eitaa logo
ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
334 دنبال‌کننده
217 عکس
90 ویدیو
1 فایل
رمآن حکمـ مرگ🩸 به قلمـ الی🔗 آغآز رمآن : ۱۴۰۵.۲.۳۰ رمآنی از جنس عشق و مآفیآ♟️ مالک: @Faty_021_12 کد نویسندگیمون : 103
مشاهده در ایتا
دانلود
آهووووووو 🖤🩸 الی : بعلهه
تولدمون مبارک 🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳😚🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳🥳 🖤🩸 الی : فداتشم قربونت برم مرسی تولد توام موبارکککک 💝💞🌺😍🍓
از شما کسی نظر خواست؟! هر وقت کسی ازت نظر خواست میتونی بگی کی بهتره و کی نیس حالا هم برو همون جا.
داری بیا پی @Noora_193 کانال خودتو دوس داری برو اونجا چرا موندی احمق؟
برو همونجا جات اینجا نیست🔪😒
هدایت شده از 𝗛𝗮𝗮𝗺𝗶𝗺.𝗺𝗼𝗼𝗻
سلااااااااامممممم چطورییییییننن؟ دلم براتون یذرههه شده بود قلباممممممم خیلیییییی خوشحالم که بعد تقریبا ۶ماه دوباره دارم می‌بینمتونننن!!! چخبرااا؟ خلاصه که خواستم بگم برگشتم که خیلییی پرقدرت تر از قبل پیش بریم و این چنلو باهم ببریم بالااا مرسییی و خیلیییی ممنونم از یه سریاتون که تو این مدت لفت ندادین.تا تهش بمونین برامم:))))))💘 دور تک تکتون میگردم.دوباره سلام👀
مرسی بچه ها❤️
پ‍‌ن‍‌ج‍‌م‍‌ی‍‌ن‍‌ س‍‌ال‍‌گ‍‌رد س‍‌ی‍‌اه‍‌ س‍‌ف‍‌ی‍‌د م‍‌ب‍‌ارک‍‌م‍‌ون‍‌🤍✨
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ¹⁵ . . . « صبح ، خونه حامی » (( آرمین از خواب بیدار شد ، رفت داخل سالن ولی انگار هیچکس خونه نبود)) آرمین: حاممیییی؟ (( هیچکس جواب نمیده ، آرمین نگاهش میوفته به کاغذی که روی میز غذاخوریه )) نوشته روی کاغذ : -------------------------------------- رفتم بیرون ، زود برمیگردم . تا میام یه خبر از بچه ها بگیر ببین رسیدن یا نه حامی -------------------------------------- آرمین: هعییی دوباره این بی خبر از خونه زد بیرون ... . . . «حامی » (( از ماشین پیاده میشه و جلوی کافه وایمیسه ، از خونه که زد بود بیرون تصمیم گرفته بود بیاد و اینجا و یبار دیگه اون دخترو ببینه ، ولی الان دودل شده بود )) حامی : آخه برم چی بهش بگم ؟ برم بگم من نجاتش دادم ؟ فوقش یه تشکر بکنه . بعدش چی ؟ نمیشه که هر دفعه به این بهونه برم ببینمش ، اونوقت با خودش فکر بد می‌کنه . (( می‌ره سمت ماشین که برگرده خونه ، ولی...)) حامی : ولی نه ! این دفعه کنار نمی‌کشم ، خواست چیزی بگه ، فوقش میگم ازش خوشم میاد . (( می‌ره سمت در کافه و می‌ره داخل ، می‌ره سمت همون میزی که دیروز نشسته بود و میشینه )) . . . ((‌ آهو که میاد ببینه مشتری اومده یا نه ، میبینه همون پسر دیروزی بازم اومده )) آهو : وااا ، باز این اومد 😒 بهار : کیی؟ + همین پسره - کو ببینم ... - حاجی بخدااا این از تو خوشش اومده 😂 + بیخود 😒 - حاجی من دیروز دقت نکردم ،ولی حالا که خوب میبینم عجب دافیههه 😮‍💨 + خاک بر سرتتت😂😒 - برو ، برو سفارششو بگیر ببین چی لازم داره 😂 + هعی ، خیله خب باشه . . . . (( حامی سرگرم گوشیشه )) آهو : سلام ، خیلی خوش اومدین 😒 حامی : س سلام ممنون + خب ،چی میل دارین ؟ - قهوه با کیک +چیز دیگه لازم ندارین؟ - نه ممنون ((آهو میخواد بره که ...)) - ببخشید ؟ + بله ؟ - میشه یه دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ + بفرمایین . - میخواستم درباره یچزی باهاتون حرف بزنم + میشنوم... - اوممم راستش من + ببینید آقای محترم ، اگر می‌خواین درباره درخواست دوستی و... اینا حرف بزنید که من مخالفم گفتم همین الان جوابتون رو بدم (( نویسنده: خب حالااا بزار بدبخت حرفشو بزنه شاید خواست یچیز دیگه بگه 😒)) - نه نه ، درباره اون چیزا نیست + پس چی ؟ - منو یادتون نمیاد ؟ + شما همون آقایی هستین که دیروزم اومده بودین - نننهه به غیر از اون! + خیر شما رو یادم نمیاد ... - اون شب رو چی ؟ اون شبی که سه نفر میخواستن بدزدنتون ؟ (( آهو یکم گیج میشه )) + شما اون شب رو از کجا میدونین؟ - آخه من همون کسیم که اون شب... ادآمه دآرد.