eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
373 دنبال‌کننده
204 عکس
72 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12
مشاهده در ایتا
دانلود
مثل خودتون
بچم وقت نداره میفهمین🔪
نه خب حق دارن ولی قول میدم از فردا بهتون پارت بدم✨🤍
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:59…🖤 گندم:میبینی چه بهت میاد؟🙂 حامی:خیلی بدی علیرضا:وایی داداش مواظب باش یهو گریت نگیره ها🤣 حامی:علی بسه😐 جانا:بیا صورتتو تمیز کنم الان تو عکسا عین دلق.ک..ا میوفتی پسر🤣 حامی:من خودم دست دارم😑 گندم:من میرم صورتم.و بشورم بیام حامی:منم میام گندم:کجا میای؟😐 حامی:باشه برو [ده دقیقه بعد] گندم:تموم آر..ایش..م خراب شد از دست تو حامی حامی:من چیکار کنمممم سوگند:بیاین عکس بندازیم😃 پروانه:بچها اول پذیرایی بکنین بعد هر کار میخواین!مهمونا منتظرن حامی:والا کیک که داغون شده😑 گندم:نترس ما فکر اینجاشم کردیم این کیک اصلی نیس😂 سوگند:«کیکو آورد» بفرمایید گندم:مرسی «کیکو بریدن و پذیرایی کردن» سعید:خب کادو هارو کی باز میکنین حوصلمون سر رف😒 جانا:اونم به وقتش الان میخام بدونم شما دو تا چطور عا.ش..ق هم شدین گندم:چیی؟ حامی:عامممم🙄 گندم:من که اصلا چیزی یادم نمیاد😌 حامی:منم الان دهن.م پره نمیتونم حرف بزنم🤭 سوگند:اینا همش بهو..نس جانا توجه نکن جانا:بله میدونم😒ولی الان دیگه بهو..نه ای ندارین توضیح بدین ببینم آقا حامیی حامی:من؟چرا من گندم اول عا.ش..ق شد🙁 گندم:مننننن؟؟؟😳 حامی:بله بگو دیگههه گندم:من چرا باید بگم😐 جانا:لااقل بگین کی اول به اون یکی گف عاش..قشه؟ حامی:من گندم:حاامیی همه:😂😂 گندم:عه سوگند کجا رف؟ حامی:نمیدونم گندم رفت دنبال سوگند [حیاط] گندم:سوگندم؟ سوگند:عه گندم چرا اومدی برو داخل پیش مهمونا گندم:تو چرا اومدی بیرون؟!سرده هوا سرم.ا میخوری سوگند:حال..م بد شد اومدم هوا بخورم گندم: نی نی کوچولو داره شلو..غی میکنه😂 سوگند:آره دیگه😂 گندم:بیا بیا بریم داخل هوا سرده سرما میخوری ق.ربون.ت برم من سوگند:باشه [داخل] لیلا:بفرمایین کادو ها آمادن گندم:خب آقا حامی اول کادوی بزرگ تر ها ادامه⃢ دارد...🤍🖤
حمایت بشه💘
می‌گویند هر قلمی که بر کاغذ می‌رود، اثری جاودان می‌سازد؛ و هر کلمه‌ای که با عشق بسته شود، پلی است میان دل‌ها. ما در «کانون نویسندگان»، بیش از آنکه یک مجموعه باشیم، خانواده‌ای از عاشقان حرف و واژه‌ایم که سال‌هاست در کنار هم، تاریخچه‌ای از احساس را رقم زده‌ایم✨ امروز، روزی است که تقویم ادبیات ما، بر صفحه‌ای تازه و طلایی ایستاده است. رسیدن به نقطه‌ی «صدتایی شدن» برای ما تنها یک عدد نیست؛ بلکه تجلی‌گر صد سال (یا دهه‌ها) تلاشِ بی‌وقفه، رنج‌های شیرینِ نوشتن، و شادی‌های عمیقِ خوانده شدن است. هر کدام از ما، تار و پود این فرشِ ظریفِ ادبی هستیم و این عددِ زیبا، گواهی بر پایداری و زنده بودنِ این عشق مشترک است! این جشنِ دوچندان، هدیه‌ای است به تمام کسانی که باور دارند قلم، تنها ابزار نیست؛ بلکه سلاحی برای صلح، دارویی برای دردهای دنیاست و پناهگاهی امن برای روح‌های خسته. به پاسِ تمام لحظاتی که در سکوت نوشتیم و با صدای بلند زندگی کردیم، امروز همگیمان گرد هم آمده‌ایم تا این میوه‌ی شیرینِ صبر و وفاداری را بچشیم🎀 صدتایی شدنِ ما، آغازِ فصلی نوین در کتابِ زندگی این کانون است؛ فصلی که در آن، هر داستانِ جدیدی، نویدبخشِ زیبایی‌های بیشتر است و هر قلمِ جدیدی، ضامنِ تداومِ این جریانِ زلال است🌱 اینجانب این لحظه‌ی پرشکوه و افتخارآمیز را به تمامی اعضای دلسوز، نویسندگان خلاق، و همگانِ دوستدارِ ادبیات تبریک می‌گویم. امیدوارم همواره قلم‌هایتان روان و دلهایتان سرشار از شوقِ آفرینش باشد🫂✨ پایدار باشید ای همراهان راهِ کلمه. 🖋️✨🥂
سلاممم صبتون به زیبایی چشای آقای صالحی✨
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:60…🖤 حامی:نچ اول مال تو گندم:چی...من؟نه نه من نه حامی:چرا؟! گندم:آخه خب من........ جانا:نه نه بزار اول مامان اینا بدن دیگه حامی جان😁 حامی:وا😐باشه لیلا:بیا حامی جان کادوی من و بابات حامی:دست شما درد نکنه✨ گندم:مبارکه😁حالا اجازه بدین مامان پروانه اینا بدن پروانه:بفرما پسر گلم کادوی من و امیر مشترک جانا:اوو مبارکه☺️ حامی:مرسی خیلی لطف کردینن علیرضا:داداش اینم کادوی من و باران دیگه ببخشید چیز برگی نیس😅 (نویسنده:آیفون ۱۷ چیز بزرگی نیستا🙄) حامی:نه بابا این چه حرفیه خیلی زحمت کشیدین مرسی سوگند:آقا حامی بفرما کادوی من و میلاد حامی:مرسی مرسی دست همتون درد نکنه🤍 سوگند:موز.یک بزاریمم😁🤌🏼 [یک ساعت بعد] همه مهمونا رفتن و فقط گندم و حامی و جانا و سعید موندن گندم:حامی یه چند دقیقه صبر میکنی من یکم به باران کمک کنم بعد بریم؟ جانا:آره منم کمک میکنم زیاد ری.خت و پاش کردیم باران:نهه بابا بلند شین برین دیوونه شدین؟😐 گندم:آقا نمیشه که همینجوری ول کنیم بریم همه زحمتا میوفته گردن شما باران:اصلا فکرشم نکنین بابا فکر علیرضا بود دیگه اینجا بگیریم مهمونیو شما برین من فردا به خدمتکار میگم میاد مرتب میکنه جانا:اوکی پس گندم:پس ما بریم فعلا باران:برین☺️ حامی:مرسی بابت مهمونی علیرضا:خواهش میکنم داداش تولدتم مبارک حامی:مرسی [حیاط] جانا:سعید تو برو خونه من امشب میرم خونه حامی سعید:باشه من رفتم حامی:خونه من میای چیکار بچ..ه؟! گندم:منم میام امشب خونت حامی:وا خونه من چخبره؟😐 جانا:عه چقد حرف میزنی مگه من نمیتونم یه شب خونه داداشم بمونم گندمم که زنته دل.ش برات ت.نگ شده میخاد شب پیش تو بخابه حامی:اوکی بیاید [ویلا باران] باران:خب علی بریم؟ علیرضا:میری خونه خودت؟! باران:آره میشه تو هم بیای؟ علیرضا:باشه😁 باران:بزا کیفمو بردارم بریم....خب بریم😂 [خونه سوگند و میلاد] سوگند:آیییی🤢 میلاد:چیشد نف..سم؟!خوبی؟ سوگند:آره ولی د..رد دارم... میلاد:آها😂قر..بون خودت و اون نی نی کوچولو برم من😂راستی حالا اسمشو چی میخای بزاری؟ سوگند:نمیدونم تو دوس داری چی بزاریم؟ میلاد:عاممممم.....نمیدونم مغزم الان کار نمیکنه🤣 سوگند:آفرین بهت😂 [خونه حامی] حامی:بزارید درو باز کنم برید داخل همینجوری سرتونو انداختین کجا میرین😐 جانا:آره آره باز کن👈🏼👉🏼😁 حامی:از خدا براتون طلب عقل میکنم🤦🏻‍♂️ «درو باز کرد» حامی تا درو باز کرد یه کسیو دید که خشکش زد... سارا:حامییی🥺 حامی:سا..سارا😳 ادامه⃢ دارد...🤍🖤