🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍
🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:74…🖤
[ویلا]
جانا:وای چقد خسته شدم
سارا:یعنی الان من فقط نیاز دارم هیچ کس باهام حرف نزنه
حامی:سارا
سارا:ها
حامی:فلافل دو نونه میخوری؟😐
سارا:«بالشو پرت کرد طرفش»خف....هههه شوو
گندم:😂
جانا:🤣
[اتاق گندم و حامی]
حامی:خوابم میاد😂
گندم:منم😂
حامی:«رفت سمت کمد»بیا توهم لباساتو عوض کن بخوابیـ.........
+تق💥
گندم:این چی بود؟!
حامی:نمیدونم از بیرون اومد صدا«رفت سمت پنجره»
+تققق💥
گندم:حامیییی😳
حامی:یا خدا این چی بود
«در اتاق باز شد و جانا پرید داخل»
جانا:چیشددد چرا جیغ زدین کی مرد؟😱
سعید:چیشدهه؟!
گندم:یه چیزی خورد به شیشه!
سارا:شاید پرنده بوده
حامی:«پرده رو زد کنار»
سعید:چیه؟
حامی:.......
گندم:حامی
حامی:دمپاییه😑
سارا:چیی؟
گندم:هاا؟
جانا:وایسیددد این دمپایی منهههه
حامی:دمپایی تو چرا بایدددد بخوره به پنجره اتاق ماااا
جانا:خب من پرتش کردم بیرون!
گندم:چراا
جانا:چون تو اتاقم یه سوسک دیدم😭
حامی:جانااااااااا
جانا:چته خب سوسک بوددد
سارا:حالا سوسکه زنده موند؟😂
جانا:نمیدونم بعد پرت کردن دمپایی خودم فرار کردم
حامی:خدایا به من صبر بده....
سعید:حالا بیا بریم ببینیم بدبخت هنوز زندست یا شهید شده
جانا:من نمیام
سعید:وا
جانا:وا نداره من نمیام یهو دیدی پرید سمتم منم سکته کردم اونوقت شما باید جواب مامانمو بدین
حامی:گ..م شو برو تو اتاقت دختر😑
[اتاق جانا]
سارا:کجاست؟
جانا:اونجا بود کنار میز آرایشم
حامی:الان که نیست
سعید:شاید رفته زیر تخت
جانا:نهههه زیر تخت نهههه😭
حامی خم شد و زیر تختو نگاه کرد
حامی:نیست
جانا:پس کجاستتت
همون لحظه از کمد یه صدا اومد
جانا:من میدونستم این تنها نیستتت
حامی:آره حتما خانوادشم دعوت کرده😐
جانا:بی نمک
گندم:حامی باز نکن شاید بهو بپره بیرون
حامی:وا پرندس مگه
حامی در کمدو باز کردو.....یه چیز کوچولو پرید بیرون
جانا:اَااااااا«جیغ»
سارا:وایییی
سوسکه رفت وایساد وسط اتاق
سعید:این چرا اینقد اعتماد به نفس داره؟😐
جانا:بزنیدشششش😭
سارا:من نگاه نمیکنم من نگاه نمیکنم!!
حامی:«دمپایی رو برداشت»
+تق💥
حامی:تموم شد
جانا:مرد؟
حامی:آره😌
گندم:روحش شاد😂
سارا:خب دیگه ایشالا همه چی تموم شد
حامی:بسه دیگه بریم بخوابیم
جانا:باشه
حامی:فقط دیگه چیزی پرت نکنین سمت اتاق ما
جانا:قول نمیدم
حامی:😐
همه در اومدن تو راهرو برن سمت اتاقاشون که یهو.....
چراغا خاموش شد.
سارا:چیشد؟!
سعید:کی کلیدو زد؟
جانا:هیشکی
سارا:بازم شوخی؟
گندم:من که اصلا تکونم نخوردم
حامی؟
حامی:باشه آروم باشین...شاید فیوز پریده
سعید:آره بابا دقیقا بعد کشتن سوسک فیوز غیرتش فعال شده😐
جانا:عههه مسخره😂
+هووووو
سارا:یاخدااااا
گندم:نترسین باد بود
حامی فلش موبایلشو روشن کرد
سعید:یه سوال!در ویلا قفل بود دیگه؟
جانا:قفل بود دیگه؟
سارا:بود؟
حامی:«جدی»من بستمش!
سعید:فکر میکنی بستی یا مطمئنی بستی؟
حامی:«با اخم» مطمئنم
سارا:شنیدیننن
حامی:چیو؟
سارا:آقا یه صدا اومد
حامی:از کجا
سارا:اونجا...
ادامه⃢ دارد...🤍🖤
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:74…🖤 [ویلا] جانا:وای چقد خسته شدم سارا:یعنی الان من فقط نیاز دارم هیچ
بفرمایین
من برم پارت بعدیو تایپ کنم
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍
🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:75…🖤
حامی:«فلش گوشیشو انداخت جلو»
+میوووو
گندم:گربس😂
سارا:یعنی چراغام کار اینه؟
حامی کلیدو زد و چراغا روشن شدن
جانا:برق رفته بود؟!
سعید:نه احتمالا روح سوسک فیوزو زد
گندم:😂
جانا:هه هه هه
حامی:«گربرو بغل کرد»ببین گربه کوچولو شما قرار نیست بدون اجازه بیای خونه بقیه ها
گربه:میو🥺
سارا:چقد نازههههه🥲
جانا:از سوسک بهتره
حامی:از بعضیا هم بهتره😒
جانا:به کی تیکه میندازی؟
حامی:به سوسک
سارا:😂
یهو صدای تق تق از تو حیاط اومد،صدای پا
سارا:بسههههه دیگه میخوایم بخوابیمممم
حامی:هیس
گندم:چی بود؟
جانا:آقا یه سایه از تو حیاط رد شد دیدین؟!
سعید:«یه ماهیتابه برداشت»
خیلی خب،اگه قراره بمیریم حداقل شرافتمندانه با ماهیتابه میمیریم!
جانا:«جارو رو برداشت»بریم
سعید:تو با جارو میخای بزنی یا نظافت کنی؟😐
جانا:تو با ماهیتابه میخوای بزنی یا آشپزی کنی؟
سعید:اوکی من دیگه حرف نمیزنم
گربه:میوو
سارا:این چرا اینقد آرومهه
حامی:بچها یلحظه صدا نکنین ببینم
حامی درو باز کرد...
یهو یه موجود سفید پرید داخل
سارا:وایییییی
جانا:«جارو رو پرت کرد هوا»ماماننننن😭
سعید داشت با ماهیتابه هجوم میاورد رو موجود که...
حامی:وایساااا نزنننن
گندم:این که سگه😂😂
یه سگ خیس جلوشون وایساده بود
سعید:هعی نزدیک بود با ماهیتابه برم به استقبالش😑
سارا:یعنی صدای پا مال این بود؟
گندم:«خم شد و سگو ناز کرد»الهی تو از کجا اومدی؟!
حامی:«یه نگاه به بیرون کرد»ظاهرا از بیرون اومده شاید در کامل بسته نشده
سعید:عه پس اون مطمئنم بستم چی شد؟😐
حامی:ببین الان وقت گیر دادن نیست
سارا:چرا امشب همه حیوونات منطقه تصمیم گرفتن بیان ویلای ما؟
یهو سگ یه تکون به خودش داد و همه لباساشون خیس شد
سارا:😑😑
سعید:دمت گرم داداش، تکمیل شد!فقط مونده بود آبپاشی ما که اونم انجام شد
حامی:«سگو آورد داخل و درو بست»باشه تا صبح بمونه فردا ببینیم برا کیه
سارا:الان ما یه گربه داریم،یه سگ داریم،یه سوسک شهید شده داریم
سارا:برم یه حوله برا سگ بیچاره بیارم
جانا نشسته بود کنار گربه و داشت نازش میکرد
حامی تکیه داده بود به اُپن و گندمم کنارش وایساده بود
حامی:خب دیگه بریم بخوابیم
جانا:اینارو چیکار کنیم؟
حامی:جاشون خوبه تا فردا همین جا بمونن ببینیم فردا چیکارشون میکنیم
جانا:باشه
حامی:«دست گندم رو گرفت»شب بخیر
[اتاق حامی و گندم]
+تق💥
گندم:یا علیییی
حامی:نترس من بودم😂
گندم:مسخرهههه
حامی:قربونت برم نترس😂
گندم:چرا رفتارت با من یجوره با بقیه یه جور دیگه؟!
حامی:چون تو فرق داری😌😂
گندم:😂
حامی:اگه دیگه قرار نیست موجود دیگه ای بیاد تو ویلا بگیریم بخابیم
گندم:بخواب بخواب😂
ادامه⃢ دارد...🤍🖤
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
🖤…「𝒅𝒂𝒓 𝒂𝒈𝒉𝒐𝒔𝒉 𝒆𝒔𝒉𝒈𝒉」…🤍 🤍…𝒑𝒂𝒓𝒕:75…🖤 حامی:«فلش گوشیشو انداخت جلو» +میوووو گندم:گربس😂 سارا:یعنی چراغام
خیلی خوب بود پا.ره شدم از خنده😂😂