پسر خوشتیپ و با لبخند صمیمی روبرو شدم.
آرش دفترچهاش رو باز کرد و شروع کرد به بررسی لباسها.
لحن حرف زدنش آروم و حرفهای بود،
ولی یه جور صمیمیت خاصی توی رفتاراش داشت که باعث شد بعد از مدتها حبس خانگی، یکم احساس راحتی کنم.
آرش: نگران نباش گندم خانوم با این استایلهایی که برات چیدم، مطمئنم میترکونی فقط باید خودت باشی.
لبخند محوی زدم. آرش دستش رو گذاشت روی شونهام تا پوزیشن ایستادنم رو اصلاح کنه.
حس عجیبی بود با اینکه اون فقط داشت کارش رو میکرد، ولی انگار این ارتباطات کاری داشت منو از اون فضای خفهکنندهی خونهی پدرام نجات میداد.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:16
ویو حامی:
بیماری روز به روز داشت بیشتر توی تنم ریشه مینداخت ولی حضور پناه شده بود مثل یه مسکن قوی.
اون دختر دستبردار نبود.
بعد از اینکه فهمیده بود مریض احوالم بیشتر از قبل حواسش بهم بود.
هر روز صبح با یه فنجان دمنوش گرم میاومد توی اتاق کارم و با همون چشمهای جسورش بهم زل میزد.
پناه: حامی، امروز باید داروهات رو سر وقت بخوری لجبازی نکن.
به صندلی تکیه دادم و نیمنگاهی بهش انداختم.
ته دلم میلرزید وقتی اینقدر نگرانم میشد.
من که به همه چنگ و دندون نشون میدادم جلوی مهربونیهای اون بیدفاع شده بودم.
حامی: تو کار و زندگی نداری پناه؟ چرا اینقدر پیگیری؟
پناه نزدیکتر اومد و فنجون رو گذاشت روی میز.
پناه: چون برام مهمی حتی اگه خودت نخوای، من نمیذارم تسلیم بشی
نگاهش کردم. توی عمق چشماش یه چیزی بود که دلم میخواست باورش کنم.
شاید آریا راست میگفت؛ شاید پناه همون کسی بود که میتونست این روزهای آخر رو برام قابل تحمل کنه.
دستم رو آروم روی دستش گذاشتم.
پناه تعجب کرد، ولی لبخند زد.
احساس میکردم مسیر زندگیم داره کاملا عوض میشه، غافل از اینکه سرنوشت بازیهای خیلی بزرگتری برامون چیده بود...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:17
ویو گندم:
یک سال از شروع کارم تو شرکت پدرام گذشته بود.
آرش استایلیست خیلی ماهری بود.
اون تنها کسی بود که توی این محیط سرد و رسمی، بهم لبخند میزد و سعی میکرد بهم انگیزه بده.
امروز برای یک پروژهی عکاسی تبلیغاتی جدید، داشتیم لباسها رو انتخاب میکردیم.
آرش یه کتوشلوار شیک رو آورد و جلوی آینه گرفت.
آرش: این برای تو عالیه گندم یه حسِ قدرت خاصی بهت میده.
نزدیک شد تا یقه کت رو مرتب کنه.
دستش که به شونهام خورد، یهو یه خاطرهی خیلی سریع از جلوی چشمام گذشت:
دستهای یه نفر دیگه که همینجوری یقه لباسم رو درست میکرد...
عطرِ تلخ عجیبی که توی فضا پیچید.
سرم تیر کشید.
گندم: آخ...
آرش با نگرانی عقب کشید: چی شد؟ حالت خوبه؟
سرم رو گرفتم و تکیه دادم به دیوار.
گندم: نمیدونم یه لحظه انگار انگار این صحنه رو قبلا تجربه کردم.
اما نه با تو با یه نفر دیگه.
آرش سکوت کرد نگاهش یه لحظه تغییر کرد، انگار چیزی میدونست که نمیخواست بگه.
اون فقط لبخند تلخی زد و گفت: شاید خستهای گندم بیا استراحت کنیم
اما من میدونستم اون داره یه چیزی رو ازم پنهان میکنه.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:18
ویو حامی:
سرفههای لعنتی امانم رو بریده بود.
پناه کنارم بود، داشت کارتهای عروسی رو چک میکرد.
اون همهچیز رو برایِ یه زندگیِ جدید آماده کرده بود؛ همون زندگیای که من فکر میکردم هیچوقت لایقش نیستم.
پناه: حامی؟ برای لیست مهمانها، مدیرهای شرکت پدرام رو هم دعوت کنیم؟
شنیدم کمپین جدیدشون خیلی سر و صدا کرده
اسم پدرام مثلِ یه سم تویِ گوشم پیچید.
پدرام لعنتی که دنیای منو خراب کرده بود.
حامی: نه اونا رو دعوت نمیکنیم دلم نمیخواد توی بهترین شب زندگیام، سایهی اون آدم رو ببینم
پناه دستم رو گرفت.
گرمای دستش یکم آرومم کرد.
پناه: هرچی تو بخوای. ما فقط خودمون هستیم و یه شروعِ تازه
سرم رو تکیه دادم به صندلی. پناه داشت سعی میکرد منو از گذشته نجات بده، ولی ته دلم یه حفرهی خالی بود که هیچکس نمیتونست پرش کنه.
دلم برایِ گندم تنگ نشده بود، من داشتم برایِ خودم واقعیام عزاداری میکردم.
منی که قرار بود بمیره، ولی حالا داشت برایِ ازدواج با دختری که سعی میکرد نجاتم بده، آماده میشد.
نمیدونستم این بازیِ تقدیر، قراره چطور تموم بشه
که یهو پناه...
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️
𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖
𝗙𝗮𝘀𝗹:2
𝙋𝙖𝙧𝙩:19
ویو گندم:
شهر پر از هیاهو بود.
خبر ازدواج حامیِ بزرگ، همه جا پیچیده بود.
پدرام هم بیخبر از همهجا، منو فرستاده بود شرکت تا مدارک یه پروژهی فوری رو براش آماده کنم.
شرکت توی این ساعت شب، سوت و کور بود.
وارد اتاق کار پدرام شدم.
همهچیز طبق معمول مرتب بود.
داشتم دنبال پوشهی آبیرنگِ پروژهها میگشتم که چشمم به یه کشوی نیمهباز افتاد.
یه فلش نقرهایِ کوچیک اونجا بود که انگار به قصد پنهان کردن، زیر چند تا برگه دفن شده بود.
حس کنجکاوی، مثلِ یه نیروی نامرئی منو سمت خودش کشید برداشتمش.
شاید مدارک پروژه توی این بود؟
توی این لحظه، اونقدر بیحوصله بودم که حتی فکر نکردم این کار ممکنه دردسر بشه.
فلش رو گذاشتم تویِ کیفم و سریع از شرکت زدم بیرون.
اون شب، عروسی حامی بود و من انگار داشتم با این فلش، یه بمب ساعتی رو میبردم خونه.
توی اتاق تاریکم نشسته بودم.
صدایِ بوق ماشینها از خیابون پایین میاومد.
لپتاپم رو روشن کردم و فلش رو وصل کردم یه پوشه بود به اسم پایانِ بازی
لبخند تلخی زدم.
فایل ویدیویی رو باز کردم.
چند ثانیه فقط صدای نویز بود.
بعد تصویر واضح شد.
پدرام داشت با خشم با یه نفر حرف میزد.
دوربین مخفی بود، از زاویهی بدی فیلم گرفته شده بود.
حامی روی زمین بود، زخمی و بعد صدایِ شلیک!
نفسم تویِ سینهام حبس شد.
دستهام میلرزید تصویر دیگهای توی ویدیو اومد:
خودم گندمِ واقعی با صورت خونی و وحشتزده،
جیغ میکشیدم و سمت حامی میدویدم.
دنیام دورِ سرم چرخید.
تمامِ خاطرات مثل یه سیل وحشتناک هجوم آوردن.
اون شلیک اون صحنه اون عشق
لپتاپ رو بستم و با تمامِ وجود فریاد زدم.
دیگه فراموشیای در کار نبود.
همهچیز یادم اومد.
حامی اون هنوز زندهست ولی من داشتم با چه غریبه ای ازدواجش رو جشن میگرفتم؟
قلبم داشت منفجر میشد من باید حامی رو میدیدم، قبل از اینکه دیر بشه.
𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫
𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . .
𝘁𝗮𝗴:@haamim71