🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀
🎀🎀
🎀
《عاشِقِ اِطِلاعاتی》
#پارت_سی_یکم
رایحه
تو اتاقم بودم و ادامه رمانم رو می خوندم که مامان صدام زد واسه شام .
رفتم کمکش و میز شام رو چیدیم .
همه مشغول غذا خوردن بودیم که تلفن بابا زنگ خورد .
بابا گفت :
- حسینه !
جوابش رو داد و بعد از اینکه احوتل پرسی کردن بابا جواب داد:
- بله داداش قدمتون روی چشم تشریف بیارید خوشحال می شیم .... قربونت خدافظ ..
تلفنکه قطع شد بابا گفت :
- حسین گفت فردا شب میان اینجا ، که هم یه سری به ما بزنن هم یه کادو به رایحه بده.
مامان گفت :
- بیان خیلی خوشحال میشیم .
خب پس از اونجایی که معلوم بود فردا روز پر کاری رو داشتیم .
ناگهان بابا گفت :
- دکترم فردا زودتر بلند شو تا بریم واسه ثبت نام کلاس رانندگیت که به عصر نیفته فردا کار داریم .
- چشم بابا
- بی بلا
بعد از شام ظرفا رو توی ظرفشویی گذاشتم و مامان میز رو پاک می کرد.
بعد که کارمون تموم شد و داشتیم فیلم می دیدم یهو چیزی که تو ذهنم گذشت رو به زبونم اوردم:
- بابا معلوم نیست کی بر می گردیم اصفهان ؟
- فعلا که نه . با این حالا اصلا معلوم نیست اینجا خونه بخریم یا تهران ؟
- چرا تهران ؟
- خب شما تهران قبول شدی !
- من نمی رم تهران. اینجا دانشگاه خوب خیلی داره .
- بله داره ولی نه به خوبیه دانشگاهی که قبول شدی .
- خب من می رم و میام .
- نمیشه بابا جان همش توی راه باشی .
امیرحسین گفت :
- خب تهران خونه می گیریم منم اینجا می مونم .
- فعلا که معلوم نیست چی بشه .
دیگه سکوت شده بود و همه فیلم می دیدن .
منکه دیگه خسته شدم به اتاق رقتم و خوابیدم .
#ادمین_ریحانه
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄↷
ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼ɞ
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
═✧❁🌸دخـــتران زینبی🌸❁✧┄
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀🎀
🎀🎀🎀
🎀🎀
🎀
《عاشِقِ اِطِلاعاتی》
#پارت_سی_دوم
صبح ساعت هشت بعد از صبحانه رفتیم واسه ثبت نام کلاس های رانندگی .
که گفتن از اول اون ماه شروع میشه . که بابا هم گفت دیگه چاره ای نیست .
ثبت نام کردیم و به طرف فروشگاه رفتیم و چیزایی که من و مامان واسه مهمونی امشب می خواستیم رو خریدیم .
خونه که رسیدیم اول گرد گیری و جارو و تمیز کاری کردیم و بعد من دسر ها و سالاد درست کردم و بعدش هم رفتیم سراغ غذا .
مامان باقالی پولو و ماهیچه رو درست کرد و منم از اونجایی که خوب ته چین درست می کردم دست بکار شدم .
به خودمون که اومدیدم دیدم ساعت شش شد .
من سریع وارد اتاق شدم خواستم لباس بپوشم .
دامن سرمه ای که با کت کوتاهش ست بود رو انتخواب کردم به علاوه شال کویتی سرمه ای و صندل عروسکیم .
همین که پام رو از در اتاق بیرون گذاشتم زنگ خونه رو زدن .
به خودم اومدم و آیفون رو جواب دادم و در رو روی مهمون ها باز کردم .
مهمونا که اومدن .
اول عمو وارد شد و سلام و احوال پرسی کرد و بعد زنعمو حسنا و بعد هم سالار !
تعجب کردم چون زنعمو شیرینی به دست داشت و سالار یه دسته گل !
پیش خودم گفتم شاید برای قبولی من اینارو آوردن ...
بعد همکه همه نشستن با مامان به آشپزخونه رفتم و چایی ریختم و امیرعباس رو صدا زدم تا بیاد چایی رو ببره .
بعد هم شیرینی رو خودم بردم و مامان یکمی منتظر موند و میوه رو آورد .
نشستیم و عمو از تو جیبش یه جعبه در آورد و به طرف من گرفت :
- اینم از کادوی من ؛ امیدوارم خوشت بیاد .
ازش گرفتم و گفتم :
- ممنون عمو چرا زحمت کشیدین ؟ اصلا توقعی نداشتم .
- مبارکت باشه .
جعبه رو باز کردم و با انگشتری نقره ای رنگکه یه نگین مربعی وسطش داشت مواجه شدم . خیلی قشنگ بود ولی بیشتر شبیه حلقه بود تا انگشتر .
باز هم تشکر کردم .
بعد از اینکه یکمی حرف زدن . بابا مامان به سمت آشپز خونه رفتم و خواستیم سفره بندازیم چون تعدادمون زیاد بود سر میز جا نمیشدیم .
این موقع بود که زنعمو به کمکمون اومد و امیرحسین و امیرعباس هم از دست ما بشقاب ها رو می گرفتن و توی سفره میزاشتن .
خدا روشکر درست گذاشتم وگرنه کله شون رو میکندم.
همهکه سر سفره نشستن . عمو شروع به تعریف کردنکرد:
- به به چه ژله های رنگی رنگی و خوشمزه ای . چه ته چینی من تا حالا ته چینی به ای خوشمزگی نخوردم .
مامان گفت :
- نوش جان . اینا رو رایحه زحمت کشید .
زنعمو گفت :
- واقعا ؟ به به پس خوردن داره ای شام .
- نوش جانتون .
بعد از شام تشکرات اونا روونه شد و ما سفره رو جمع کردی م آشپزخونه رو مرتب .
با مامان تنقلات سر میز پذیرایی بردیم .
همه با هم حرف می زدن و هر کی از یه چیزی می گفت که عمو سعی کرد نظر همه رو روی خودش برگردونه !
- خب داداش .این آقا سالار ما که می دونید . معماری خونده و الانم دائم برای شرکت های بزرگ نقشه کشی می کنه. و خدا رو شکر در آمد خوب هم داره .
بابا گفت :
- آفرین بهش . خدا رو شکر .
- یخوام براتون بگم خدا رو شکر پسره خوبیه .
- شکی درش نیست .
- ما می خواستیم اگه شما اجازه بدید ...
یهو گوشی من به زنگ در اومد .
گفتم : ببخشید
و به سمت حیاط رفتم.
دیدم پسر خانم عبدی روی صندلی نشسته .
اصلا حواسش به من نبود . منم یه کنار ایستادم و جواب دادم .
- بفرمایید .
- سلام ، خانم مشکات ؟
- امرتون ؟
- راستش من قصد زنگ زدم سر به سرتون بزارم .
بعد یهو خندید ...
یه دختر گفت :
- رایحه منم همتا با هیراد سر به سزت گذاشتیم .
- خدا شفا تون بده الان موقع شوخیه ؟
ما مهمون داریم .
- واقعا ؟ پس خدافظ .
-خدافظ
قطع کردم و به بالا برگشتم .
ببخشیدی گفتم و وارد اتاقم شدم.
گوشی رو گذاشتم و خواستم برگردم که با حرف عمو سرجام میخکوب شدم .
- نه داداش مطمئن باشید به درس رایحه لطمه ای نمی رسه .
- اصلا داداش بحث این نیست . رایحه هنوز کوچیکه . بعد هم ما با ازدواج فامیلی خیلی موافق نیستیم .
- رایحه ماشالله که بزرگ شده . بعدشم انقدر قبل ازدواج آزمایش می گیرن که اصلا شکی نمیمونه در این رابطه .
- داداش شما خیلی برا من محترمی ولی ما نظرمون منفی و الان که رایحه هم نیست و اصلا نفهمید ما اصلا بهش نمی گیم .
- چرا ؟
- خیلی دلیل داره ! ازدواجشون فامیلیه ، رایحه تازه می خواد بره دانشگاه ، اینا از بچگی باهم بزرگ شدن مثل خواهر برادر می مونن با هم و خیلی چیزای دیگه ...
- مطمئنید ؟
- بله
- خیلی خب پس حرفی نمی مونه .
با اجازه گقت و خدا حافظی کردن و رفتن .
#ادمین_ریحانه
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
𝗝𝗼𝗶𝗻C᭄↷
ʚ˹@dokhtaran_zeynabi˼ɞ
┈┉┅━❀💘❀━┅┉┈
⭕️موج ۲۶ عملیات وعده صادق ۴ با رمز مقدس یا حیدر کرار اجرا شد
🔹سپاه: طی یک عملیات ترکیبی پهپادی موشکی بارمز مقدس یا حیدر کرار اهدافی در شمال تا جنوب سرزمینهای اشغالی با موشکهای نسل جدید عماد، قدر و چند کلاهکه خیبر مورد اصابت دقیق قرار گرفتند.
🔹با توجه به از بین رفتن سامانههای راداری دشمن طی موجهای قبلی زدن اهداف بسیار ساده تر شده است و به توفیق الهی تمامی موشکهای شلیک شده به هدف تعیین شده اصابت میکنند.
اصلا اوضاع یه جوریه
دوس دارم تا صبح عذرخواهی کنم
هی سپاه بزنه هی من بگم معذرت :)))
تو تجمع سرود سلام فرمانده پخش کردن،
آقایون سیبیلدار کیپ تا کیپ وایسادن
همخونی میکنن: نبین قدم کوچیکه...
برادر قد کوچیکتو هضم میکنم اون ژست
بچگونهتو کجای دلم بذارم؟👀
#سید_علی_خامنه_ای
#مرگ_بر_اسرائیل #مرگ_بر_امریکا
حال ِدل ِمــن 🌷𐙚 ࣪˖ ִֶָ
تو تجمع سرود سلام فرمانده پخش کردن، آقایون سیبیلدار کیپ تا کیپ وایسادن همخونی میکنن: نبین قدم کوچی
کودک درون وقتی فعال باشه همین میشه. 😅🫀