eitaa logo
حال ِدل ِمــن 🌷𐙚 ࣪˖ ִֶָ
1.7هزار دنبال‌کننده
12.5هزار عکس
5.8هزار ویدیو
182 فایل
『﷽』 🎀اینجا فقط یه کانال نیست؛ یه خونه‌ی امن پر از حرفای نگفته‌ست...🧸🤍⊹ 🪞گوشه‌ای از تراوشاتِ ذهنیِ یه دختر دهه‌هشتادی...🌷🪽⊹ 🍓مینویسم از حال ِدلم؛ از امید، لبخندهای کوچولو و روزایی که می‌گذرن...☁🌱⊹ ❌کپی؟ راضی نیستم.
مشاهده در ایتا
دانلود
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀 🎀🎀 🎀 《عاشِقِ اِطِلاعاتی》 رایحه تو اتاقم بودم و ادامه رمانم رو می خوندم که مامان صدام زد واسه شام . رفتم کمکش و میز شام رو چیدیم . همه مشغول غذا خوردن بودیم که تلفن بابا زنگ خورد . بابا گفت : - حسینه ! جوابش رو داد و بعد از اینکه احوتل پرسی کردن بابا جواب داد: - بله داداش قدمتون روی چشم تشریف بیارید خوشحال می شیم .... قربونت خدافظ .. تلفن‌که قطع شد بابا گفت : - حسین گفت فردا شب میان اینجا ، که هم یه سری به ما بزنن هم یه کادو به رایحه بده. مامان گفت : - بیان خیلی خوشحال میشیم . خب پس از اونجایی که معلوم بود فردا روز پر کاری رو داشتیم . ناگهان بابا گفت : - دکترم فردا زودتر بلند شو تا بریم واسه ثبت نام کلاس رانندگیت که به عصر نیفته فردا کار داریم . - چشم بابا - بی بلا بعد از شام ظرفا رو توی ظرفشویی گذاشتم و مامان میز رو‌ پاک می کرد. بعد که کارمون تموم شد و داشتیم فیلم می دیدم یهو چیزی که تو ذهنم گذشت رو به زبونم اوردم: - بابا معلوم نیست کی بر می گردیم اصفهان ؟ - فعلا که نه . با این حالا اصلا معلوم نیست اینجا خونه بخریم یا تهران ؟ - چرا تهران ؟ - خب شما تهران قبول شدی ! - من نمی رم تهران. اینجا دانشگاه خوب خیلی داره . - بله داره ولی نه به خوبیه دانشگاهی که قبول شدی . - خب من می رم و میام . - نمیشه بابا جان همش توی راه باشی . امیرحسین گفت : - خب تهران خونه می گیریم منم اینجا می مونم . - فعلا که معلوم نیست چی بشه . دیگه سکوت شده بود و همه فیلم می دیدن . منکه دیگه خسته شدم به اتاق رقتم و خوابیدم . ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀🎀 🎀🎀🎀 🎀🎀 🎀 《عاشِقِ اِطِلاعاتی》 صبح ساعت هشت بعد از صبحانه رفتیم واسه ثبت نام کلاس های رانندگی . که گفتن از اول اون ماه شروع میشه . که بابا هم گفت دیگه چاره ای نیست . ثبت نام کردیم و به طرف فروشگاه رفتیم و چیزایی که من و مامان واسه مهمونی امشب می خواستیم رو خریدیم . خونه که رسیدیم اول گرد گیری و جارو و تمیز کاری کردیم و بعد من دسر ها و سالاد درست کردم و بعدش هم رفتیم سراغ غذا . مامان باقالی پولو و ماهیچه رو درست کرد و منم از اونجایی که خوب ته چین درست می کردم دست بکار شدم . به خودمون که اومدیدم دیدم ساعت شش شد . من سریع وارد اتاق شدم خواستم لباس بپوشم . دامن سرمه ای که با کت کوتاهش ست بود رو انتخواب کردم به علاوه شال کویتی سرمه ای و صندل عروسکیم . همین که پام رو از در اتاق بیرون گذاشتم زنگ خونه رو زدن . به خودم اومدم و آیفون رو جواب دادم و در رو روی مهمون ها باز کردم . مهمونا که اومدن . اول عمو وارد شد و سلام و احوال پرسی کرد و بعد زنعمو حسنا و بعد هم سالار ! تعجب کردم چون زنعمو شیرینی به دست داشت و سالار یه دسته گل ! پیش خودم گفتم شاید برای قبولی من اینا‌رو آوردن ... بعد هم‌که همه نشستن با مامان به آشپزخونه رفتم و چایی ریختم‌ و امیرعباس رو صدا زدم تا بیاد چایی رو ببره . بعد هم شیرینی رو خودم بردم و مامان یکمی منتظر موند و میوه رو آورد . نشستیم و عمو از تو جیبش یه جعبه در آورد و به طرف من گرفت : - اینم از کادوی من ؛ امیدوارم خوشت بیاد . ازش گرفتم و گفتم : - ممنون عمو چرا زحمت کشیدین ؟ اصلا توقعی نداشتم . - مبارکت باشه . جعبه رو باز کردم و با انگشتری نقره ای رنگ‌که یه نگین مربعی وسطش داشت مواجه شدم . خیلی قشنگ بود ولی بیشتر شبیه حلقه بود تا انگشتر . باز هم تشکر کردم . بعد از اینکه یکمی حرف زدن . بابا مامان به سمت آشپز خونه رفتم و خواستیم سفره بندازیم چون تعدادمون زیاد بود سر میز جا نمیشدیم . این موقع بود که زنعمو به کمکمون اومد و امیرحسین و امیرعباس هم از دست ما بشقاب ها رو می گرفتن و توی سفره میزاشتن . خدا روشکر درست گذاشتم وگرنه کله شون رو میکندم. همه‌که سر سفره نشستن ‌. عمو شروع به تعریف کردن‌کرد: - به به چه ژله های رنگی رنگی و خوشمزه ای . چه ته چینی من تا حالا ته چینی به ای خوشمزگی نخوردم . مامان گفت : - نوش جان . اینا رو رایحه زحمت کشید . زنعمو گفت :‌ - واقعا ؟ به به پس خوردن داره ای شام . - نوش جانتون . بعد از شام تشکرات اونا روونه شد و ما سفره رو جمع کردی م آشپزخونه رو مرتب . با مامان تنقلات سر میز پذیرایی بردیم . همه با هم حرف می زدن و هر کی از یه چیزی می گفت که عمو سعی کرد نظر همه رو روی خودش برگردونه ! - خب داداش .‌این آقا سالار ما که می دونید . معماری خونده و الانم دائم برای شرکت های بزرگ نقشه کشی می کنه. و خدا رو شکر در آمد خوب هم داره . بابا گفت : - آفرین بهش . خدا رو شکر . -‌ یخوام براتون بگم خدا رو شکر پسره خوبیه . - شکی درش نیست . - ما می خواستیم اگه شما اجازه بدید ... یهو گوشی من به زنگ در اومد . گفتم : ببخشید و به سمت حیاط رفتم‌. دیدم پسر خانم عبدی روی صندلی نشسته . اصلا حواسش به من نبود . منم یه کنار ایستادم و جواب دادم . - بفرمایید . -‌ سلام ، خانم مشکات ؟ - امرتون ؟ - راستش من قصد زنگ زدم سر به سرتون بزارم . بعد یهو خندید ... یه دختر گفت : - رایحه منم همتا با هیراد سر به سزت گذاشتیم . - خدا شفا تون بده الان موقع شوخیه ؟ ما مهمون داریم . - واقعا ؟ پس خدافظ . -خدافظ قطع کردم و به بالا برگشتم . ببخشیدی گفتم و وارد اتاقم شدم‌. گوشی رو گذاشتم و خواستم برگردم که با حرف عمو سرجام میخکوب شدم . - نه داداش مطمئن باشید به درس رایحه لطمه ای نمی رسه . - اصلا داداش بحث این نیست . رایحه هنوز کوچیکه . بعد هم ما با ازدواج فامیلی خیلی موافق نیستیم . - رایحه ماشالله که بزرگ شده . بعدشم انقدر قبل ازدواج آزمایش می گیرن که اصلا شکی نمیمونه در این رابطه . - داداش شما خیلی برا من محترمی ولی ما نظرمون منفی و الان که رایحه هم نیست و اصلا نفهمید ما اصلا بهش نمی گیم . - چرا ؟ - خیلی دلیل داره ! ازدواجشون فامیلیه ، رایحه تازه می خواد بره دانشگاه ، اینا از بچگی باهم بزرگ شدن مثل خواهر برادر می مونن با هم و خیلی چیزای دیگه ... - مطمئنید ؟ - بله - خیلی خب پس حرفی نمی مونه . با اجازه گقت و خدا حافظی کردن و رفتن . ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈ ‌𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄‌↷ ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ɞ ┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
گولشون زدیم. عملیات فریب بود
⭕️موج ۲۶ عملیات وعده صادق ۴ با رمز مقدس یا حیدر کرار اجرا شد 🔹سپاه: طی یک عملیات ترکیبی پهپادی موشکی بارمز مقدس یا حیدر کرار اهدافی در شمال تا جنوب سرزمین‌های اشغالی با موشکهای نسل جدید عماد، قدر و چند کلاهکه خیبر مورد اصابت دقیق قرار گرفتند. 🔹با توجه به از بین رفتن سامانه‌های راداری دشمن طی موج‌های قبلی زدن اهداف بسیار ساده تر شده است و به توفیق الهی تمامی موشک‌های شلیک شده به هدف تعیین شده اصابت می‌کنند.
اصلا اوضاع یه جوریه دوس دارم تا صبح عذرخواهی کنم هی سپاه بزنه هی من بگم معذرت :)))
تو تجمع سرود سلام فرمانده پخش کردن، آقایون سیبیل‌دار کیپ تا کیپ وایسادن همخونی می‌کنن: نبین قدم کوچیکه... برادر قد کوچیکتو هضم می‌کنم اون ژست بچگونه‌تو کجای دلم بذارم؟👀
🌙 دعای روز هجدهم ماه رمضان .
گنگ ترین جمله قرآن :)))))🤌🏻❤️‍🩹