eitaa logo
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝🕯زاپاس
151 دنبال‌کننده
9 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:11 ویو حامی: قلبم تیر کشید وقتی دیدم پناه اون عکس رو توی دستش گرفته انگار داشتم لایه‌های محافظتی‌ام رو می‌دیدم که دارن جلوی چشمام باز میشن. اون عکس متعلق به روزهایی بود که سرطان فقط یه کلمه توی کتاب‌هایِ پزشکی بود نه یه مهمان ناخونده توی ریه‌هام. صدام رو سعی کردم تا جایِ ممکن سرد و برنده نگه دارم. حامی: به چی دست می‌زنی؟ مگه بهت نگفتم حق نداری به وسایل شخصی من دست بزنی؟ پناه آروم عکس رو گذاشت روی میز. اون مثلِ بقیه نبود نمی‌ترسید. برخلافِ بقیه که از اخم‌هام فرار می‌کردن اون مستقیم تویِ چشم‌هام نگاه می‌کرد. پناه: داشتم تمیزش می‌کردم گرد و خاک گرفته بود. انگار خیلی وقته که کسی به این خاطرات نگاه نکرده نفسم رو با حرص بیرون دادم. رفتم سمتش، جوری که مجبور شد یک قدم عقب بره. حامی: خاطرات به هیچ‌کس ربطی نداره. برو بیرون همین الان پناه: می‌تونی منو بیرون کنی، می‌تونی داد بزنی، حتی می‌تونی اخراجم کنی. ولی نمی‌تونی این حقیقت رو عوض کنی که تو داری تنهایی توی این دفتر می‌پوسی. من دیدم چطور به اون عکس نگاه می‌کردی؛ نه با خشم، بلکه با حسرت دستم رو مشت کردم. حس کردم دارم به سرفه می‌افتم. باید زودتر می‌رفت. نمی‌خواستم سرفه‌هایِ خونی‌ام رو ببینه. حامی (با صدای لرزان از عصبانیت) پناه برو بیرون. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:12 پناه برو بیرون. قبل از اینکه کاری کنم که پشیمون بشی پناه یه لحظه مکث کرد، انگار تردید داشت اما بعد سرش رو تکون داد و به سمتِ در رفت. قبل از اینکه خارج بشه، بدون اینکه برگرده گفت: پناه: من نمی‌رم چون می‌دونم آریا تو رو به من سپرده نه برای اینکه برات منشی‌گری کنم بلکه چون می‌دونه تو حتی نمی‌خوای زنده بمونی در با صدایِ آرومی بسته شد. تکیه‌ام رو دادم به میز و نفس‌نفس زدم. عرقِ سرد رویِ پیشونی‌ام نشسته بود آریا احمق دلسوز تویِ دلم آشوب بود. اگه پناه می‌فهمید سرطان دارم چی‌کار می‌کرد؟ اون هم مثلِ پدرام لعنتی، منو یه آدم رو به مرگ می‌دید یامثل آریا، سعی می‌کرد برام بجنگه 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:13 ویو پناه: بعد از اینکه از دفتر خارج شدم قلبم داشت از سینه می‌زد بیرون. حامی مثل یه آتیش خاموش بود از دور آروم به نظر می‌رسید اما اگه بهش نزدیک می‌شدی، می‌دونستی چقدر می‌سوزه. اون نگاه آخرش اون نگاه سردش، پوششی بود برای یه درد خیلی بزرگتر. نشستم توی کمد کوچکِ کنار دفتر و از پشت در به صدای سکوت اتاق گوش دادم. می‌خواستم بدونم واقعا چی شده. آریا اونقدر نگران بود که انگار یه رازی داره که دنیا رو تکون میده. یه لحظه فکر کردم: *آیا حامی فقط مریضه؟ یا اون یه چیزی رو پنهان می‌کنه که حتی آریا هم ازش بی‌خبره؟* کمی که گذشت، صدای سرفه‌ی شدید و خش‌داری از داخلِ اتاق بلند شد. صدای سرفه‌هایی که انگار از اعماقِ وجودش می‌اومد. با وحشت از جا پریدم. نباید می‌رفتم، ولی بدنم خودش منو به سمت در کشوند. در رو خیلی آروم باز کردم. حامی رو دیدم که روی زمین افتاده بود و دستش رو روی دهنش گذاشته بود. وقتی دستش رو برداشت، با دیدن لکه‌ی قرمز خون روی کف دستش، دنیا دور سرم چرخید. حامی با سختی سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش خونی بود و از شدت درد، نگاهش حتی از قبل هم تارتر شده بود. حامی: گفتم برو بیرون... پناه بدون اینکه به حرفش توجه کنه، سمتش دوید و سعی کرد بهش کمک کنه. پناه: بسه دیگه این دیگه شوخی نیست. تو داری می‌میری چرا داری اینجوری با خودت رفتار می‌کنی؟ 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:14 حامی سعی کرد پناه رو پس بزنه اما توان‌ نداشت بدنش مثل یه کوه در حال فروپاشی بود. حامی: من من فقط خسته‌ام پناه، تو هیچی نمی‌فهمی تو فقط یه کارمندی پناه دستش رو محکم دور شونه‌ی حامی حلقه کرد. این بار دیگه اون منشی مطیع نبود. اون یه آدم بود که می‌خواست یه زندگی رو نجات بده. پناه: من کارمند نیستم! من کسی‌ام که تصمیم گرفته کنارِ تو بمونه حتی اگه بخوای منو از اینجا پرت کنی بیرون! حالا آروم باش من باهات هستم حامی برای لحظه‌ای، فقط برای یک لحظه‌ی کوتاه، به چشم‌های پناه خیره شد. اون نگاه پناه، یه چیزی داشت که حامی رو یاد روزهای قدیم می‌انداخت.. یادِ زمانی که هنوز می‌تونست نفس بکشه بدون اینکه حس کنه ریه‌هاش دارن از هم می‌پاشن. ویو گندم (در خانه): با یه حس عجیبی رو به آسمون نگاه می‌کردم. انگار یه چیزی توی وجودم می‌گفت که یه اتفاقی داره می‌افته. یه اضطرابِ بی‌دلیل که مثل یه سایه، روی قلبم سنگینی می‌کرد. پدرام وارد اتاق شد. مثل همیشه، با اون لبخند مصنوعی و چشم‌های تیزش. پدرام: گندم عزیزم، چرا هنوز بیداری؟ مگه نگفتم شب‌ها زود بخوابی 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:15 ویو گندم: پدرام بالاخره رضایت داد از خونه بیام بیرون البته نه برای تفریح. منو فرستاد شرکت خودش تا به عنوان مدل تبلیغاتی برند جدیدشون کار کنم. حس غریبی داشتم همه چیز برام جدید بود ولی ته دلم می‌دونستم این اون زندگی‌ای نیست که واقعا می‌خواستم. توی سالن عکاسی ایستاده بودم و با کلافگی به لباس‌های عجیب و غریبی که برام چیده بودن نگاه می‌کردم. -سلام من آرشم، استایلیست جدیدت برگشتم و با یه پسر خوش‌تیپ و با لبخند صمیمی روبرو شدم. آرش دفترچه‌اش رو باز کرد و شروع کرد به بررسی لباس‌ها. لحن حرف زدنش آروم و حرفه‌ای بود، ولی یه جور صمیمیت خاصی توی رفتاراش داشت که باعث شد بعد از مدت‌ها حبس خانگی، یکم احساس راحتی کنم. آرش: نگران نباش گندم خانوم با این استایل‌هایی که برات چیدم، مطمئنم می‌ترکونی فقط باید خودت باشی. لبخند محوی زدم. آرش دستش رو گذاشت روی شونه‌ام تا پوزیشن ایستادنم رو اصلاح کنه. حس عجیبی بود با اینکه اون فقط داشت کارش رو می‌کرد، ولی انگار این ارتباطات کاری داشت منو از اون فضای خفه‌کننده‌ی خونه‌ی پدرام نجات می‌داد. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:16 ویو حامی: بیماری روز به روز داشت بیشتر توی تنم ریشه مینداخت ولی حضور پناه شده بود مثل یه مسکن قوی. اون دختر دست‌بردار نبود. بعد از اینکه فهمیده بود مریض احوالم بیشتر از قبل حواسش بهم بود. هر روز صبح با یه فنجان دمنوش گرم می‌اومد توی اتاق کارم و با همون چشم‌های جسورش بهم زل می‌زد. پناه: حامی، امروز باید داروهات رو سر وقت بخوری لجبازی نکن. به صندلی تکیه دادم و نیم‌نگاهی بهش انداختم. ته دلم می‌لرزید وقتی این‌قدر نگرانم میشد. من که به همه چنگ و دندون نشون می‌دادم جلوی مهربونی‌های اون بی‌دفاع شده بودم. حامی: تو کار و زندگی نداری پناه؟ چرا این‌قدر پیگیری؟ پناه نزدیک‌تر اومد و فنجون رو گذاشت روی میز. پناه: چون برام مهمی حتی اگه خودت نخوای، من نمی‌ذارم تسلیم بشی نگاهش کردم. توی عمق چشماش یه چیزی بود که دلم می‌خواست باورش کنم. شاید آریا راست می‌گفت؛ شاید پناه همون کسی بود که می‌تونست این روزهای آخر رو برام قابل تحمل کنه. دستم رو آروم روی دستش گذاشتم. پناه تعجب کرد، ولی لبخند زد. احساس می‌کردم مسیر زندگیم داره کاملا عوض میشه، غافل از اینکه سرنوشت بازی‌های خیلی بزرگ‌تری برامون چیده بود... 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:17 ویو گندم: یک سال از شروع کارم تو شرکت پدرام گذشته بود. آرش استایلیست خیلی ماهری بود. اون تنها کسی بود که توی این محیط سرد و رسمی، بهم لبخند می‌زد و سعی می‌کرد بهم انگیزه بده. امروز برای یک پروژه‌ی عکاسی تبلیغاتی جدید، داشتیم لباس‌ها رو انتخاب می‌کردیم. آرش یه کت‌وشلوار شیک رو آورد و جلوی آینه گرفت. آرش: این برای تو عالیه گندم یه حسِ قدرت خاصی بهت می‌ده. نزدیک شد تا یقه کت رو مرتب کنه. دستش که به شونه‌ام خورد، یهو یه خاطره‌ی خیلی سریع از جلوی چشمام گذشت: دست‌های یه نفر دیگه که همین‌جوری یقه لباسم رو درست می‌کرد... عطرِ تلخ عجیبی که توی فضا پیچید. سرم تیر کشید. گندم: آخ... آرش با نگرانی عقب کشید: چی شد؟ حالت خوبه؟ سرم رو گرفتم و تکیه دادم به دیوار. گندم: نمی‌دونم یه لحظه انگار انگار این صحنه رو قبلا تجربه کردم. اما نه با تو با یه نفر دیگه. آرش سکوت کرد نگاهش یه لحظه تغییر کرد، انگار چیزی می‌دونست که نمی‌خواست بگه. اون فقط لبخند تلخی زد و گفت: شاید خسته‌ای گندم بیا استراحت کنیم اما من می‌دونستم اون داره یه چیزی رو ازم پنهان می‌کنه. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:18 ویو حامی: سرفه‌های لعنتی امانم رو بریده بود. پناه کنارم بود، داشت کارت‌های عروسی رو چک می‌کرد. اون همه‌چیز رو برایِ یه زندگیِ جدید آماده کرده بود؛ همون زندگی‌ای که من فکر می‌کردم هیچ‌وقت لایقش نیستم. پناه: حامی؟ برای لیست مهمان‌ها، مدیرهای شرکت پدرام رو هم دعوت کنیم؟ شنیدم کمپین جدیدشون خیلی سر و صدا کرده اسم پدرام مثلِ یه سم تویِ گوشم پیچید. پدرام لعنتی که دنیای منو خراب کرده بود. حامی: نه اونا رو دعوت نمی‌کنیم دلم نمی‌خواد توی بهترین شب زندگی‌ام، سایه‌ی اون آدم رو ببینم پناه دستم رو گرفت. گرمای دستش یکم آرومم کرد. پناه: هرچی تو بخوای. ما فقط خودمون هستیم و یه شروعِ تازه سرم رو تکیه دادم به صندلی. پناه داشت سعی می‌کرد منو از گذشته نجات بده، ولی ته دلم یه حفره‌ی خالی بود که هیچ‌کس نمی‌تونست پرش کنه. دلم برایِ گندم تنگ نشده بود، من داشتم برایِ خودم واقعی‌ام عزاداری می‌کردم. منی که قرار بود بمیره، ولی حالا داشت برایِ ازدواج با دختری که سعی می‌کرد نجاتم بده، آماده می‌شد. نمی‌دونستم این بازیِ تقدیر، قراره چطور تموم بشه که یهو پناه... 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
‌𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:19 ویو گندم: شهر پر از هیاهو بود. خبر ازدواج حامیِ بزرگ، همه جا پیچیده بود. پدرام هم بی‌خبر از همه‌جا، منو فرستاده بود شرکت تا مدارک یه پروژه‌ی فوری رو براش آماده کنم. شرکت توی این ساعت شب، سوت و کور بود. وارد اتاق کار پدرام شدم. همه‌چیز طبق معمول مرتب بود. داشتم دنبال پوشه‌ی آبی‌رنگِ پروژه‌ها می‌گشتم که چشمم به یه کشوی نیمه‌باز افتاد. یه فلش نقره‌ایِ کوچیک اونجا بود که انگار به قصد پنهان کردن، زیر چند تا برگه دفن شده بود. حس کنجکاوی، مثلِ یه نیروی نامرئی منو سمت خودش کشید برداشتمش. شاید مدارک پروژه توی این بود؟ توی این لحظه، اونقدر بی‌حوصله بودم که حتی فکر نکردم این کار ممکنه دردسر بشه. فلش رو گذاشتم تویِ کیفم و سریع از شرکت زدم بیرون. اون شب، عروسی حامی بود و من انگار داشتم با این فلش، یه بمب ساعتی رو می‌بردم خونه. توی اتاق تاریکم نشسته بودم. صدایِ بوق ماشین‌ها از خیابون پایین می‌اومد. لپ‌تاپم رو روشن کردم و فلش رو وصل کردم یه پوشه بود به اسم پایانِ بازی لبخند تلخی زدم. فایل ویدیویی رو باز کردم. چند ثانیه فقط صدای نویز بود. بعد تصویر واضح شد. پدرام داشت با خشم با یه نفر حرف می‌زد. دوربین مخفی بود، از زاویه‌ی بدی فیلم گرفته شده بود. حامی روی زمین بود، زخمی و بعد صدایِ شلیک! نفسم تویِ سینه‌ام حبس شد. دست‌هام می‌لرزید تصویر دیگه‌ای توی ویدیو اومد: خودم گندمِ واقعی با صورت خونی و وحشت‌زده، جیغ می‌کشیدم و سمت حامی می‌دویدم. دنیام دورِ سرم چرخید. تمامِ خاطرات مثل یه سیل وحشتناک هجوم آوردن. اون شلیک اون صحنه اون عشق لپ‌تاپ رو بستم و با تمامِ وجود فریاد زدم. دیگه فراموشی‌ای در کار نبود. همه‌چیز یادم اومد. حامی اون هنوز زنده‌ست ولی من داشتم با چه غریبه‌ ای ازدواجش رو جشن می‌گرفتم؟ قلبم داشت منفجر می‌شد من باید حامی رو می‌دیدم، قبل از اینکه دیر بشه. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:20 ویو گندم: بارون می‌بارید. مثلِ حال دلم بی‌هدف تو خیابون‌ها می‌دویدم. نمی‌دونستم عروسی کجاست فقط می‌دونستم باید حامی رو ببینم. توی اون فیلم، چهره‌ی حامی اون دردی که تو چشماش بود قلبم رو هزار تکه کرد. تلفنم رو برداشتم، دست‌هام اینقدر می‌لرزید که نمی‌تونستم شماره‌اش پیدا کنم حامیِ من اون حتی نمی‌دونست من زنده هستم. فکر می‌کرد من مردم گرفتم و اونم داشت با پناه ازدواج می‌کرد. رفتم جلوی دفتر قبلی‌اش، ولی همه‌چیز خاموش بود. اونجا نبود هیچ‌کس نبود. مثل یه روح سرگردان، ساعت‌ها توی خیابون چرخیدم. مردم با تعجب نگاهم می‌کردن خیس آب بودم. وقتی بالاخره ناامید برگشتم خونه، حس کردم دنیا روی سرم آوار شده. پدرام چطور تونست؟ چطور تونست به کسی که عشق من بود شلیک کنه؟ روی زمین افتادم و هق‌هق گریه‌هام توی سکوت خونه گم شد. من حامی رو پیدا نکردم، ولی یه نفرت عمیق توی دلم جوونه زد. صبح که شد دیگه اون گندم ضعیف دیروز نبودم. صورت بی‌روحم رو توی آینه نگاه کردم. آرایش کردم لباس پوشیدم و ماسک یه مدل بی‌تفاوت رو زدم. پدرام فکر می‌کرد من هنوز همون عروسک خیمه‌شب‌بازی‌ام. رفتم شرکت پدرام با همون لبخندِ شیطانی‌اش اومد سمتم: گندم جان، شنیدم دیشب حالت خوب نبود. استراحت کن نگاهش کردم، کار مهم‌تره. می‌خوام رویِ پروژه‌ی جدید تمرکز کنم اون فکر می‌کرد من دارم برایِ پیشرفت شرکت اون تلاش می‌کنم ولی نمی‌دونست دارم از همین جایگاه استفاده می‌کنم تا به حامی نزدیک بشم. آرش اومد سمتم و با نگرانی گفت: گندم، دیشب کجا بودی؟ خیلی نگرانت شدم نگاهی به آرش انداختم اون تنها کسی بود که بهم اهمیت می‌داد. آروم زمزمه کردم: آرش، من باید حامی رو پیدا کنم و این بار به کمکِ تو نیاز دارم آرش سکوت کرد انگار از چیزی می‌ترسید. ولی من راهِ برگشتی نداشتم. مسیر من برای انتقام و رسیدن به حامی، از همین‌جا شروع می‌شد. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:21 ویو گندم: سکوت سنگینی توی اتاق بود. سکوتی که فقط با صدای تیک‌تیکِ ساعت و صدای نفس‌های آرش شکسته می‌شد. من هنوز همون‌جا روی مبل نشسته بودم با چشم‌هایی که از گریه سرخ شده بود. تصویر اون فیلم تصویر حامی که داشت به خون افتاد، از چشم‌های من جدا نمی‌شد. آرش با احتیاط نزدیک شد. اون همیشه می‌دونست کی باید حرف بزنه و کی فقط باید گوش بده. دستش رو آروم گذاشت روی شونه‌ام و گفت: گندم تو نمی‌تونی همین‌طوری بشینی و منتظر بمونی که تقدیر دوباره بهت ضربه بزنه. پدرام فکر می‌کنه تو یه مهره‌ی بی‌خطر و ازکارافتاده‌ای، ولی اون اشتباه می‌کنه. نگاهش کردم توی چشم‌هاش یه نوع تصمیم جدی می‌دیدم. ادامه داد: دنیا هر روز داره بزرگتر میشه. اگه می‌خوای حامی رو پیدا کنی اگه می‌خوای از سایه‌ی پدرام بیرون بیای، باید یه نقاب بزنی. باید جوری باشی که همه برات سر و دست بشکنن جوری که حتی اگه حامی از دور هم تو رو ببینه، نتونه از کنارِت رد بشه لحظه‌ای مکث کرد و بعد پیشنهادش رو زد: بیا با من شروع کن. دنیای مد، دنیای نور و دوربین. بیا مدل اصلی برند من بشو. بیا یه زن قدرتمند و بی‌پروا بسازیم که هیچ‌کس نتونه به راحتی بهش آسیب بزنه. این تنها راهیه که می‌تونی بدون اینکه شک پدرام رو برانگیزی، به حامی نزدیک بشی کلماتش مثلِ رعد و برق توی سرم پیچید. شوکه شدم مدل مدرن؟ من؟ دختری که تا همین چند ساعت پیش فقط می‌خواست زیر پتو گریه کنه و از دنیا فرار کنه؟ اما یه لحظه چشم‌هام بسته شد و صورت حامی رو دیدم. دیدم که چطور با پناه زندگی می‌کنه، در حالی که من اینجا مثل یه روح گم‌شده بودم. یه تصمیم بزرگ توی دلم جوونه زد. یه تصمیم که می‌دونستم اگه انتخابش کنم دیگه راه برگشتی ندارم با صدایی که از شدت لرزش، ضعیف بود اما با قاطعیت سنگ الماس -قبوله آرش. من دیگه اون گندم ضعیف و فراموش‌کن نیستم. از امروز، من فقط برای رسیدن به هدفم زندگی می‌کنم. اون شب وقتی بارون دیگه بند اومده بود، من فهمیدم که یه جنگ جدید شروع شده. جنگی که سلاحش دیگه اشک نیست، بلکه قدرت و زیبایی بی‌رحمانه‌س. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71
𝙎𝙖𝙮𝙚 𝙀𝙨𝙝𝙜𝙝♥️ 𝙩𝙝𝙚 𝙖𝙪𝙩𝙝𝙤𝙧:𝙈𝙖𝙝𝙨𝙩𝙖 𝗙𝗮𝘀𝗹:2 𝙋𝙖𝙧𝙩:22 ویو گندم: سه سالِ تمام. زمان مثل برق و باد گذشت،اما برای من، هر ثانیه‌ش مثل یک عمر طولانی بود. وقتی به آینه‌ی قدی اتاقم نگاه می‌کنم، غریبه‌ای رو می‌دیدم که خیره بهم نگاه می‌کنه. موهای بلند، آرایش بی‌نقص، لباس‌های برند و لبخندی که دیگه هیچ‌کس نمی‌تونه پشتش رو بخونه. گندم حالا یه اسم نبود، یه برند بود. یه ستاره که تمام شهر در موردش حرف می‌زدن. صدای دوربین‌ها، نورهای فلش، تعظیم مردم این دنیای جدید من بود. دنیایی که آرش برام ساخته بود. آرش توی این سه سال، نه فقط یه مدیر برنامه، بلکه مثل یه برادر بزرگتر، سپربلای من شد. اون کمک کرد زبون های مختلف یاد بگیرم تا بتونم تو پروژه‌های بین‌المللی شرکت کنم؛ یه رویای قدیمی که حالا به واقعیت تبدیل شده بود. اما با وجود تمام این‌ها، شب‌ها که نورها خاموش می‌شد و من تنها می‌شدم، گندمِ واقعی بیرون می‌اومد. همون گندمی که دلش برای حامی لک زده بود. گوشی‌ام رو برداشتم و مثل هر شب، شروع کردم به چک کردن اخبار. تیتر خبرها مثل خنجر به قلبم می‌نشست: -حامیِ بزرگ و همسرش پناه، در یک مراسمِ خیریه.. عکس‌ها رو ورق می‌زدم. حامی هنوز همون‌قدر جذاب بود، اما انگار یه سایه‌ی غم توی چشم‌هاش بود. پناه کنارش ایستاده بود با لبخندی که من خوب می‌شناختم؛ لبخندی از جنسِ تزویر. و در نهایت، عکسِ اون کوچولو پسر حامی و پناه. نفسم حبس شد. دستم رو روی صفحه‌ی گوشی کشیدم. اون بچه اون بچه گناهی نداشت. اون وار عشقی بود که قرار بود مالِ من باشه. حس عجیبی داشتم یه ترکیبی از حسادت، خشم و یه عشق عمیق که حتی بعد از سه سال ذره‌ای کم نشده بود. آرش در زد و وارد شد. لبخندی زد و گفت: آماده‌ای؟ قراره به زودی یه پروژه‌ی بزرگ تو تهران داشته باشیم. یه همکاری ویژه با برند مشهورِ پناه خشکم زد همکاری با پناه؟ تقدیر داشت مسیرم رو به سمت اون‌ها کج می‌کرد. نگاهی به آرش انداختم و با صدایی سرد گفتم: امادم وقتشه که برگردم و با چشم‌های خودم ببینم چی از زندگی حامی باقی مونده. سه سال برای انتقام، سه سال برای قوی شدن، و حالا زمانِ رویارویی بود. 𝗡𝗼 𝗰𝗼𝗽𝘆𝗶𝗻𝗴🚫 𝗧𝗼 𝗯𝗲 𝗰𝗼𝗻𝘁𝗶𝗻𝘂𝗲𝗱. . . 𝘁𝗮𝗴:@haamim71