𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 #قسمت_چهارم عسل🍯👀 اومدیم تو آشپزخونه و ماهرخ شربتی که آماده کرده بود رو از یخ
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
#قسمت_پنجم
وارد اتاق خواب شدیم.
ماهرخ گفت
_حامیم اینجا نمیاد راحت باش.
شالمو از سرم درآوردم وگفتم
_داداشت که گفت اسمش حامیه؟براچی بهش میگین حامیم؟
همونطور که لبخند میزد صفحه لپتابو روشن کرد.
عکس صفحه داداشش بود که پشت کرده بود به دوربین و با دستش به خورشید وسط آسمون اشاره کرده بود وسط عکس هم نوشته بود
_خدام...تنها حامی زندگیم...
_خودش میگه بهم بگید حامیم.میگه چون خدا حامی منه به منم بگیدحامیم...
ابروهام پرید بالا.
_چه جااالب؟؟؟
_آره بابا هنوز مونده داداش مارو بشناسی.به این شوخیاش نگاه نکن خیلی حالیش میشه.
لبمو دندون گرفتم
_وا چه ربطی داره؟
برعکس بنظر من خیلیم باحاله آدم یه داداش داشته باشه همش باهم حرف بزنن کلکل کنن
_چون خلی...آدم همیشه چیزایی رو دوست داره که نداره.
نمیدونم...شایدم اینطور بود...
وسط صفحه لپ تاب یک پوشه بود نوشته بود
_my art
پرسیدم این چیه؟
_اینا موزیکاییه که حامیمو رفیقش علیرضا میزنن.حامیم میگه اگه کارام بگیره کم کم میره سراغ مجوز...
چشام گرد شد
_واقعااا؟ینی انقد جدی میخونه؟
_آره.الانم با همون رفیقش قرار داره
تا وارد سایت بشه بابام زنگ زد
_الو بابا سلام...
_سلام عسلم...باباجان
_جانم؟
یکم مکث کرد
_ببین...امشب من یکم دیرتر میتونم بیام.
وارفتم.
_یعنی...چقد دیر؟؟
_یک دوساعت دیرتر.آخه طرف قراردادمون نمونه تولیدیشو نیاورده.منتظرم.
آه کشیدم.
_باشه بابا...
جوری که فقط خودم شنیدم خدافظی کردم.و بعدم قطع کردم.
ماهرخ گفت
_چیشد عسل؟
𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 #قسمت_پنجم وارد اتاق خواب شدیم. ماهرخ گفت _حامیم اینجا نمیاد راحت باش. شالم
🦋🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋🦋
🦋🦋🦋
🦋🦋
🦋
#قسمت_ششم
بغضمو قورت دادم.حس غریبی بهم دست داد.
نمدونم چرا؟
خانواده ماهرخ انقد صمیمی بودن اونوقت من نه تنها خواهر برادر نداشتم بلکه پدرمم فقط موقع شام و خواب میدیدم.
هرچندخودم میدونم دارم شلوغش میکنم هرخانواده ای مشکلات خودشونو دارن.
لبخند تصنعی زدم
_هیچی...فک کنم شام مهمون شمام.
با این حرف من چشمای ماهرخ برق زد
_راست میگی؟؟؟
سرتکون دادم.من به چی فک میکردم اون به چی؟
از تخت پرید پایین رفت بیرون.
دوباره به عکس صفحه زمینه لپ تاب زل زدم؛گاهی وقتا منم حس میکنم غیرخداهیچکسو ندارم.
حامیم🌃
بفرما اینم از ماهرخ که به بهانه دوستش رفت سر لپ تابم.
هنوز خواستم تو دلم از ماهرخ تعریف کنم که فهمیدم دوتا خواهر از همدیگه کم نمیارن.
به در اتاقم خیره بودم که مامان پرسید
_حامیم جان جایی نمیخواستی بری؟
وای به کل یادم رفت...یهو از جا پریدم.
_چرا چرامیخواستم...
شماره علیرضا رو خواستم بگیرم که ماهرخ از اتاق اومد بیرون
_مامانی بابای عسل گفته امشب جلسه اش طول میکشه نمتونه بیاد دنبالش.احتمالا شام اینجا وای میسته.مشکل که نداری؟
مامان لبخند زد
_نه عزیزم مهمون حبیب خداست.عسلم دختر خوبیه چه مشکلی؟
صدای علیرضا از پشت گوشی اومد
_جانم حامیم؟
طبق معمول پشت ترافیک چهارراه خودتونم...از پله ها بیای پایین منم رسیدم.
با چیزی که تو ذهنم جرقه زد حرفمو عوض کردم
_سلام...علیرضا من امشب نمتونم بیام.
کلافه گفت
_چییی؟؟؟
میتونستم تصورکنم چقد ناراحته.
پشت سرمو خاروندم
_دیگه باشه برا یوقت دیگه...
_وای...حامیم یه سوال؟
_جان؟
_من مسخره توام؟
_نه چه حرفیه میزنی؟
_آخه شام نپختم که با تو برم رستوران غذا بخورم؟
بعد تو دقیقا وقتی سرچهارتونم باید بگی نمتونی بیااای؟
_ببخشید دیگه فرداشب جبران میکنم.امشب یه اتفاقی افتاده میخوام بمونم شام خونه
_چه اتفاقی؟حال همه خوبه؟
_آره بابا خوبیم.بعدا برات تعریف میکنم کار نداری؟
همونطور که حرص میخورد گفت
_آخر از دست تو دیوانه میشم.خدافظ
باید حتما بعدا از دلش دربیارم.ولی الان واقعا دلم میخواد خونه باشم.
یک کششی از سمت عسل منو به طرف خودش میکشونه.
𝙃𝙖𝙖𝙢𝙞𝙢 ✨️🌊|نفور
🦋🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋🦋 🦋🦋🦋 🦋🦋 🦋 #قسمت_ششم بغضمو قورت دادم.حس غریبی بهم دست داد. نمدونم چرا؟ خانواده ماهرخ انق
سلام به بچه ها ببخشید بابت اینکه دیرشد امروز❤️🦋
پ.ن:شاید ازین به بعد کلا همین تایم بزارم👍