eitaa logo
بیوو چکککک شهههههههههه. ℍ𝕠𝕜𝕞 𝕞𝕒𝕣𝕘 🩸🖤
385 دنبال‌کننده
205 عکس
72 ویدیو
1 فایل
سلام قشنگا چنل اخطار خورده و دیگه نمیتونیم پارت بدیم همگی داخل چنل زیر عضو شین کسایی که جج رفتیم عضو نشین از چنلاتون لف مبدم همسایه ها عضو شین از این به بعد اونجا فور بدین ادمین ها وقتی عضو شدین به آیدی الی پیام بدین https://eitaa.com/hokmmarg
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤....*......<𝐇𝐨𝐤𝐦 𝐌𝐚𝐫𝐠𝐞>....*.....🩸 . . . 𝑷𝒂𝒓𝒕 ⁴⁹. . . از زبان نویسنده : ((حامی گذشته تاریکی دارد که تا به حال آن اشاره نکرده‌ایم . او از گذشته خاطرات تلخ و تاریکی دارد ، از دست دادن مادرش وقتی تنها ۴ سالش بود ، معتاد شدن پدرش بعد از مرگ همسرش و در آخر اوردوزش بخاطر همان مو*اد لعنتی … از آن موقع ساقی پدرش که بعد از مرگش معلوم شد به او بدهکاری سنگینی دارد حامی را به جای طلبش برداشت و او را در کنار خودش بزرگ کرد تا برایش کار کند ،خدا آن ساقی به شبکه مافیایی بزرگی وصل بود . آنجا بود که برای اولین بار حامی با مواد آشنا شد و بعد از آن کل زندگیش شد مواد … رئیس آن باند مافیایی کم کم از هوش و زیرکی حامی خوشش آمد و او را زیر دست خودش کرد و مانند پسرش با او رفتار می‌کرد ، این مقدمه ورود حامی به دنیای مافیایی بود ،او تمام راه و روش‌های این کار را پیش همان رئیس مافیا یاد گرفت و کم کم بزرگ شد و توانست به قدرتش اضافه کند . وقتی ۱۷ ساله بود رئیس مافیا از او هیولایی ساخته بود ، هیولایی که با دنیای اطرافش دشمنی داشت ،هیولایی که دیوارهای ضخیمی دور قلبش کشیده بود و قلبش منجمد بود ،هیولایی که با اعتماد کردن ناآشنا بود و به همه بدگمان … او اصلاً شبیه هم سن و سال‌هایش نبود … پدرخوانده‌اش همواره از او حمایت می‌کرد و همه زیردستان پدرش هم از او اطاعت می‌کردند . او رسماً رئیس جوان باهوش و زیرک باند مافیایی بود … در همان سن بود که با آرمین پسر یکی از زیردستان پدرخوانده‌اش آشنا شد آرمین هم در بچگی مادرش را از دست داده بود ، به همین خاطر حامی به او نزدیک شد چون فکر می‌کرد آرمین تنها کسی است که درد او را می‌فهمد ، کم کم آرمین و حامی جوان با هم صمیمی شدند تا جایی که با هم پیمان برادری بستند و قسم خوردند در هر لحظه پشت هم باشند . کم کم حامی جوان بزرگ شد درست در ۲۰ سالگی حامی بود که رئیس مافیا یعنی همون پدرخوانده‌اش از دنیا رفت آنجا بود که همه حامی را به عنوان جایگزین او برگزیدند و همه قدرت او به حامی می‌رسید حالا حامی بود که باید آن باند بزرگ را رهبری می‌کرد و او این کار را خوب بلد بود ، این شد که حامی کارش را شروع کرد هرچه زمان می‌گذشت قلب حامی سردتر می‌شد و اعتمادش به آدم‌ها کمتر … تا اینکه سر و کله نازنین پیدا شد حامی در زندگیش با هیچ دختری رابطه نداشت اما وقتی نازنین وارد زندگیش شد دیوارهای دور قلبش را فرو ریخت به او اعتماد کردن را یاد داد و یاد داد چگونه آدم‌ها را دوست داشته باشد حامی در زندگیش عشق را یاد نگرفته بود اما با آمدن نازنین او این احساس دلنشین را تجربه کرده بود . حامی عشق را یاد گرفت ، یاد گرفت که عشق یعنی طرف مقابلت را آنقدر دوست داشته باشی که حاضر باشی هر کاری برایش انجام بدهی ... و اینگونه شد که زندگی حامی عوض شد … هر چقدر که زمان می‌گذشت حامی و نازنین بیشتر عاشق یکدیگر شدند تا اینکه حامی بالاخره جرات خواستگاری از نازنین را پیدا کرد و نازنین هم قبول کرد در زندگی همدم او باشد به شرطی که حامی کارش را کنار بگذارد و حامی هم شرط او را قبول کرد... همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت تا اینکه آن اتفاق هولناک افتاد ، نازنین کشته شد و قلب حامی هم با او مرد ! حامی رسماً تبدیل شده بود به مرده‌ای متحرک ! در سرما از خانه بیرون می‌زد در شهر دنبال نازنین می‌گشت کوچه‌های شهر را یکی یکی بالا و پایین می‌کرد و ام آرام و دانه دانه اشک می‌ریخت و اسم نازنین را زمزمه می‌کرد ، دستانش و تنش از سرما یخ می‌بست اما باز هم به این امید که نازنین را گوشه‌ای از شهر پیدا می‌کند ادامه می‌داد … گاهی اوقات نازنین را جلویش می‌دید وقتی به سمت او می‌رفت تا مثل همیشه دستانش را بگیرد و او را در آغوش بکشد نازنین محو می‌شد و همین چیزها بود که حامی را دیوانه‌تر می‌کرد ... او بارها و بارها به خیابانی می‌رفت که اولین بار نازنین را در آنجا ملاقات کرده بود و به خود امید می‌داد که دوباره نازنین را ملاقات می‌کند اما همه این ها خیالی بیش نبود ... تا یک ماه وضع حامی همین بود ، روز ها خود را در خانه حبس میکرد و شب ها آواره کوچه و خیابان میشد و مثل دیوانه ها دنبال نازنین می‌گشت ... تا اینکه به فکر انتقام افتاد انتقام از کسی که او را به این روز انداخته ، همین شد که سایه به سایه به دنبال دانیال افتاد .... ادآمه دآرد.
توروخدااااا یکم تو ناشناس حرف بزنین نظر بدین حوصله ام پرید 😂
یه نفر تو چنل هست اسمش مثل منه 😂😭