eitaa logo
𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
913 دنبال‌کننده
2.2هزار عکس
2.9هزار ویدیو
27 فایل
نهہ‌‌ تکرآر مـیشـی نهہ‌‌ تکرآرے...!✨ 𝗠𝗲¹:🪄 @Pv_Hami_r 𝐬𝐭𝐚𝐫𝐭:1404/5/21 کد:301🎟 نآشنآس ✨️🌊 https://abzarek.ir/service-p/msg/3830980
مشاهده در ایتا
دانلود
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 قسمت یه لحظه نتونستم نگاهمو از روش بردارم تااینکه خودش لبشو گاز گرفت نگاهشو انداخت پایین. به خودم اومدم.این کجا بود؟آبروم رفت... تو کل دنیا فقط این،اون روی خل منو ندیده بود که به لطف مهتاب دید... مهتاب اومد رو به روم وایستاد و از پشت تکیه داد به اپن. باپوزخندی که گوشه لبش بود با چشم به پشت سرش(دوست ماهرخ) که تو آشپزخونه بود،اشاره کرد. نوچ نوچ کرد وگفت _از بس بچه بازی درمیاری علیرضارم عاصی کردی دیگه... به مهتاب یک چش غره ی گذرا رفتم بعد به مامان،لبخندِ بیچاره ای زدم که کمکم کنه. مامان که از شوخیها و کلکل های همیشگی ما میخندید و گفت _دارن شوخی میکنن عسل جان... اینم نهایت جمع کردن مامان من! دختره با چشمای زیباش به مامانم نگاه کرد و بالبخندگفت _میدونم. از چشاش قشنگتر صداش بود که؛ ملیح و نرم. چقد اسمش بهش میاد...عسل... دهنم از دیدن و تعجب خشک خشک شده بود. به ماهرخ که لیوان شربت دستش بود گفتم _آبجی یک لیوان شربت برامنم میاری؟ ماهرخ که لبخند به لب داشت سمت یخچال رفت و عسل همونجا پشت میز ناهارخوری نشست. آروم نشستم رو مبل تو پذیرایی.ماهرخ لیوان رو داد دستم. آروم پرسیدم _دوست توعه؟ _اوهوم _مامان گفت دوستای ابجیت امروز میان...من فک کردم مهتابو میگه ابرو داد بالا _وقتی فقط مهتابو ادم حساب میکنی حقته دیگه. خواست بره دستشو کشیدم _قربونت برم توکه آدم نیستی فرشته ای... جمعش کن ابروم رفت! خندید _باشه.ببینم چیکار میکنم. ماهرخ بااینکه ۸ سال ازم کوچیکتر بودمهربونتر از مهتاب بود که همش باهم کلکل داشتیم.شایدم چون کوچیکتر بود بهتر میتونست خودشو تو دل بقیه جا کنه.
𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 #رمان_عسل قسمت #سه یه لحظه نتونستم نگاهمو از روش بردارم تااینکه خودش لبشو گاز
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 عسل🍯👀 اومدیم تو آشپزخونه و ماهرخ شربتی که آماده کرده بود رو از یخچال در میاورد که صدای یهویی داداشش حواسمونو به خودش جلب کرد. _اسب تویی که با ۲۲ سال سن وسایلای منو قاییم میکنی.عروسم نمیشی راحت شیم. مهتابم منتظر نشد و جوابشو داد. نگاه به ماهرخ کردم که بیتفاوت داشت شربتشو‌میخورد و کلکل خواهربرادرشو نگاه میکرد. مامانشونم داشت منو نگاه میکرد و میخندید. انگار دسته جمعی نشستیم فیلم کمدی میبینیم. از حال و هوای خانوادگیشون خوشم اومد. ایکاش منم خواهر برادر میداشتم که اینجوری باهم دعوا کنیم و بخندیم. داشتم میخندیدم که یهو نگاه داداشش بهم گره خورد،انگار تازه متوجه من شده بود و ساکت شد. شاید توقع نداشت منو تو خونشون ببینه... یه لحظه حس مزاحم بودن بهم دست داد. لبمو گاز گرفتمو سرمو انداختم پایین. داداشش رفت رو مبل نشست،اینکه خیلی عجله داشت چیشد یهو؟ ماهرخ برای داداشش شربت برد. داداشش دست ماهرخو کشید و لبخونی کردم که گفت _قربونت برم من...تو آدم نیستی که فرشته ای دلم قنج رفت. ینی اگه منم داداش میداشتم انقدر مهربون میبود؟یه لحظه دلم برای مسعود تنگ شد... ماهرخ اومد کنارم وایستاد _از حامیم اجازه گرفتم که بریم با لپ تابش فیلم ببینیم.همون کمدیه که جدید اومده. ابروهام پرید بالا _جدی؟ _آره.حامیم اشتراک سایتشو خریده. باهم از آشپزخونه رفتیم بیرون. حامیم؟ چه اسم عجیبی تاحالا نشنیده بودم؟ داداشش تو فکر بود مارو که دید از مبل بلند شد. رو به من لبخند زد و گفت _حامی ام.از دیدنتون خوشوقتم... پس اسمش حامیه نه حامیم... دست کشید پشت موهاشو سرشو انداخت پایین _ببخشید شاهد این صحنه های دلخراش بودید دلخراش؟آروم خندیدم _منم عسل جریری هستم.نه بابا خواهش میکنم.اتفاقا منم خیلی دوست داشتم یه برادر میداشتم. خوش به حال ماهرخ و مهتاب... ماهرخ نزاشت جمله ام کامل بشه،دستمو‌کشید همونجور که میرفتم سمت اتاق گفتم _بابت لپتابم ممنون... دلم میخواست ادامه بدم به حامی بگم همین الان کم مونده بود مهتابو بخوری انقد عجله داشتی... حالا کلا یادت رفته وایستادی بامن سلام علیک میکنی؟
تایم ۱۷:۱۷ فداتون🎀✨
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرشب همین موقع که میشه دل من پیش توعه✨🤍 تایم💫 (00:00) 🤍✨ https://eitaa.com/joinchat/1609893144C77e49fac8f ____𝐇𝐚𝐦𝐢𝐦________ 💫✨